اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    توی شرکت مشغول کار بودم که ناگهان منشی گفت : "آقای رئیس پیرزنی دم در با شما کار دارن"
    گفتم : "چیکار داره؟"
    گفت : "نمیدونم . میگن یه بسته براتون آوردن"
    گفتم : "بگید بیاد تو..."
    پیرزن داخل شد و جلوی همه ی همکارا منو بوسید . مادرم بود که بغچه ای به دست داشت . گفتم : "اینجا چیکار میکنی؟ این چیه دیگه با خودت آوردی؟"
    گفت : "غذایی که دوست داری درست کرده بودم، دلم نیومد از غذای اداره بخوری، تا داغ بود برات آوردم"
    دیدم پرستیژ ظاهری، ارزش شکستن دلش و رد کردن دستش رو نداره . بغلش کردم و رفتیم توی محوطه و باهم اون غذا رو دوتایی خوردیم . آخرش مادرم بهم گفت: "امروز یه ستاره از خدا گرفتی..!!" چون منظورش رو نفهمیده بودم، فقط خندیدم و گفتم: "خیلی دوستت دارم.." .

    امروز که از مراسم هفتمین سالگرد مادرم میومدیم خونه، دخترم بهم گفت: "بابا! میخوام باهات یه مشورت کنم"
    گفتم: "باشه؛ برسیم خونه بعد" . وقتی رسیدیم، در مورد نامزدش با من صحبت کرد و ازم راهنمایی خواست. منم تا جایی که میتونستم راهنماییش کردم . بعد با تعجب گفت: "بابا! با اینکه اختلاف سنمون کم نیست، اما دقیقا فهمیدی که من چی میگم و عین یه دوست کمکم کردی.. ازت ممنونم. احساس میکنم که یه پشتیبان محکم دارم"
    شب که خوابیدم بعد از مدتها دوباره خواب مادرمو دیدم.. اون توی خواب بهم گفت: "حالا معنی اون ستاره ها رو فهمیدی..؟!!" ..ح.ع..
    دوستان! مدتی کمتر به سایت میام ..

    دیدگاه


      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      شبی از آنِ رابی

      این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

      این داستانرا نه به خواست خود،آ‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم میآ‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیآ‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهآ‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهآ‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهآ‌ام.

      امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میآ‌خوانمشان سهمی داشتهآ‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میآ‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینآ‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رویای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسآ‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میآ‌کرد، حسآ‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میآ‌داد. امّا او با پشتکار گامآ‌های موسیقی را مرور میآ‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میآ‌کرد.

      در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و بازهم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میآ‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میآ‌زنم." امّا امیدی نمیآ‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتیو فطری را نداشت. مادرش را از دور میآ‌دیدم و در همین حدّ میآ‌شناختم؛ میآ‌دیدم که با اتومبیل قدیمیآ‌اش او را دم خانهء من پیاده میآ‌کند و سپس میآ‌آید و او را میآ‌برد. همیشه دستی تکان میآ‌داد و لبخندی میآ‌زد امّا هرگز داخل نمیآ‌آمد.

      یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآ‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

      چند هفته گذشت. گهی و اعلانی دربارهء تکآ‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میآ‌توانم در این تکآ‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکآ‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیآ‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میآ‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکآ‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

      نمیآ‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تکآ‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میآ‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

      برنامهآ‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

      رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه راکه انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو میآ‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردهآ‌های پیانو میآ‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میآ‌طلبد در نهایت شکوه اجرا میآ‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجآ‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفآ‌زدنآ‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

      سخت متأثّرو با چشمی اشکآ‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میآ‌گفت، "میآ‌دانید خانم آنور، یادتان میآ‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیآ‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میآ‌توانست بشنود که من پیانو میآ‌نوازم. میآ‌خواستم برنامهآ‌ای استثنایی باشد."

      چشمی نبودکه اشکش روان نباشد و دیدهآ‌ای نبود که پردهآ‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتآ‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشمآ‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیآ‌ام پربارتر شده است.

