اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
    پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
    مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
    روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

    نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
    بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

    دیدگاه


      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


      نه مرادم نه مریدم
      نه پیامم نه کلامم
      نه سلامم نه علیکم
      نه سپیدم نه سیاهم
      نه چنانم که تو گویی
      نه چنینم که تو خوانی
      و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
      نه سمائم نه زمینم
      نه به زنجیر کسی بستهآ‌ام و برده دینم
      نه سرابم
      نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
      نه گرفتار و اسیرم
      نه حقیرم
      نه فرستاده پیرم
      نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
      نه جهنم نه بهشتم
      چُنین است سرشتم
      این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
      بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

      گر به این نقطه رسیدی
      به تو سر بسته و در پرده بگویــم
      تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
      آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
      خودِ تو جان جهانی
      گر نهانـی و عیانـی
      تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

      تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
      تو خود اسرار نهانی

      تو خود باغ بهشتی
      تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی
      به تو سوگند
      که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
      نه که جُزئی
      نه که چون آب در اندام سَبوئی
      تو خود اویی بخود آی
      تا در خانه متروکه هرکس ننشـــینی و
      بجز روشنــی شعشـعه پرتـو خود هیچ نبـینـی
      و گلِ وصل بـچیـنی....
      بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

      دیدگاه


        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت چگونه معنا می شود از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هر گز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد و هراسی به خود را مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است برخیز و بی هراس خطر کن در هر فرصتی بیاویز و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت دست خواهی یافت آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود پروازش ده تا که پایدار بماند رویاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست.
        بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

        دیدگاه


          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          نوشته اصلی توسط astani
          کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
          پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
          مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
          روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

          نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
          آفرین به شما با این مطلب. دیدم هر چی تشکر کنم کمه. گفتم یه پست بدم. در ضمن این اولین پست منه که بر خلاف قوانینه هااااا. شرمنده از همه
          چقدر این ندیدن ها و نشنیدن ها مردم را خوشبخت کرده (دکتر علی شریعتی)

          دیدگاه


            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            مرد کور

            روزی مرد کوری روی پلهآ‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
            امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
            وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
            حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
            بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

            دیدگاه


              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              تخته سنگ

              در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

              با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد
              بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

              دیدگاه


                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                اولین روز کاری…

                مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و گفت: ” یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”

                صدایی از آن طرف پاسخ داد: ” شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟”

                کارمند تازه وارد گفت: ” نه ” صدای آن طرف گفت: “من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق”

                مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: ” و تو میدانی با کی حرف میزنی بی چاره.”

                مدیر اجرایی گفت: ” نه ” کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.
                بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                دیدگاه


                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  مرد جوان و کشاورز

                  مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد.

                  در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.

                  جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد… اما گاو دم نداشت!

                  نتیجه : زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را بربایی
                  بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                  دیدگاه


                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
                    روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
                    هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
                    پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
                    چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
                    همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟
                    مولای من
                    نخواهمت که بگریی ولی به گریه دعا کن که وقت رفتن ایام انتظار بیاید

                    یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهورالحجه

                    دیدگاه


                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىآ‌شود دعوت مىآ‌کنیم.
                      در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىآ‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىآ‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنآ‌ها در اداره مىآ‌شده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند…
                      رفته رفته که جمعیت زیاد مىآ‌شد هیجان هم بالا مىآ‌رفت. همه پیش خود فکر مىآ‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
                      کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىآ‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىآ‌کردند ناگهان خشکشان مىآ‌زد و زبانشان بند مىآ‌آمد. آینهآ‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىآ‌کرد، تصویر خود را مىآ‌دید. نوشتهآ‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مىآ‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما oo:. شما تنها کسى هستید که مىآ‌توانید زندگىآ‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىآ‌توانید بر روى شادىآ‌ها، تصورات و موفقیتآ‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىآ‌توانید به خودتان کمک کنید…
                      زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینآ‌تان، شریک زندگىآ‌تان یا محل کارتان تغییر مىآ‌کند، دستخوش تغییر نمىآ‌شود.
                      زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىآ‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىآ‌باشید
                      بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                      دیدگاه


