اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    اینو میزارم یکم حال و هوا عوض بشه

    بچگیمونم که دوران جنگ بود...دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن ، نظام قدیم, نظام جدید.. رسیدیم دانشگاه سهمیه ها و پارتی بازی ها

    بیداد کردن، فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد ، مغازه زدیم کسادی اقتصاد ورشکستمون کرد ، عاشق شدیم گفتند دیوونه شده

    کم مونده بودبفرستنمون تیمارستان !، موتور خریدیم موتور گیری بیچارمون کرد ، ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد ازدواج کردیم تورم کمرمونو شکست و

    روزگارمون سیاه شد.. بارالها! دیگه حالی واسمون نمونده که به راه راست هدایت شیم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن :mrgreen:

    دیدگاه


      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند.

      زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

      از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.

      در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

      یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

      در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد.

      صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد.

      موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد:

      گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟
      وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید.
      درس ها چطور است؟
      نگران ما نباشید.
      حال مادر دارد بهتر می شود.
      بزودی برمی گردیم...



      چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند.

      زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت:
      « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.»

      مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت:

      «این قدر پرچانگی نکن.»

      اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.


      بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند.

      عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود.

      مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت.

      مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد.

      فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

      صبح روز بعد زن به هوش آمد.

      با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.

      از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد.

      زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

      همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد.

      هر شب، مرد به خانه زنگ می زد.

      همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

      روزی در راهرو قدم می زدم.

      وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت:

      گاو و گوسفندها چطورند؟
      یادتان نرود به آنها برسید.
      حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

      یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست.

      مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.

      بعد آهسته به من گفت:

      خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

      در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود.

      از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم.

      عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.
      منبع http://iranjoke.ir

      دیدگاه


        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        روزی، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند.

        گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند.

        بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.

        روز اول، یک گوسفند آمد.

        گرگ به دنبال گوسفند رفت.

        اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت.

        گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست.

        گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.



        روز دوم، یک خرگوش آمد.

        گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد.

        گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.



        روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد.

        گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند.

        اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد.

        گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد.

        گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.




        اما روز چهارم، یک ببر آمد.

        گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت.

        ببر گرگ را تعقیب کرد.

        گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد. :biggrin:


        نتیجه:

        هیچ گاه روزنه های کوچک زندگیت را به طمع آینده نبند
        بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

        دیدگاه


          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          داستان چنگیزخان مغول و شاهین پرنده
          یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
          آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
          بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
          چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
          اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
          این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
          ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
          یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
          و بر بال دیگرش نوشتند:
          هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

          اگه مردم می دونستن زمان چقدر با ارزشه دیگه هیچ وقت کفش بند دار نمی خریدن البرت انیشتن

          دیدگاه


            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
            یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
            اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
            زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
            وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
            و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
            و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
            اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
            نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
            ****
            چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
            بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
            او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
            وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
            درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
            وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
            در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.

            من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
            اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
            نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
            ****
            همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...

            اگه مردم می دونستن زمان چقدر با ارزشه دیگه هیچ وقت کفش بند دار نمی خریدن البرت انیشتن

            دیدگاه


              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت :جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
              اینطوری تعریف میکنه:
              من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی

              کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
              ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
              وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
              اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم،
              نه از موتور ماشین سر در میارم!!
              راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
              دیگه بارون حسابی تند شده بود.
              با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
              من هم بی معطلی پریدم توش.
              اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
              وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
              دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! oo: oo:
              پشمم ریخت.
              داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد :eek:

              هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
              یه پیچ جلومونه!
              تمام تنم یخ کرده بود. :evil:
              نمیتونستم حتی جیغ بکشم
              ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
              تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
              که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
              تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
              اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

              نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
              ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
              یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

              از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
              در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

              اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
              دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
              رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
              بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

              وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

              یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

              یکیشون داد زد:

              ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
              سوار شده بود
              بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

              دیدگاه


                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                کمک...
                روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
                دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
                سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
                دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
                سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
                آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
                زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
                «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

                دیدگاه


                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
                  این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
                  در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
                  دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون آ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!! oo:

                  دیدگاه


                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    مواظب باشید جدی بودنتان شما را ازدنیای اطراف دورنکند .خونسرد باشید واززندگیتان لذت ببرید .کارهایی انجام دهید که ...