      خیر، هرگز نابغه نبودهآ‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا ایناو بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

      رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

      منبع : گروه ایران روشن

      دیدگاه


        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        روزی که مایکل به خواستگاری من اومد، هیچ وقت یادم نمیره . همه ساکت نشسته بودیم و پدرم از مایکل سوال میکرد . در بین اون سوالا، ازش پرسید:
        "شما کارتون چیه؟" و مایکل با صدایی مصمم جواب داد: "بیزینس" .
        "شما کارتونو دوست دارین؟"
        "بله؛ فقط یه مشکل وجود داره!"
        "مشکل..؟!"
        "منظورم اینه که من خیلی با احساس کار میکنم و بسته به نوع معاملاتی که انجام میدم، ممکنه رفتارم تا حدودی تغییر کنه"
        "خب این که خیلی خوبه، نسبت به کارتون تعصب دارین، آفرین..."
        "..... بله ...!!"
        من که اون موقع خیلی خوشحال بودم، اصلا متوجه نبودم که معنی حرفایی که میزنه چیه و فقط جذب ظاهر آروم و خونسردش شده بودم و منتظر بودم که با پدرم در مورد اون صحبت کنیم.

        الان یه مدتیه که مایکل خیلی تغییر کرده و آرومتر از قبل شده . شب ها دیر میاد خونه و صبح های زودم از خونه میره بیرون . یه روز تعطیل که خونه بود، ازش پرسیدم: "اتفاق خاصی افتاده؟ کارات خوب پیش میره؟ مشکلی پیش اومده؟ چرا اینقدر ساکت شدی؟"
        در جواب همه ی سوالای من، آه آرومی کشید و نگاهشو به تلویزیون دوخت. فردا صبح که میخواست از خونه بره بیرون، منم پشت سرش راه افتادم تا بتونم از همکاراش، دلیل این حالتشو بپرسم اما وقتی به محل کارش رسیدم و سردر اونجا رو خوندم، جواب همه ی سوالامو گرفتم .. "پارچه نویسی مایکل....." ..ح.ع..
        دوستان! مدتی کمتر به سایت میام ..

        دیدگاه


          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          یک برنامهآ‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهآ‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میآ‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهآ‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرمآ‌کنندهآ‌اى است. من از شما یک سوال میآ‌پرسم و اگر شما جوابش را نمیآ‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میآ‌کنید و اگر من جوابش را نمیآ‌دانستم من ۵ دلار به شما میآ‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهآ‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میآ‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهآ‌نویس بازى کند.
          برنامهآ‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهآ‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهآ‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میآ‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآ‌آید ۴ پا؟» برنامهآ‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
          بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهآ‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهآ‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهآ‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید
          دلا یاران سه قسمند ار بدانی
          زبانی اند و نانی اند و جانی
          به نانی نان بده از در برانش
          محبت کن به یاران زبانی
          و لیکن یار جانی را به دست آر
          به جانش جان بده تا می توانی

          دیدگاه


            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            نفرت قلب را فاسد میکند
            معلّم یک کودکستان به بچهآ‌هاى کلاس گفت که میآ‌خواهد با آنآ‌ها بازى کند. او به آنآ‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمآ‌هایى که از آنآ‌ها بدشان میآ‌آید، سیبآ‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
            فردا بچهآ‌ها با کیسهآ‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیآ‌ها ٢، بعضیآ‌ها ٣، بعضیآ‌ها تا ٥ سیبآ‌زمینى بود. معلّم به بچهآ‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که میآ‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.
            روزها به همین ترتیب گذشت و کمآ‌کم بچهآ‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبآ‌زمینیآ‌آ‌هاى گندیده. به علاوه، آنآ‌هایى که سیبآ‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهآ‌ها راحت شدند.
            معلّم از بچهآ‌ها پرسید: «از این که سیبآ‌زمینیآ‌ها را با خود یک هفته حمل میآ‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچهآ‌ها از این که مجبور بودند سیبآ‌زمینیآ‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.
            آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمآ‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میآ‌دارید و همه جا با خود میآ‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میآ‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میآ‌کنید. حالا که شما بوى بد سیبآ‌زمینیآ‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میآ‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

            دیدگاه


              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


              دانستگی - داستانک علمیآ‌ تخیلی;

