با یلام من یه فرضیه دارم که مغز آدم و حیوان یک FPGA عظیم هستش.( این مطلب علمی نیست اگه علاقه ندارین نخونین )
از نظر من مغز یک بخش configure دارد که توابع نورونی جدید ایجاد می کنه و هر تابع تعداد زیادی ورودی و خروجی داره و از عناصر ساده نورون مثل گیت های منطقی ایجاد شده. این توابع در کنار هم و همزمان تفکرات مختلف رو در مغز انسان پدید میارن.
این که نورون یک سلوله که از یک طرف تریگ می شه و از طرف دیگه سیگنالو منتقل می کنه نمی تونه چیزی رو ذخیره کنه یا فرآیند تفکر روی اون انجام بده. همانطور که یک گیت مطقی نمی تونه اطلاعاتو به تنهایی ذخیره کنه و فقط تعدادی ورودی و تعدادی خروجی داره اما با آن می توان یک CPU ساخت که فرآند تفکر رو انجام می ده.
ولی این که مغز همزمان رو یک موضوع بیشتر نمی تونه تفکر کنه این برام یک سواله.
احساسات می تونن توابع از پیش تعریف شده یا توابع یاد گرفته شده باشن که به طور غیر ارادی اجرا می شن. البته معنی اراده هم برای خودش بحثی داره. منظورم اینه که توابعی که به طور حتم اجرا میب شن و تابع دیگری نمی تونه جولوشو به راحتی بگیره.
مثلا شما یک گربه مرده می بینین و بوی مردار به دماغتون می رسه با طور حتم تابع احساس حالت تحوع بهتون دست می ده. شایدم بشه در توابع احساسات دستکاری کرد مثلا یک قاتل احساس دلسوزی برای انسان مرده نداره.
یاد گیری مفاهیم همون عمل کانفیگور هست و مثلا شما یک فرمول ریاضی یاد می گیرین تعدادی تابع جدید به مغزتون اضافه می شه.
تو یک کتاب منطق خوندم یک نفر از فیلوسا گفته بود که انسان برای تفکر منطقی درست نشده.
حرف جالبه ممکنه معنیش این باشه که انسان فقط توانایی تفکر احساسی یا همون تابع با ورودی و خروجی مشخص داشته باشه ولی با کانفیگور های مختلف یاد گرفته چطور با احساسات منطقی فکر کنه. مثلا من می خوام یک مسئله هندسه رو ثابت کنم اول از همه به طور شهودی یا همون احساسی حکم قضیه رو پیدا یا قبول می کنم اگه قبول نکنم دنبال رد آن می گردم.
بعد دوباره به طور احساسی می گردم دنبال این که از چه روش منطقی برای اثبات استفاده کنم ... مثلا برهان خلف. بعد دوباره به طور احساسی دنبال این می گردم که قبلا چیکار می کردم یا مثلا الان چطور مسئله رو بالا پایین کنم یک چیز منطقی نوشته بشه. در آخر باز هم احساسی می بینیم که فرآیند منطقی کاملا درسته پس قضیه ثابت می شه.
بخش پردازش تصویر مغز هم شباهت بسیار زیادی به FPGA داره. قبل از این که اطلاعات به مغز برسه تو همون چشم چند فیلتر پایین گذر و بالا گذر روی تصویر انجام می شه که تو کتاب فیزیولوژی 1 خوندم. علتشم اینه که سلولهای حساس به نور مرتب و هماهنگ نیستن و تصویر دریافتی اعوجاج داره پس باید نویزش کم بشه. در ضمن
تجربیات نشون میده که انسان به تغییرات رنگ و شدت نور بیشتر حساسه تا خود مقدار آن. پس اینجا فیلتر بالا گذر تصویر داریم. یک دلیل دیگه برای فیلترینگ اینه که مغز توانایی پردازش تصویر محدودی داره و روی چشم تعداد زیادی سلول حساس به نور برای همین سلول های موجود در نقطه فکوس یا لکه زرد کمتر میانگین گیری می شن و سلول های دیگه بیشتر میان گین گیری می شن و در نهایت حدود 1 مگا پیکسل تصویر به مغز ارسال می شه که بیشترش حاوی اطلاعات نقطه فکوس هست.
شاید اطلاعات به صورت تابع در مغز ذخیره بشن. مثلا شما اسم فلان کس رو می بینین و اطلاعات وردی بینایی پس از چند با پردازش به قسمت توابع اشخاص می رسه و پس از تشخیص فرد اطلاعات به ورودی بخش تصویر اشخاص می رسه و با تریگ کردن یک فرآیند تابعی اجرا یم شه که تصویر شخص مورد نظر رو بازسازی می کنه و به بخش دریافت تصویر ارسال می کنه تا دوباره روی تصویر شخص پردازش صورت بگیره. جالبه وقتی من به یک تصویر ذخیره شده تو مغزم فکر می کنم تصاویری که از چشمم دریافت می شه کمتر مورد پردازش قرار می گیره.
