اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    پیامک های جالب و پند آموز جدید
    By bingoo589 – سپتامبر 2, 2011
    Posted in: اس ام اس, اس ام اس خنده دار

    زندگی پراست از گره هایی که تو آن را نبسته ای

    اما باید تمام آنها را به تنهایی باز کنی ، تنهای تنها . . .

    .

    .

    .

    بهترین جا برای آزمودن تربیت یک آدم، وسط دعواست . . .

    (جرج برنارد شاو)

    .

    .

    .

    عشقآدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند

    هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود . . .

    .

    .

    .

    از ذهن تا دهن فقط یه نقطه فاصله هست

    تا ذهنت را باز نکردی

    دهنت را باز نکن . . .

    برای کسی بسوز که برای خاموش کردنت از اشکش مایه بذاره . . .

    .

    .

    کوه از بالانشینی رتبه ای پیدا نکرد / جاده از افتادگی از کوه بالا می رود !

    .

    .

    این کوه نیست که شما را از پای می اندازد، خرده ریگی است که در کفش دارید . . .

    .

    .

    کسانی که مثل کبک سر خود را در برف فرو می کنند ،

    لگد دیگران را به جان خود می خرند . . .

    .

    .

    وقتی میمیری

    ناگهان همه عاشقت میشن و از خوبی هات میگن . . .

    .

    .

    ادعای عشق به خدا ،از کسی که سجاده دلتنگ حضور اوست ، پذیرفتنی نیست

    نماز نجوای عاشقانه با محبوب است . . .

    .

    .

    هرچشمه شودترانه خوان درباران

    هرخـاک به رنگ آسـمــان دربـاران

    آیــات زلال ابرنــازل کـــه شــود

    مبعوث شــوند عــاشقان دربــاران

    نگاهت به آسمان باشد . . .

    .

    .

    یار مفروش به دنیا که کسی سود نکرد

    آنکه یوسـف به زر ناســره بفروخته بود . . .

    .

    .

    فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند

    بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد . . .

    .

    .

    خدایا آن گونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم

    و آن گونه بمیران که کسی به وجد نیاید از نبودنم . . .

    .

    .

    اگر تصمیم نگیری که چه آدمی باشی آنگاه دیگران برای چگونه شدنت تصمیم خواهند گرفت !

    .

    .

    عادت این قبیله است به دور آتشی که تو میسوزی میرقصند . . .

    .

    .

    پنهان کردن دانش خود بهتر از آشکار کردن نادانی است . . .

    .

    .

    در بدترین ما آنقدر خوبی هست، و در بهترین ما آنقدر بدی هست

    که هیچ یک از ما را شایسته نیست، که از دیگران عیب جویی کنیم . . .

    .

    .

    آزادی از جمله تجملاتی است که هرکسی توان کسب آن را ندارد . . .

    .

    .

    انسان آزاد آفریده شده است اما همه جا در زنجیری است که خود بافته است . .
    من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم.

    دیدگاه


      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      دوستان عزیز لطفا توجه داشته باشید که قرار دادن مطالب دارای مضامین سیاسی یا مذهبی ممنوع است.
      همچنین با توجه به عنوان تاپیک فقط داستانآ‌های کوتاه مجاز هستند.از گذاشتن سایر مطالب و همچنین عکس ، خودداری کنید.
      با تشکر.

      دیدگاه


        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآ‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
        او دانشآ‌آموزان را یکىآ‌یکى به جلوى کلاس میآ‌آورد و چگونگى اثرگذارى آنآ‌ها بر خودش را بازگو میآ‌کرد.
        آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میآ‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
        «من آدم تاثیرگذارى هستم.»

        سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهآ‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
        آموزگار به هر دانشآ‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنآ‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
        یکى از بچهآ‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهآ‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانآ‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:
        ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میآ‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهآ‌اش قدردانى کنید.
        مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاریآ‌اش تحسین میآ‌کند.
        رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میآ‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهآ‌اش بچسباند.
        رییس گفت: البته که میآ‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبانآ‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
        لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
        مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنآ‌ها میآ‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میآ‌گذارد.
        آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهآ‌اش نشست و به او گفت:
        امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میآ‌کند و به خاطر نبوغ کاریآ‌ام، روبانى آبى به من داد.
        میآ‌توانى تصور کنی؟
        او فکر میآ‌کند که من یک نابغه هستم!
        او سپس آن روبان آبى را به سینهآ‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
        «من آدم تاثیرگذارى هستم.»
        سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآ‌آمدم، به این فکر میآ‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میآ‌خواهم از تو قدردانى کنم.
        مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبآ‌ها به خانه میآ‌آیم توجه زیادى به تو نمیآ‌کنم. من به خاطر نمرات درسیآ‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میآ‌کشم.
        امّا امشب، میآ‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىآ‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهآ‌اى.
        تو در کنار مادرت، مهمآ‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
        پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیآ‌توانست جلوى گریهآ‌اش را بگیرد. تمام بدنش میآ‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
        « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهآ‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
        من میآ‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیآ‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهآ‌ام بالا در اتاقم است. پدرش از پلهآ‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
        فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیآ‌زد و طورى رفتار میآ‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهآ‌اند.
        مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهآ‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آنآ‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آنآ‌ها میآ‌گفت که آنآ‌ها در زندگى او تاثیرگذار بودهآ‌اند.
        و به علاوه، بچهآ‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
        « انسان در هر شرایط و وضعیتى میآ‌تواند تاثیرگذار باشد. »
        همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهآ‌اند قدردانی کنید.
        یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم میآ‌توان فرستاد!
        ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

        دیدگاه


          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:
          «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
          تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
          تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
          اما هیچ کس نمی دانست چه کار می تواند انجام دهد.
          تنها یکی از مردان دانا گفت :
          که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
          اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
          پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید،
          شاه معالجه می شود.
          شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
          آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
          ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
          حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
          آن که ثروت داشت، بیمار بود.
          آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
          یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
          یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
          خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
          آخرهای یک شب،
          پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
          که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
          « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
          سیر و پر غذا خورده ام
          و می توانم دراز بکشم
          و بخوابم!
          چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
          پسر شاه خوشحال شد
          و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
          و پیش شاه بیاورند
          و به مرد هم هر چه می خواهد بدهند.
          پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
          اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

          لئو نیکولایویچ تولستوی (۱۸۷۲)

          ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

          دیدگاه


            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            دکتر ها به من گفتند که هیچ گاه راه نمی روم، اما مادرم گفت که من راه می روم و من حرف مادرم را باور کردم.بگذارید داستان دختر کوچکی را برایتان بگویم که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند.وقتی 4 ساله شد بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت، ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: «علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگی ات هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت و مقاوم است.»
            بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذالشت و بر خلاف آنچه دکتر ها می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود. او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟

            در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند که این کار را کنار بگذارد، اما روز فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد.از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد.

            در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا یک دختر آلمانی قرار گرفت و تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیک گرفت.آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا کسب کند، در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود!!!
            ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

            دیدگاه


              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              انسان درویشی به اشتباه توسط فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند...
              حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند
              از سختی نترس! این سختی هاست که جایگاه و مقام انسان را بالا میبرد...

              دیدگاه


                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز کرد.اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.
                او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک تاریک شد.
                سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
                در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.
                ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت می کشد
                میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن ...
                ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
                - خدایا نجاتم بده
                - آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟
                - بله باور دارم که می توانی
                - پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ...
                لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
                فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده ... در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...


                شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید ؟ آیا میتوانید رهایش کنید ؟
                درباره ی تدبیر خدا شک نکنید . هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها کرده است . و به یاد داشته باشید که او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد
                از سختی نترس! این سختی هاست که جایگاه و مقام انسان را بالا میبرد...

                دیدگاه


                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  برترین اعترافات احمقانه مردم 1

                  اعتراف میکنم بچه ک بودم همیشه دلم میخواس ی جوری داداش کوچیکمو سر ب نیس کنم!رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه ک میدونس چ فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن ب خوردن یهو گریه م گرف! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!!!!