              «...!
              آه... میآ‌دونی... مدتآ‌ها است که چیزی نیست که ما ندونیم. همه چی رو کشف کردیم؛ از ریزترین ذرات تشکیل دهندهآ‌ی عالم تا بزرگآ‌ترین ساختارهای فضایی، دنیاهای موازی، تمام موجودات هوشمند،آ‌... همه چی. همه چی رو اختراع کردیم. هیچ چیز جدیدی نمونده... حالا میآ‌گی چی کار کنیم؟»
              «خودت میآ‌دونی که نمیآ‌دونیم.»
              «آه...»

              http://fantasy.ir/fantasy/news.php
              می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد واندیشه ی هفتاد و دو ملت ببرد.
              پرهیز مکن ز کیمیایی که از او یک جرعه خوری هزار علت ببرد .
              (حکیم عمر خیام)

              دیدگاه


                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                سخاوت

                پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.

                پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چنداست؟ پیشخدمت پاسخ داد: ۵۰سنت.

                پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: یک بستنی ساده چند است؟

                درهمین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: ۳۵ سنت.

                پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:

                لطفأ یک بستنی ساده. پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی

                پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتیپیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد .

                آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، ۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود. برای انعام

                پیشخدمت!



                http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                دیدگاه


                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  گدای نابینا

                  روزی مرد کوری روی پلهآ‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

                  روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،

                  نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت

                  و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت

                  و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

                  عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

                  مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته

                  بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

                  روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

                  و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

                  امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

                  وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد

                  باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان

                  از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

                  http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                  دیدگاه


                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    اینجا هم همین طور

                    پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد.
                    سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیرمرد! مردم این شهر چه جور آدمهایی هستند؟
                    پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: مزخرف! پیرمرد گفت: اینجا هم همین طور!
                    بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید .پیرمرد باز هم از او پرسید:
                    مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: خوب... مهربونند. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور
                    http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                    دیدگاه


                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                      زندگی نوشیدن قهوه است

                      گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری
                      و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود
                      به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت
                      و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوریآ‌های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده
                      و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند .
                      پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده اید که همگی
                      قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی ماندهآ‌اند.
                      البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشکلات و استرسآ‌های شما هم همین است.
                      شما فقط بهترین ها را برای خود میآ‌خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما گاهانه قهوه خوری های
                      بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی
                      قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای
                      حفظ و نگهداری زندگی اند، اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه
                      قهوه خوریآ‌هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم . پس دوستان من، حواستان
                      به فنجان ها پرت نشود... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید
                      http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                      دیدگاه


                        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        د یوار

                        مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود
                        و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان !
                        وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که
                        شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو.
                        تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی»
                        و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد
                        اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ
                        کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
                        مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
                        بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!
                        http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                        دیدگاه


                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                          حکمت خدا

                          تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

                          او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

                          سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

                          اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است

                          و دودی از آن به آسمان می رود.

                          بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

                          از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

                          « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

                          صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

                          کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

                          نجات دهندگان می گفتند:

                          "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"
                          http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                          دیدگاه


                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            سلام دوستان
                            تاپیک خوشگلیه با پست های خوشگلتر
                            من از پست هایی که در مورد مادر هست خیلی خوشم اومد.
                            در مورد پدر هم یه چیزی بذارین.

                            قشنگ ترین پست بنظرم اینه: :cry: :cry:
                            خدا و فرشته
                            کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: "میآ‌گویند فردا شما مرا به زمین میآ‌فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میآ‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهآ‌ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد." اما کودک هنوز مطمئن نبود که میآ‌خواهد برود یا نه. گفت:" اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند." خداوند لبخند زد: "فرشته تو برایت آواز میآ‌خواند و هر روز برای تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود." کودک ادامه داد: "من چطور میآ‌توانم بفهمم مردم چه میآ‌گویند وقتی زبان آنها را نمیآ‌دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شیرینآ‌ترین واژهآ‌هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."
                            کودک با ناراحتی گفت: "وقتی میآ‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشتهآ‌ات دستهایت را کنار هم میآ‌گذارد و به تو یاد میآ‌دهد که چگونه دعا کنی." کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیدهآ‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میآ‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟" خدا پاسخ داد: "فرشتهآ‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود." کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمیآ‌توانم ببینم، ناراحت خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت: "فرشتهآ‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
                            در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده میآ‌شد. کودک میآ‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامیآ‌یک سوال دیگر از خداوند پرسید: "خدایا! اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشتهآ‌ام را به من بگویید." خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشتهآ‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی میآ‌توانی او را مادر صدا کنی."