                    اگر مایلید اطلاعات بیشتری درمورد شخصیت خودتان وخصوصیاتی که باعث میآ‌شوند دیگران شما را بیشتردوست داشته باشند پیدا کنید به تست زیربا کمال صداقت پاسخ دهید.این تست جدیدترین تست روان شناسی درکشورآمریکا است.

                    1- فرض کنید شما مشخصه صورت کسی هستید,کدام قسمت ازصورت او هستید؟
                    الف : چین وچروک
                    ب : لکه
                    ج : خال زیبایی
                    د : کک ومک
                    ت :لبخند

                    2- دوست دارید چه نوع پرنده ای باشید؟
                    الف : شباهنگ
                    ب : جغد
                    ج : عقاب
                    د : فلامینگو
                    ت : پنگوئن

                    3- کدام یک ازآلات موسیقی را دوست دارید؟
                    الف: پیانو
                    ب : ویلون
                    ج : سازدهنی
                    د : گیتار
                    ت : دف

                    4- کدام یک ازبرنامه های تلویزیونی برای شما جالب تراست؟
                    الف : اخباروبرنامه های مستند
                    ب : فیلم های درام وزندگی نامه
                    ج : هیجانی وپلیسی
                    د : عشقی وماجرایی
                    ت : کمدی وکارتون

                    5- کدام یک ازبازی های شهربازی را بیشتردوست دارید؟
                    الف : هیچ کدام , من ازشهربازی متنفرم
                    ب : قطاریا قایق
                    ج : نمایش واجرای کمدی
                    د : چرخ وفلک ووسایلی که سریع می چرخند
                    ت :ترن های هوایی سریع السیر

                    6- آیا شما به اشتباهات خودتان میآ‌خندید؟
                    الف : هرگز
                    ب : به ندرت
                    ج : برخی مواقع
                    د: معمولا
                    ت: همیشه

                    7- اگردوست شما سربه سرتان گذاشت چه عکس العملی نشان می دهید؟
                    الف : عصبانی میآ‌شوید
                    ب: ناراحت میآ‌شوید
                    ج : برایتان جالب است
                    د: تلافی میآ‌کنید
                    ت :چندین برابرتلافی میآ‌کنید

                    8- اولین چیزی که صبح موقع بیدارشدن به فکرتان خطورمیآ‌کند چیست؟
                    الف : کارویا تحصیل
                    ب: مشکلات زندگی
                    ج : صبحانه
                    د : روزی که درپیش دارید
                    ت : کاری که تا شب انجام خواهید داد

                    9- درزندگیتان چه شعاری دارید؟
                    الف :وقت طلاست
                    ب: سحرخیزباش تا کامروا باشی
                    ج : آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
                    د : زندگی کن وبه دیگران هم اجازه زندگی کردن بده
                    ت : بی خیال باش , هرچه بادا باد

                    10- آیا به همه حیوانات علاقه مندید؟
                    الف : اصلا
                    ب: تعداد کمی ازحیوانات
                    ج : برخی ازحیوانات
                    د: بیشترحیوانات
                    ت : تمام حیوانات

                    11- شما لبخند میآ‌زنید؟
                    الف : هرگز
                    ب: به ندرت
                    ج : گاهی اوقات
                    د :اغلب
                    ت : آنقدرزیاد که برخی فکرمی کنند دیوانه هستم

                    12- نظردیگران راجع به شما اغلب کدام مورد است؟
                    الف : بی رحم
                    ب : سرد وبی احساس
                    ج :زیبا
                    د : دوست داشتنی
                    ت : خوشگذران

                    13- شما احساس عشق وقدردانی خود را نشان میآ‌دهید؟
                    الف : هرگز
                    ب : به ندرت
                    ج : گاهی
                    د :اغلب
                    ت : حداکثرتا جایی که امکان دارد

                    14- شما اعتقاد دارید که برای شاداب بودن باید ساعاتی ازروز را منحصرا صرف خودتان کنید؟
                    الف :اصلا
                    ب: احتمالا نه
                    ج : گاهی
                    د : بله
                    ت : البته ,تا جایی که امکان دارد به خودتان میآ‌رسید

                    15- آیا زندگی شما بابرنامه ریزی پیش میآ‌رود؟
                    الف : من حتی درتعطیلات هم برنامه ریزی میآ‌کنم
                    ب : همیشه برنامه ریزی میآ‌کنم
                    ج : بستگی به روزهفته دارد
                    د :درصورت امکان اجازه میآ‌دهم که خودش پیش آید
                    ت:همیشه بدون برنامه ریزی روزها را طی میآ‌کنم

                    حال امتیازات کنارگزینه هایی را که انتخاب کرده اید جمع کنید.
                    گزینه الف1 امتیار, گزینه ب 2امتیاز , گزینه ج 3 امتیاز, گزینه د 4 امتیاز, گزینه ت 5 امتیازدارد سپس امتیازات خودتان ازپانزده سوال تست را مطابق با متن های زیرمقایسه کنید.


