اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    ### سنگتراش###

    روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
    در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
    در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
    او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
    پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
    کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
    همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

    ما همیشه انچه که داریم و هستیم رو قدرش رو نمیدونیم

    ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

    دیدگاه


      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

      لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

      در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

      خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

      مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

      در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

      او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

      را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

      در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

      مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

      از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

      مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

      ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

      در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

      مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

      مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

      مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

      مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

      شیطان در ادامه توضیح می دهد:

      ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

      وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

      خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

      و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

      به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

      باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

      بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
      ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

      دیدگاه


        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        شروع دوباره

        از «فورد» میلیاردر معروف آمریکایی و صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های سازنده انواع اتومبیل در آمریکا پرسیدند: «اگر شما فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و دیگر چیزی در بساط ندارید، چه می کنید؟»

        فورد پاسخ داد: «دوباره یکی از نیازهای اصلی مردم را شناسایی می کنم و با کار و کوشش، آن خدمت را با کیفیت و ارزان به مردم ارائه می دهم و مطمئن باشید بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود

        ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

        دیدگاه


          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          شخصی خواست با ریاضت کشیدن عالم بزرگی شود و تصمیم گرفت که هرچیزی را که نفسش می خواهد او نخواهد روزی از کنار میوه فروشی رد میشد خربزه ای دید و خواست که آنرا بخرد به یاد آورد که هر چه را نفسش می خواهد او نخواهد پس راهی شد بدون خریدن آن خربزه تا این که به بیابانی رسید ولی فکر خربزه از سرش بیرون نمی رفت خوار کنی را دید با خود فکر کرد که با او دعوایی بگیرد تا سرش گرم شود تا از فکر خربزه بیرون. کلوخی برداشت و به خوار کن زد خوار کن در جواب آن مرد گفت تو دلت خربزه می خواهد مردم چه گناهی دارند .
          یادش بخیر یه وقتایی هر روز میومدم اینجا !

          دیدگاه


            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منت&#159

            آتش جهنم یک یک اعضای بدن انسان رامی سوزاند
            اما هرکاری که میکند یک قسمت را نمی تواند بسوزاند
            ندا میرسد:
            ((ای آتش تلاش مکن تو نمی توانی این قسمت را بسوزانی ))
            آتش می پرسد بارالهی چرا نمی توانم ؟
            ندا میرسد که:
            ((آخه این دل بنده من است ))
            آتش میگوید: حالاچرا نمیتوانم بسوزانمش ؟
            باری تعالی میفرماید:
            ((آخه این جایگاه من است))
            یادش بخیر یه وقتایی هر روز میومدم اینجا !

            دیدگاه


              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              اثبات عشق

              پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

              می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

              تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

              فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

              علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

              گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

              گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

              برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

              با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

              گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

              گفت: موافقم، فردا می ریم.

              و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

              سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

              طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

              یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

              با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

              بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...

              علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

              که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

              روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

              تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

              اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

              دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

              گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

              گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

              نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

              من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

              نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

              دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

              دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

              احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

              توی نامه نوشته بودم:

              علی جان، سلام

              امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

              می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

              اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

              توی دادگاه منتظرتم...
              برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

              دیدگاه


                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                ماجرای صحبت حضرت سلیمان و مورچه


                حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد.

                سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید ، در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

                سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

                سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

                مورچه گفت: "ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند ، خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم ، خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.

                این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم"

                سلیمان به مورچه گفت: ((وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای ؟))

                مورچه گفت آری او می گوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

                ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

                دیدگاه


                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  نامه پیرزنی به خدا


                  یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

                  متوجه نامهآ‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود

                  ... " نامه ای به خدا "

                  با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند

                  در نامه این طور نوشته شده بود :

                  خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگیآ‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که 100 دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که

                  تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم

                  هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن


                  کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند


                  در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند

                  همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند

                  عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری

                  از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود

                  نامه ای به خدا !


                  همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.

                  مضمون نامه چنین بود


                  خدای عزیزم: چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی

                  من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی


                  البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند
                  در روزگاری که لبخند آدم ها بخاطر شکست توست برخیز تا بگریزند. کورش کبیر
                  شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت. ارنستو چه گوارا

                  دیدگاه


                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                    روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.
                    سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

                    مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

                    سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "آ‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

                    وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

                    همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!
                    در روزگاری که لبخند آدم ها بخاطر شکست توست برخیز تا بگریزند. کورش کبیر
                    شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت. ارنستو چه گوارا

                    دیدگاه


                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      معلم زن اسپانیایی داشت به شاگرداش توضیح میآ‌داد که اسامی در زبان اسپانیایی برخلاف انگلیسی مذکر و مونث هستند.
                      برای مثال خانه مونث هستش و مداد مذکر

                      یک دانش آموز پرسید "جنسیت کامپیوتر چیه"
                      معلم بجای جواب دادن کلاس را به دو دسته تقسیم کرد:
                      آقایان و خانمآ‌ها و از آنها خواست خودشان تصمیم بگیرند که آیا کامپیوتر مذکر است یا مونث.
                      از هر گروه خواسته شد ٤ دلیل برای توصیهآ‌شان بیاورند.