                            Upload your files Here. Great Azeri Resumable File Host: http://endir.az/index.php?lang=5

                            دیدگاه


                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              سلام

                              یه جائی یه بنده خدائی اینا رو نوشته بود من فقط نقل قول کردم







                              دیروز روز خیلی عجیبی بود برام

                              به توصیه یکی از خوبان رفتم وسیله ای را بردم خونه یه بنده خدایی

                              در زدم مردی امد که پاهاش مشکل حرکتی داشت و یه خرده اذیتش می کرد

                              گفتم من از طرف فلانی این وسیله آوردم

                              اون عزیز فرموده بودند در موردشون تحقیق کنید

                              من را بردند داخل منزل منظورم(زیرزمنیه که 16 تا پله می خورد و پایین می رفت و اگه روز برق می رفت تاریک تاریک میشد)

                              رفتیم داخل خانه تاریک ولو با لامپ روشن

                              ولی تمیز و پاکیزه

                              وارد خونه شدم دیدم یه تابلوی بزرگ یا صاحب الزمان زده و نوشته که

                              بالای سرم نام تو را نقش نمودم

                              یعنی که سر من به فدای قدم تو

                              نشستیم

                              یه دختر کوچولو امد نشست تو بغل باباش و یواش با خجالت گفت:سلام

                              جواب داددم بهش. یه شکلات دادم بهش خیلی با اشتیاق گرفت

                              صحبت کردیم و متوجه چیزی شدم که وضع مالیشون زیاد خوب نیست

                              هر چی می پرسیدم و می گفت الحمد لله

                              خوبه راضی هستیم

                              حاج خانمش هم پشت پرده بود و اصلا بیرون نمی امد و معلوم بود داره چایی اماده می کنه

                              یک اتاق یکسره

                              به دخترش گفتم :خانم خانما اسمت چیه؟؟

                              گفت:فاطمه

                              گفتم میدونی کیه؟گفت مادر امام حسین

                              گفتم برو اسباب بازیهات را بیار با هم بازی کنیم؟؟

                              رفت یه دونه تشت شکسته اورد توش پر بود از ظرف شامپوی بچه که عکس حیوون بود روش

                              دیدم با اینها بازی می کنه

                              بعد این آقا رفت و من و فاطمه موندیم

                              گوش نمی کردم ولی صدا می امد یعنی می شنیدم که خانمش بهش می گفت چرا بهش گفتی جریان را؟؟

                              چرا؟؟راضی نیستم مننننننننن

                              من فهمیدم چیزی وسطه از فاطمه پرسیدم فاطمه من هم نی نی دارم می خوای ببینیش از موبایل بچه ها را بهش نشون دادم و بعد گفتم می خوای یه روز نهار بیارم خونتون باهاشون بازی کنی؟گفت آره

                              گفتم چی میدی بهشون بخوره:گفت مربای هویج

                              گفتم خانمی این صبحانه است نهار چی میدی (منظورم خاله خاله بازی بود)

                              گفت باز هم مربای هویج؟؟

                              گفتم دوست داری مربا را؟؟گفت آره ما همیشه مربا می خوریم؟گفتم خب نهار و شام که نمی خورید ؟؟گفت نه همیشه می خوریم مربای هویج؟؟

                              باباش آمد و معذرت خواهی کرد و بعد از کمی صحبت فاطمه به باباش گفت بابا اگه نی نی این عمو بیاد نهار بهش چی بدم فقط هویج؟؟