                    اگرامتیازشما بین 1تا 20باشد :
                    بدین معنی است که شما سوسن سفید هستید ..مردم شما را به خاطرپشتکارتان ,ازجان ودل مایه گذاشتنتان وموفقیت هایتان تقدیرمی کنند.اهداف مشخصی دارید وفکرتان برکارتان متمرکزاست .احتمالا فرزند اول خانواده هستید .احساستان را به سختی ابرازمی کنید .یکی ازمهمترین نگرانی های شما این است که چگونه دربرابرافراد مختلف ظاهرشوید.اندیشه هایتان کمی متمایل به بدبینی است .اعتماد به نفس دارید ولی درباطن گاهی به خود اعتماد ندارید.قادرهستید که هدفی تعیین کنید وبه آن برسید.بعضی مواقع دنیا را با دیدی باریک بین میآ‌نگرید .احساس میآ‌کنید که وقت کمی برای رسیدن به آرزوهایتان دارید.
                    مواظب باشید جدی بودنتان شما را ازدنیای اطراف دورنکند .خونسرد باشید واززندگیتان لذت ببرید .کارهایی انجام دهید که ازآنها لذت می برید .با انجام این دستورات قوه خلاقیت تان شکوفا می شود .سعی کنید که بیشتربخندید وبا دیگران درتماس باشید.


                    اگرامتیازشما بین 21تا 54 باشد :
                    بدین معنی است شما یک گل رزهستید .کمی تیغ دارید ولی زیبایی های بسیاری دارید .حس شوخ طبعی دارید ولی ازشنیدن جوک لذت میآ‌برید.احتمالا فرزند وسط خانواده هستید مردم دوست دارند دوروبرشما باشند .خونگرم هستید .دوستان صمیمی بسیاری دارید.زندگی را بادید واقع بینانه میآ‌نگرید .گاهید که زندگی ازخوبی ها وبدی ها تشکیل شده است .قادرید شانس خودتان را با توجه به سرمایه های که دارید امتحان کنید .سخت کوش هستید وبه اهدافتان پایبندید .دوست دارید خودتان باشید واین مساله به شما اعتماد به نفس میآ‌دهد مشکلترین مساله درزندگیتان یکنواخت بودن مسایل است .یکنواختی درهرمساله ای شما را آزارمیآ‌دهد وباعث کسل شدن روحیه شما میآ‌شود .
                    به شما پیشنهاد میآ‌گردد که افق دیدتان را وسیع ترکنید .مسایل جدیدی را تجربه وکشف کنید .آنگاه متعجب خواهید شد که چه نتایج زیبایی به دست آورده اید ومهمترازهمه اینکه فراموش نکنید که درهمه چیزدنبال زیبایی بگردید مخصوصا درخودتان .


                    اگرامتیازشما بین 55 تا 75 باشد :
                    بدین معنی است که شما یک گل آفتابگردان هستید دربستری ازگلهای رز.یک ویژگی بارزدرشما وجود دارد که باعث گرمادهی به دیگران وجلوه گری شما میآ‌شود .ممکن است شما کوچکترین فرزند خانواده ویا تنها فرزند باشید ..دروقت لازم جدی هستید ولی دوستانتان شما را به عنوان یک شخص شوج طبع می شناسند .ازگفتن جوک لذت میآ‌برید .گاهی شیطنت میآ‌کنید .مایلید که با افراد جدید وجالبی درزندگیتان آشنا شوید .با افرادی که هیچ وقت نمیآ‌خندند راحت نیستید ..دید مثبتی به زندگی دارید ..درهمه چیزبه دنبال خوبیها هستید .بیدی نیستید که با هربادی بلرزید .گرم ,دوست داشتنی ,با وفا واجتماعی هستید وهرکدام ازاین صفات میآ‌تواند دلیلی برای خوب بودن شما باشد .انرژی نامحدودی دارید ولی انگیزه تان کم است .برای شما مشکل است که فقط برروی یک کارمتمرکز شوید به شما پیشنهاد میآ‌گردد که اجازه دهید مردم روی جدی شما راهم ببینند همان طورکه چهره شاد شما را می بینند .دراین صورت میآ‌خواهند که همیشه با شما باشند .به احساسات دیگران احترام بگذارید ازاین شاخه به آن شاخه نپرید وکاری راکه دوست دارید انتخاب کنید وتا پایان آن را انجام دهید