این اتفاق برای بقیه حس های پنجگانه هم صادقه.
شاید دلیل این که نمی شه هم زمان به 2 چیز فکر کرد اینه که انسان فقط یک بخش ورودی تصویر یا صدا یا غیره داره و این بخش فقط می تونه 1 تصیر رو دریافت کنه.
اگه بخوایم مثلا مثل کامپیوتر کلاک رو بین برنامه ها تقسیم کنیم فرآیند تفکر در مغز انسان که سرعت پایینی داره ناقص رها می شه و مجبوریم فرآیند تفکرو ریست کنیم.
من خودم امتحان کردم امدم هم زمان یک معدله درجه 2 و یک دستگاه 2 معادله 2 مجهولو حل کنم. نشد مگر این که 2-3 ثانیه رو این فکر کنم 2-3 ثانیه رو اون یکی.
حالا شاید بگین اینا به چه درد می خوره؟ من خودم از اینا نتیجه گرفتم که انسان ها توابع احساسی دارن که حتما اجرا می شوند و می توان با تریگ کردن اونا با فن بیان و روش های گوناگون افکار مردم رو تحت کنترل خود قرار داد هر چقدر که مردم منطقی یا مخالف شما باشن.
مثلا شما یک میکروپروسورو می بینین که اگر به پایه فلانش یک ولتاژ بالا بدین بعد چند ثانیه صبر کنین مثلا فیوز بیتش غیر فعال می شه و می تونین ازش سواستفاده یا تعمیرش کنین. مغز انسان هم دقیقا همین طور رفتار می کنه.
در هر صورت این فقط یک فرضه یا نظر شخصیه و از اونجا این نظرو دارم که خودم یک مغز دارم و می تونم فرآیند تفکر اونو بررسی کنم پس شواهد علمیی هم پشت این فرضیه وجود داره.
چند چیز تو این دنیا هست که کشف کردنش خیلی سخته یکی همین کار کرد مغز انسان و کشف چگونگی پیدایش جهان و کشف قانون کلی فیزیک و اثبات تمام قضایای موجود در ریاضیات و فلسفه. مثل کیمیا گرای قدیم که دنبال اکسیر و تولید طلا و حلال همه چیزو اینا می گشتن. شاید پس از حل کردن این قضایا قضایای جدیدی برای انسان در راه باشد و یا اصلا قابل حل شدن نباشند و یا اصلا صورت مسئله ایراد داشته باشد.
از نظر من مغز یک بخش configure دارد که توابع نورونی جدید ایجاد می کنه و هر تابع تعداد زیادی ورودی و خروجی داره و از عناصر ساده نورون مثل گیت های منطقی ایجاد شده. این توابع در کنار هم و همزمان تفکرات مختلف رو در مغز انسان پدید میارن.
این که نورون یک سلوله که از یک طرف تریگ می شه و از طرف دیگه سیگنالو منتقل می کنه نمی تونه چیزی رو ذخیره کنه یا فرآیند تفکر روی اون انجام بده. همانطور که یک گیت مطقی نمی تونه اطلاعاتو به تنهایی ذخیره کنه و فقط تعدادی ورودی و تعدادی خروجی داره اما با آن می توان یک CPU ساخت که فرآند تفکر رو انجام می ده.
ولی این که مغز همزمان رو یک موضوع بیشتر نمی تونه تفکر کنه این برام یک سواله.
احساسات می تونن توابع از پیش تعریف شده یا توابع یاد گرفته شده باشن که به طور غیر ارادی اجرا می شن. البته معنی اراده هم برای خودش بحثی داره. منظورم اینه که توابعی که به طور حتم اجرا میب شن و تابع دیگری نمی تونه جولوشو به راحتی بگیره.
مثلا شما یک گربه مرده می بینین و بوی مردار به دماغتون می رسه با طور حتم تابع احساس حالت تحوع بهتون دست می ده. شایدم بشه در توابع احساسات دستکاری کرد مثلا یک قاتل احساس دلسوزی برای انسان مرده نداره.
یاد گیری مفاهیم همون عمل کانفیگور هست و مثلا شما یک فرمول ریاضی یاد می گیرین تعدادی تابع جدید به مغزتون اضافه می شه.
تو یک کتاب منطق خوندم یک نفر از فیلوسا گفته بود که انسان برای تفکر منطقی درست نشده.
حرف جالبه ممکنه معنیش این باشه که انسان فقط توانایی تفکر احساسی یا همون تابع با ورودی و خروجی مشخص داشته باشه ولی با کانفیگور های مختلف یاد گرفته چطور با احساسات منطقی فکر کنه. مثلا من می خوام یک مسئله هندسه رو ثابت کنم اول از همه به طور شهودی یا همون احساسی حکم قضیه رو پیدا یا قبول می کنم اگه قبول نکنم دنبال رد آن می گردم.