                      گروه آقایان تصمیم گرفتند که جنسیت کامپیوتر قطعا باید مونث باشه چون:
                      ١) هیچ کس غیر از سازندگانآ‌شان از منطق داخلیآ‌شان سر در نمیآ‌آورد
                      ٢) زبان فطریآ‌شان برای هیچ کس غیر از خودشان قابل درک نیست
                      ٣) حتی کوچکآ‌ترین اشتباه در حافظه طولانی مدتآ‌شان باقی میآ‌ماند تا زمانی آن را به یاد بیاورند (به رخ بکشند)؛
                      ٤) به محض این که به یکی از آنها تعهدی پیدا کردی، میفهمی که نصف حقوقت رو باید خرج لوازم جانبیش کنی.

                      گروه خانمآ‌ها به این نتیجه رسیدند که کامپیوتر باید مذکر باشد چون:
                      ١) اگه بخواهی بهشون بگی کاری رو انجام بدن، اول باید روشنشون کنی
                      ٢) اونها اطلاعات زیادی دارند اما هنوز خودشون نمی تونن فکر کنن
                      ٣) از اونها انتظار حل مشکلات میره، اما نصف اوقات خودشون مشکلن؛
                      ٤) به محض این که نسبت به یکیشون تعهدی پیدا میآ‌کنی،میآ‌فهمی اگه یکمی دیگه صبر کرده بودی، یک مدل بهتری میآ‌تونستی داشته باشی.
                      از سختی نترس! این سختی هاست که جایگاه و مقام انسان را بالا میبرد...

                      دیدگاه


                        خلاقیت در کارها .....

                        خلاقیت در کار ( همیشه برای هر کاری یه راه ساده هم وجود داره )

                        در یک شرکت لوازم آرایشی و بهداشتی ، مشکلی به وجود آمد ... در طی ماه گذشته شکایات گسترده ای مبنی بر اینکه بعضی از صابون ها خالی هستند به شرکت لوازم آرایشی و بهداشتی ارسال شد و فروشندگان اعلام کرده بودند که در صورت تکرار این مشکل دیگر از این شرکت محصول نخواهند خرید
                        مدیر تولید شرکت که بسیار نگران شده بود ، با تحقیقاتی وسیع متوجه شد که اشکال در خط بسته بندی میباشد و مهندسین خود را مطلع کرد و به آنها گفت که به سرعت برای حل این مشکل مشغول شوند . مهندسین شرکت دست به کار شدند و راه حل پیشنهادی خود را چنین گفتند :
                        پایش خط بسته بندی با اشعه ی ایکس :eek: :eek:
                        به سرعت سیستم مذکور خریده شد و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ، دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهایی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاها به کار گماشته شدند تا از عبور احتمالی بسته های خالی صابون جلوگیری کنند . نکته جالب در این است که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاه های کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص اما خلاق آن را به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرج تر حل کرد :
                        تعبیه یک پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !
                        مصادیق اظهار محبت به همسر
                        بررسی مسائل جنسی در زندگی زناشویی(فایل صوتی)
                        ویژگی های خانواده سالم - مصادیق احترام (فایل صوتی)
                        اثر قصه گویی برای کودکان

                        دیدگاه


                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
                          شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد
                          نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟ مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
                          گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنی ات را سوختم
                          زان که می گفتی نی ام با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود
                          مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است

                          مولانا

                          دیدگاه


                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            سلام
                            میدونم جای شعر تو قسمت مشاعرست اما مفهوم این شعر مد نظرم بود که اینجا گذاشتمش

                            دیدگاه


                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست!

                              نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟

                              گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم.

                              پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.

                              وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم!

                              سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.
                              در روزگاری که لبخند آدم ها بخاطر شکست توست برخیز تا بگریزند. کورش کبیر
                              شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت. ارنستو چه گوارا

                              دیدگاه


                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                انواع انسان ها از دیدگاه دکتر علی شریعتی

                                دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

                                1. آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

                                عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میآ‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


                                2. آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

                                مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهآ‌اند. بی شخصیتآ‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآ‌آیند. مرده و زندهآ‌اشان یکی است.


                                3. آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

                                آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میآ‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


                                4. آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

                                شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیآ‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میآ‌کنیم. باز میآ‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میآ‌گیریم قفل بر زبانمان میآ‌زنند. اختیار از ما سلب میآ‌شود. سکوت میآ‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست میآ‌شویم و درست در زمانی که میآ‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
                                در روزگاری که لبخند آدم ها بخاطر شکست توست برخیز تا بگریزند. کورش کبیر
                                شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت. ارنستو چه گوارا

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X