                    دیدگاه


                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهنکرده بود؛
                      فریب میآ‌فروخت.
                      مردم دورش جمع شدهآ‌ بودند،آ‌ هیاهو میآ‌کردند و هول میآ‌زدندو بیشتر میآ‌خواستند.
                      توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،آ‌دروغ و جنایت ،آ‌ جاهآ‌طلبی و ...
                      هر کس چیزی میآ‌خرید و درازایش چیزی میآ‌داد.
                      بعضیآ‌ها تکهآ‌ای از قلبشان را میآ‌دادند و بعضیآ‌ پارهآ‌ای ازروحشان را.
                      بعضیآ‌ها ایمانشان را میآ‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
                      شیطان میآ‌خندید و دهانش بوی گند جهنم میآ‌داد. حالم را به هم میآ‌زد.
                      دلم میآ‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
                      انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،
                      آ‌فقط گوشهآ‌ای بساطم را پهن کردهآ‌ام و آرام نجوا میآ‌کنم.
                      نه قیل و قال میآ‌کنمو نه کسی را مجبور میآ‌کنم چیزی از من بخرد. میآ‌بینی!
                      آدمآ‌ها خودشان دور من جمع شدهآ‌اند.
                      جوابش راندادم. آن وقت سرش را نزدیکآ‌تر آورد و گفتآ‌:
                      البته تو با اینها فرق میآ‌کنی.
                      تو زیرکیو مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میآ‌دهد.
                      اینها سادهآ‌اند و گرسنه. به جای هرچیزی فریب میآ‌خورند.
                      از شیطان بدم میآ‌آمد. حرفآ‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و
                      او هی گفت و گفت وگفت.
                      ساعتآ‌ها کناربساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهآ‌ی عبادت افتاد
                      که لا به لای چیزآ‌های دیگر بود
                      دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
                      با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد.
                      بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
                      به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.
                      توی آن اماجز غرور چیزی نبود.
                      جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
                      فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،آ‌نبود!
                      فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جاگذاشتهآ‌ام.
                      تمام راه رادویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم.
                      میآ‌خواستم یقه نامردش رابگیرم.
                      عبادت دروغیآ‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
                      به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
                      آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکآ‌هایم که تمام شد،آ‌
                      بلند شدم تابیآ‌دلیآ‌ام را با خودببرم که صدایی شنیدم،
                      صدای قلبم را
                      و همانآ‌جا بیآ‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
                      به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

                      دیدگاه


                        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        سلام
                        عجب "داستان های کوتاه " جالب و طولانی ای!
                        مولای من
                        نخواهمت که بگریی ولی به گریه دعا کن که وقت رفتن ایام انتظار بیاید

                        یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهورالحجه

                        دیدگاه


                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى
                          موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند.ا
                          پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و
                          همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه
                          رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از
                          پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف)
                          بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت
                          چاى ریختن براى خودشان را بکشند.ا

                          پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت
                          ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى
                          قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل
                          سینى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می
                          خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و
                          استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر
                          کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس
                          ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند.ا

                          چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه
                          فنجان. امّا شما ناخودگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان
                          هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه، ماشین،
                          پول، موقعیت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها،
                          نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت
                          چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. امّا ما گاهى با صرفاً
                          تمرکز بر روى فنجان، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است
                          لذت نمی بریم.ا

                          خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید.ا
                          خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه
                          بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید.ا
                          در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد
                          بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                          دیدگاه


                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            سلام
                            دوست عزیزم astani پیامت خیلی زیبا بود من هم ازین فرصتی که شما فراهم آوردید استفاده می کنم و یادآور میشم که :
                            به زندگی دنیا و حیات پس از مرگ هم چنین دیدی می تونیم داشته باشیم .چطور؟
                            همین که خداوند این حیات امانتی رو به ما از سر محبت و رحمن بودن عنایت کرده و ما نباید اسیر ظواهر و زیباییهای اون بشیم بلکه باید حداکثر استفاده رو برای حیات ابدی برداشت کنیم که این دنیا نهایتا" 70-80 سالی برای هر کدوم پا برجاست(بی تعارف) و اگر از یه آدم 80 ساله بپرسی چطور گذشت خواهی شنید مثل چشم بر هم زدن .پس بیایید برای ابدیتمان تلاش کنیم.
                            شاید کتاب غورباقه را قورت بده رو هم خونده باشید در هر حال برایان تریسی مقصودش این بوده که اول کار سخت رو انجام بدیم تا بعد در آسایش باشیم .
                            این مضمون رو میشه به موارد زیادی تمثیل داد از جمله همین اندیشیدن به حیات ابدی.
                            به زندگی پس از مرگ هم که دیگه همه با هر دینی اعتقاد دارند همونطور که حتی هزاران سال پیش هم.
                            مثل فرعونیان که مومیایی شده و طلا و ... رو باهاشون دفن می کردن یا یه مورد جالب اینکه مسیر اضلاع اهرام مصر در راستای ستاره قطبیه و معتقد بودن این مسیر ،مسیر ابدیته .پس.....
                            با سپاس
                            مولای من
                            نخواهمت که بگریی ولی به گریه دعا کن که وقت رفتن ایام انتظار بیاید