بعد دوباره به طور احساسی می گردم دنبال این که از چه روش منطقی برای اثبات استفاده کنم ... مثلا برهان خلف. بعد دوباره به طور احساسی دنبال این می گردم که قبلا چیکار می کردم یا مثلا الان چطور مسئله رو بالا پایین کنم یک چیز منطقی نوشته بشه. در آخر باز هم احساسی می بینیم که فرآیند منطقی کاملا درسته پس قضیه ثابت می شه.
بخش پردازش تصویر مغز هم شباهت بسیار زیادی به FPGA داره. قبل از این که اطلاعات به مغز برسه تو همون چشم چند فیلتر پایین گذر و بالا گذر روی تصویر انجام می شه که تو کتاب فیزیولوژی 1 خوندم. علتشم اینه که سلولهای حساس به نور مرتب و هماهنگ نیستن و تصویر دریافتی اعوجاج داره پس باید نویزش کم بشه. در ضمن
تجربیات نشون میده که انسان به تغییرات رنگ و شدت نور بیشتر حساسه تا خود مقدار آن. پس اینجا فیلتر بالا گذر تصویر داریم. یک دلیل دیگه برای فیلترینگ اینه که مغز توانایی پردازش تصویر محدودی داره و روی چشم تعداد زیادی سلول حساس به نور برای همین سلول های موجود در نقطه فکوس یا لکه زرد کمتر میانگین گیری می شن و سلول های دیگه بیشتر میان گین گیری می شن و در نهایت حدود 1 مگا پیکسل تصویر به مغز ارسال می شه که بیشترش حاوی اطلاعات نقطه فکوس هست.
شاید اطلاعات به صورت تابع در مغز ذخیره بشن. مثلا شما اسم فلان کس رو می بینین و اطلاعات وردی بینایی پس از چند با پردازش به قسمت توابع اشخاص می رسه و پس از تشخیص فرد اطلاعات به ورودی بخش تصویر اشخاص می رسه و با تریگ کردن یک فرآیند تابعی اجرا یم شه که تصویر شخص مورد نظر رو بازسازی می کنه و به بخش دریافت تصویر ارسال می کنه تا دوباره روی تصویر شخص پردازش صورت بگیره. جالبه وقتی من به یک تصویر ذخیره شده تو مغزم فکر می کنم تصاویری که از چشمم دریافت می شه کمتر مورد پردازش قرار می گیره.
این اتفاق برای بقیه حس های پنجگانه هم صادقه.
شاید دلیل این که نمی شه هم زمان به 2 چیز فکر کرد اینه که انسان فقط یک بخش ورودی تصویر یا صدا یا غیره داره و این بخش فقط می تونه 1 تصیر رو دریافت کنه.
اگه بخوایم مثلا مثل کامپیوتر کلاک رو بین برنامه ها تقسیم کنیم فرآیند تفکر در مغز انسان که سرعت پایینی داره ناقص رها می شه و مجبوریم فرآیند تفکرو ریست کنیم.
من خودم امتحان کردم امدم هم زمان یک معدله درجه 2 و یک دستگاه 2 معادله 2 مجهولو حل کنم. نشد مگر این که 2-3 ثانیه رو این فکر کنم 2-3 ثانیه رو اون یکی.
حالا شاید بگین اینا به چه درد می خوره؟ من خودم از اینا نتیجه گرفتم که انسان ها توابع احساسی دارن که حتما اجرا می شوند و می توان با تریگ کردن اونا با فن بیان و روش های گوناگون افکار مردم رو تحت کنترل خود قرار داد هر چقدر که مردم منطقی یا مخالف شما باشن.
مثلا شما یک میکروپروسورو می بینین که اگر به پایه فلانش یک ولتاژ بالا بدین بعد چند ثانیه صبر کنین مثلا فیوز بیتش غیر فعال می شه و می تونین ازش سواستفاده یا تعمیرش کنین. مغز انسان هم دقیقا همین طور رفتار می کنه.
در هر صورت این فقط یک فرضه یا نظر شخصیه و از اونجا این نظرو دارم که خودم یک مغز دارم و می تونم فرآیند تفکر اونو بررسی کنم پس شواهد علمیی هم پشت این فرضیه وجود داره.
چند چیز تو این دنیا هست که کشف کردنش خیلی سخته یکی همین کار کرد مغز انسان و کشف چگونگی پیدایش جهان و کشف قانون کلی فیزیک و اثبات تمام قضایای موجود در ریاضیات و فلسفه. مثل کیمیا گرای قدیم که دنبال اکسیر و تولید طلا و حلال همه چیزو اینا می گشتن. شاید پس از حل کردن این قضایا قضایای جدیدی برای انسان در راه باشد و یا اصلا قابل حل شدن نباشند و یا اصلا صورت مسئله ایراد داشته باشد.
دیدگاه