پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )
توی شرکت مشغول کار بودم که ناگهان منشی گفت : "آقای رئیس پیرزنی دم در با شما کار دارن"
گفتم : "چیکار داره؟"
گفت : "نمیدونم . میگن یه بسته براتون آوردن"
گفتم : "بگید بیاد تو..."
پیرزن داخل شد و جلوی همه ی همکارا منو بوسید . مادرم بود که بغچه ای به دست داشت . گفتم : "اینجا چیکار میکنی؟ این چیه دیگه با خودت آوردی؟"
گفت : "غذایی که دوست داری درست کرده بودم، دلم نیومد از غذای اداره بخوری، تا داغ بود برات آوردم"
دیدم پرستیژ ظاهری، ارزش شکستن دلش و رد کردن دستش رو نداره . بغلش کردم و رفتیم توی محوطه و باهم اون غذا رو دوتایی خوردیم . آخرش مادرم بهم گفت: "امروز یه ستاره از خدا گرفتی..!!" چون منظورش رو نفهمیده بودم، فقط خندیدم و گفتم: "خیلی دوستت دارم.." .
امروز که از مراسم هفتمین سالگرد مادرم میومدیم خونه، دخترم بهم گفت: "بابا! میخوام باهات یه مشورت کنم"
گفتم: "باشه؛ برسیم خونه بعد" . وقتی رسیدیم، در مورد نامزدش با من صحبت کرد و ازم راهنمایی خواست. منم تا جایی که میتونستم راهنماییش کردم . بعد با تعجب گفت: "بابا! با اینکه اختلاف سنمون کم نیست، اما دقیقا فهمیدی که من چی میگم و عین یه دوست کمکم کردی.. ازت ممنونم. احساس میکنم که یه پشتیبان محکم دارم"
شب که خوابیدم بعد از مدتها دوباره خواب مادرمو دیدم.. اون توی خواب بهم گفت: "حالا معنی اون ستاره ها رو فهمیدی..؟!!" ..ح.ع..
توی شرکت مشغول کار بودم که ناگهان منشی گفت : "آقای رئیس پیرزنی دم در با شما کار دارن"
گفتم : "چیکار داره؟"
گفت : "نمیدونم . میگن یه بسته براتون آوردن"
گفتم : "بگید بیاد تو..."
پیرزن داخل شد و جلوی همه ی همکارا منو بوسید . مادرم بود که بغچه ای به دست داشت . گفتم : "اینجا چیکار میکنی؟ این چیه دیگه با خودت آوردی؟"
گفت : "غذایی که دوست داری درست کرده بودم، دلم نیومد از غذای اداره بخوری، تا داغ بود برات آوردم"
دیدم پرستیژ ظاهری، ارزش شکستن دلش و رد کردن دستش رو نداره . بغلش کردم و رفتیم توی محوطه و باهم اون غذا رو دوتایی خوردیم . آخرش مادرم بهم گفت: "امروز یه ستاره از خدا گرفتی..!!" چون منظورش رو نفهمیده بودم، فقط خندیدم و گفتم: "خیلی دوستت دارم.." .
امروز که از مراسم هفتمین سالگرد مادرم میومدیم خونه، دخترم بهم گفت: "بابا! میخوام باهات یه مشورت کنم"
گفتم: "باشه؛ برسیم خونه بعد" . وقتی رسیدیم، در مورد نامزدش با من صحبت کرد و ازم راهنمایی خواست. منم تا جایی که میتونستم راهنماییش کردم . بعد با تعجب گفت: "بابا! با اینکه اختلاف سنمون کم نیست، اما دقیقا فهمیدی که من چی میگم و عین یه دوست کمکم کردی.. ازت ممنونم. احساس میکنم که یه پشتیبان محکم دارم"
شب که خوابیدم بعد از مدتها دوباره خواب مادرمو دیدم.. اون توی خواب بهم گفت: "حالا معنی اون ستاره ها رو فهمیدی..؟!!" ..ح.ع..
دیدگاه