                  اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید وبند حجاب بود با روسری میشستم جلو تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره

                  اعتراف یکی از دوستان:مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی فوت کرد .صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه میکردن.. جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ... یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید : مامان بزرگ زود رفتی ... یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نمیشد

                  یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

                  وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه ،پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد ، و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر صفیحی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم

                  اعترافِ عموم: روز تولد 19سالگیم خودم یادم نبود، اومدم خونه دیدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، یه باد گنده ای ول دادم وسط خونه که انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو که روشن کردم دیدم دوستام وسط سالن با کلاه بوقی و برف شادی افتادن کف سالن هی میخندن بعد یکسری هم سرخ شدن میگن تولد تولدِت مبارک... کیکم از دست یکی از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به یاد ماندنی شد...

                  اعتراف میآ‌کنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم که خوابش سنگین شده دستشو میآ‌کردم تو دماغم

                  سوار اتوبوس شدم، رفتن تو قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاء گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم ، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد

                  اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت، یه روز که طرف اومده بود عربده کشی تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام، رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو نه نگاه بم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد ، منم سه پیچش شدم ، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه

                  چهار سال پیش باید آندوسکوپی میکردم. از یه لوله باد میفرستن تو باسن مبارک که راحت دیده شه. دکتره نمیدونم چی بود داستان که باد خالی نکرد. یه تاکسی گرفتم برم خونه. وسطا راه دیگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت گوزیدم.منم دیگه دیدم آبروم رفته دلدرد شدیدم دارم از فشار باد, هر چی بود دادم. انقدم فشارش زیاد بود کل ماشین رفته بود رو ویبره. راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره میزد یا امام هشتم...یا حسین. یه پیرمرده هم داد میزد حواست به جلو باشه. راننده فهمید من گوزیدم زد بقل گفت یابوو گم شو پایین فک کردم آمریکا حمله کرده

                  احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم

                  تو عروسی نشسته بودم یه بچه 3 ، 4 ساله اومد یک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز، چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش، این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!! می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت آقا این بچس سگ نیست! طرف بابای بچه بود!!

                  اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!

                  اعتراف میکنم بچه که بودم با دختر و پسر خاله هام لباس کهنه میپوشیدیم میرفتیم گدایی با درامدش بستنی میگرفتیم که همسایمون مارو لو داد و کتک خوردیم

                  سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.

                  اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!

                  اعتراف میکنم بچه که بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر گل منگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن...اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده....:دی

                  ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

                  دیدگاه


                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    شپزی و رانندگی /////...طنز ...جالبه . بخونین

                    زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود
                    ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش،
                    یه کم بیشتر کره توش بریز..
                    وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
                    باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟
                    دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به
                    حرفهای من گوش نمیکنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه
                    شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست
                    دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن...
                    نمک.....

                    زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر
                    میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

                    شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من
                    میاری

                    ای خدا از دست اینا چکار کنم؟؟؟؟

                    دیدگاه


                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      در مهد کودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

                      در مهد کودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر.



                      با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن ...
                      فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ................ فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است

                      دیدگاه


                        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        داستان عاشقانه

                        وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
                        به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
                        آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

                        میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .
                        اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

                        تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

                        میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .
                        اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

                        روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
                        من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد

                        میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .
                        اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

                        یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

                        میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .
                        اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

                        نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

                        میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .
                        اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

                        سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
                        " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم.
                        اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

                        ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !

                        اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

                        من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم.

                        دیدگاه


                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                          24 سپتامبر 1914.ارتشهای آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند. شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند. در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقهء خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند.آنشب سربازان 3 ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را جشن میگیرند ولی هر 3 فرمانده توافق میکنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنک را از سر بگیرند!صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمیرفت.شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان میدادند!چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی 3 نماینده ارتشها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند!کار به جایی میرسد که این 3 ارتش به هم پناه میدهند و ...
                          تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!
                          سالها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت 15هزار یورو میخرد .پل مک کارتنی هم در ویدئوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال 2005 هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک"میسازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش درآمد.
                          بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                          دیدگاه


                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            گویند: وقتی شیطان نزد فرعون آمد دید که او خوشه ای انگور دارد و در حال خوردن است.