                            یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهورالحجه

                            دیدگاه


                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

                              روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد. فرشته گفت: «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

                              سیاستمدار گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

                              فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

                              سیاستمدار گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

                              فرشته گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

                              و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

                              در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..

                              به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.

                              بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

                              سیاستمدار گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

                              بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

                              شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...

                              امروز دیگر تو رای دادهآ‌ای».
                              {خلاف قوانین - امضا ویرایش شد}

                              دیدگاه


                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                                بعضیآ‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

                                بعضیآ‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،

                                بعضیآ‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،

                                بعضیآ‌ها یک عمر زندگی میآ‌کنند برای رسیدن به زندگی،

                                بعضیآ‌ها زمینآ‌ها را از خدا مجانی میآ‌گیرند و به بندگان خدا گران میآ‌فروشند.

                                بعضیآ‌ها حمال کتابند،

                                بعضیآ‌ها بقال کتابند،

                                بعضیآ‌ها انباردارکتابند،

                                بعضیآ‌ها کلکسیونر کتابند

                                بعضیآ‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،

                                بعضیآ‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

                                بعضیآ‌ها به درد آلبوم میآ‌خورند،

                                بعضیآ‌ها را باید قاب گرفت،

                                بعضیآ‌ها را باید بایگانی کرد،

                                بعضیآ‌ها را باید به آب انداخت،

                                بعضیآ‌ها هزار لایه دارند

                                بعضیآ‌ها ارزششان به حساب بانکیآ‌شان است،

                                بعضیآ‌ها همرنگ جماعت میآ‌شوند ولی همفکر جماعت نه،

                                بعضیآ‌ها را همیشه در بانکآ‌ها میآ‌بینی یا در بنگاهآ‌ها.

                                بعضیآ‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

                                بعضیآ‌ها برای حفظ پول همیشه بیآ‌خوابند،

                                بعضیآ‌ها برای دیدن پول همیشه میآ‌خوابند،

                                بعضیآ‌ها برای پول همه کاره میآ‌شوند.

                                بعضیآ‌ها نان نامشان را میآ‌خورند،

                                بعضیآ‌ها نان جوانیشان را میخورند،

                                بعضیآ‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

                                بعضیآ‌ها نان پدرانشان را میخورند،

                                بعضیآ‌ها نان خشک و خالی میخورند،

                                بعضیآ‌ها اصلا نان نمیخورند،

                                بعضیآ‌ها با گلها صحبت میآ‌کنند،

                                بعضیآ‌ها با ستارهآ‌ها رابطه دارند.

                                بعضی ها صدای آب را ترجمه میآ‌کنند.

                                بعضی ها صدای ملائک را میآ‌شنوند.

                                بعضی ها صدای دل خود را هم نمیآ‌شنوند.

                                بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمیآ‌دهند.

                                بعضی ها در تلاشند که بیآ‌تفاوت باشند.

                                بعضی ها فکر میآ‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

                                بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

                                بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود میآ‌دانند.

                                بعضی ها فکر میکنند پول مغز میآ‌آورد و بی پولی بی مغزی.

                                بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر میآ‌کشند.

                                بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه میآ‌گیرند.

                                بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمیآ‌کشند. هیچکس بیآ‌درجه نیست.

                                بعضی ها یک درجه تند زندگی میآ‌کنند، بعضیآ‌ها یک درجه کند.

                                بعضی ها حتی در تابستان هم سرما میآ‌خورند.

                                بعضی ها در تمام زندگیآ‌شان نقش بازی میآ‌کنند.

                                بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

                                بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،

                                بعضی به اندازه کره زمین و بعضی به وسعت کل هستی.

                                بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

                                بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.

                                شما چطور؟
                                فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ................ فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X