                              خلاصه میگن راست را می خواهی بشنوی از بچه بشنو؟؟

                              از آقا پرسیدم و قسمش دادم جریان چیه؟گفت:

                              ولی گریه کرد و گفت:و یواش یواش می گفت خانمم نشنوه

                              گفت ما سه ماهه صبحانه و نهار و شام هویج می خوریم

                              گفتم چی میگی؟گفت عادت کردیم و چیز دیگه ای نیست در آمدم اجازه نمیده

                              گفتم چرا سر کار نمیری؟گفت استخوان و مفاصلم مشکل داره و پاهام هی داره پرانتزی تر میشه نمیتونم کار کنم

                              توی یه نان فانتزی پزی کار می کردم که دیگه نمیشه برم

                              بلند شدم رفتم بیرون دلم گرفته بود فاطمه می گفت من هم میام فاطمه را بردم

                              موهایی بلند که چندین ماهه کوتاه نشده بود با روسری کهنه بسته شده بود و هوا سرد بود با موترو بردمش بیرون

                              یه مرغ خریدم و کمی هم گوشت و برگشتم و چند تاویفر و بیسکوییت برگشتیم خونه

                              مادرش تا دید خیلی ناراحت شد از دست فاطمه ویفر و آبمیوه را گرفت فاطمه گریه کرد و دوباره پس گرفت

                              خیلی ناراحت شده بود مادر فاطمه و معلوم بود

                              من اعتنا نکردم رفتم داخل خونه و بابای فاطمه نشسته بود

                              بعد از چند لحظه متوجه شدم بخاری خونشون یه بخاری داغون هست و خیلی خطر ناک

                              من با بغضی پر از گریه خدا حافظی کردم و چشمان معصوم فاطمه خیره بود به راه من

                              رفتم حرم خانم گریه کردم دلم گرفته بود

                              شب شهادت امام جواد بود و خیلی گریه کردم

                              دید گوشیم زنگ زد؟شماره غریبه است؟گوش را برداشتم دیدم بابای فاطمه است سلام کردم و پرسیدم چی شده گفت من بیمارستان تخصصی اطفال هستم

                              گفتم گوشی از کیه؟؟گفت یه آقایی خواهش کردم داد زنگ زدم

                              سریع رسوندم خودم را به بیمارستان دیدم فاطمه را سرم زدندو سفید شده

                              مادرش با چادری مشکی و کهنه و وصله دار داره گریه می کنه

                              پرسیدم چی شد؟گفت نمیدونم سرش گیج رفت و خورد زمین

                              گفتم کی؟گفت بعد از شام؟؟

                              گفتم از این هویجه؟دیگه؟:گفت نه امشب همون گوشتها را پختیم بخوریم

                              رفتم پیش دکتر :دکتر گفت //:معده این بچه به علت عدم مصرف گوشت ظرفیت این گوشت را نداشته و جواب کرده

                              خدایاااااااااااا چی می شنوم؟؟چی میگه؟؟

                              و به ذهنم سپردم اگر از این به بعد خواستی لقمه ای بخوریو لذتش را ببری

                              یادت باشد شاید کسانی هیچ موقع بوی غذای تو را نشنیده؟؟؟

                              خدا منو ببخشه این همه وقت بی خبر بودم از حال مومن

                              حالا که با خبر شدم کاری از دستم بر میاد؟؟/

                              دیدگاه


                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                استعفاء

                                بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسوولیت‏های یک کودک 8 ساله را قبول میکنم.
                                میخواهم یک ساندویچ‏فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5 ستاره است.
                                میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است، چون میتوانم آنرا بخورم!
                                میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
                                میخواهم درون یک چله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
                                میخواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،
                                جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد میگرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی نمیدانم
                                و هیچ اهمیتی هم نمیدادم.
                                میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
                                میخواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است و میخواهم که از پیچیدگی‏های دنیا بی خبر باشم.
                                میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی
                                از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
                                میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت،
                                به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
                                این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
                                من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.
                                اگر میخواهید بیشتر از این با من بحث کنید، باید بتوانید مرا بگیرید، چون ...!
                                (سپهر ثابت)
                                http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X