                        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        نوشته اصلی توسط صادق ساعی اصفهانی

                        چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
                        من اگه بدونم فقط با شکستگی معاف میشم، دست و پا و گردن و کلمو میشکنم. مشکل اینجاس که اگه جنازه ام باشی باید بری.... :angry: :cry2: ~x(
                        چقدر این ندیدن ها و نشنیدن ها مردم را خوشبخت کرده (دکتر علی شریعتی)

                        دیدگاه


                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                          عشق


                          چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میآ‌کرد و از شادی کودکش لذت میآ‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میآ‌کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
                          تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میآ‌کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
                          پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
                          خبرنگاری که با کودک مصاحبه میآ‌کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخمآ‌ها را دوست دارم، اینها خراشآ‌های عشق مادرم هستند».
                          گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس، خراشآ‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند :agree:
                          بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                          دیدگاه


                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            پسری در خانواده ای مرفه زندگی می کرد.او همیشه عاشق ماشین های اسپرت بود و از پدر خود خواسته بود برای جشن فارغ التحصیلی اش یک ماشین اسپرت برایش بخرد و پدر هم قبول کرد.

                            روز جشن پسر به نزد پدر رفت و پدرش به او گفت: (تو تا به حال زحمت زیادی کشیده ای پس امروز به تو هدیه ای می دهم.) و یک بسته کادو پیچ از کشو میزش بیرون اورد و به پسرش داد پسر به سرعت کادو را باز کرد و یک کتاب مقدس دید که جلد زرشکی با نوشته های طلا کوب داشت پسر بسیار عصبانی شد و فریاد زد: (یک کتاب مقدس؟! با این همه مال و ثروت فقط یک کتاب مقدس به من می دهی؟) و کتاب را روی میز پرت کرد و رفت سالها گذشت پسر مشغول کار شد ازدواج کرد و زندگی خوبی داشت تا اینکه روزی به او خبر دادند که پدرش فوت کرده و برای رسیدگی به وصیت نامه ی پدرش باید به خانه ی پدریش باز گردد. پسر به خانه پدریش رفت و به سوی اتاق پدر رفت تا وصیت نامه را بردارد وقتی کشو را باز کرد کتاب مقدس را دید ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد کتاب را برداشت و ورق زد و احساس کرد چیزی به جلد ان چسبیده اخرین صفحه را باز کرد و یک سوئیچ دید سوئیچ همان ماشین اسپرتی که می خواست! oo:و پسر به اشتباه بزرگ خود پی برد اما چه دیر!

                            بیشتر مواقع خدا دعا های ما رو بر اورده می کنه اما ما نمی بینیم چون به اون شکل که ما فکر می کردیم بر اورده نشده!

                            بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                            دیدگاه


                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
                              روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن
                              ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
                              پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.

                              پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
                              روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سوال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب های آنجا چطور استفاده کنیم.

                              بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی،فیزیک،علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آنجایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کارکنم.

                              بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت.
                              دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است.
                              دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
                              وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت.
                              بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد.
                              گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا اینقدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
                              مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
                              ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم
                              اگه مردم می دونستن زمان چقدر با ارزشه دیگه هیچ وقت کفش بند دار نمی خریدن البرت انیشتن

                              دیدگاه


                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم
                                بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
                                خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد
                                نگاهی به داخل انداخت، درست در
                                وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر
                                بوی خوبی داشت که
                                دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض
                                حال بودند، به نظر قحطی زده
                                می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این
                                دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده
                                بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش
                                ببرند تا قاشق خود را پر نمایند،
                                اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند
                                دستشان را برگردانند و قاشق را در
                                دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین
                                شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را
                                دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز
                                کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی
                                بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق
                                قبل همان قاشق های دسته بلند
                                را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند،
                                مرد روحانی گفت: 'خداوندا
                                نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد،
                                می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که *
                                به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر
                                می کنند!
                                هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد،
                                به شما فکر می کرد،
                                هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی
                                است که آنها در دم آخر بر زبان *
                                آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که
                                یکدیگر را دوست داشته باشید، که به *
                                همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس
                                به تنهایی وارد بهشت خدا
                                (ملکوت الهی) نخواهد شد.
                                بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X