                            شیطان به او گفت:آیا هیچ کس میتواند که این خوشه انگور تازه را به خوشه ی مروارید خوشاب(مروارید خوش آب و رنگ) تبدیل کند؟!

                            فرعون گفت نه. ابلیس(شیطان) آن خوشه ی انگور را با سحر و جادو به خوشه ی مروارید خوشاب تبدیل کرد

                            فرعون تعجب کرد و گفت : آفرین ! واقعا که مردی استاد هستی!
                            ابلیس یک سیلی به گردن فرعون زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟
                            بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                            دیدگاه


                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              اندر احوالات شیخ ما . . .

                              روزی شیخ از بازار گذر کردی. گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشتندی. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.
                              و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.

                              **********

                              آورده اند که : هدفمندی یارانه ها تاثیر چندانی بر قیمت مسکن ندارد. شیخ را گفتند این تاثیر “نه چندان زیاد” چقدر است؟ شیخ فرمود پنجاه شصت میلیون ناقابل !
                              و مریدان گریستند و یقه را پاره کردند.

                              **********

                              روزی شیخ در اینترنت به صفحات فیلتر شده می نگریست و می فرمود : در اینجا چیزی می بینم که شما نمی بینید.
                              گفتند چه چیز می بینی یا شیخ؟
                              فرمود : آزادی مطلق !
                              و مریدان گریستند.

                              **********
                              شیخ را گفتند نیاز به مسکن کم شده.
                              شیخ بگفت : و نیاز به قبر زیاد !
                              و مریدان گریستندی.

                              **********
                              روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟
                              گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند.
                              و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند.

                              **********
                              گفتند قیمت زرد آلو آذربایجان ۵۵۰۰ است.
                              گفت خب نخرید.
                              مریدان سر به دیوار کوفتندی.

                              **********
                              روزی پرسیدند فزودن قیمت گاز از برای چیست ؟
                              فرمود از برای رونق نساجی و هاکوپیان.
                              و مریدان همی گریستند.

                              **********
                              شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد.
                              شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم.
                              دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
                              آسمان و زمین بر ما شده بخیل
                              و مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند.

                              ***********
                              روزی از شیخ پرسیدند اگر زنان همه چادری و تمام حجاب شوند دیگر چه چیز مردان را فاسد کند ؟
                              گفت : دماغ زنان !
                              و مریدان فغان کردند و نعره ها زدند.

                              **********
                              در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است.
                              و مریدان گریستند.
                              شیخ گفت : زقنبوت ! هرچه که من می گویم که نباید بگریستید !
                              و مریدان غش غش خندیدند !
                              برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

                              دیدگاه


                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                ستاد مبازه با فتنه پ نه پ(جدید جدید) :biggrin: :biggrin:

                                به بابام گفتم سوئیچ ماشینو بده ...... گفت : می خوای بری جایی؟ ... گفتم : بله پدر عزیزم
                                (ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ - واحد فرزند صالح)


                                به دوستم گفتم برو بالا نردبون چراغ و ببند گفت بچرخونمش؟میگم اگه سختت میشه تو بگیرش من نردبون و میچرخونم

                                رفتم خونه سالمندان عیادت پدربزرگم,مسئول اونجا میپرسه:شمام اومدین عیادت؟میگم نه خونه سالمندان طلبیده اومدیم زیارت


                                رفتـــم بــه کنـــار دلــبرم با شــادی
                                گفتـا کـه چـه خوب یاد من افتــادی
                                گفتـم صـنما تــو عشق را استـادی
                                گفتا پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو یاد من میدادی
                                گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ و درد زهـــر مــاری

                                رفتم ساندویچی، میگم آقا یه هات داگ با سس مخصوص بدین. میگه میل می کنید؟ میگم: بله، دستتون درد نکنه
                                (گشت مبارزه با فتنه پـَ نه پـَ ، واحد سیار غذاخوری ها و رستوران ها)

                                میخوام مسواک بزنم
                                مامانم می پرسه میخوای مسواک بزنی؟؟
                                میگم بله مامان جون..
                                میگه خمیر دندونم روش میزنی؟؟
                                میگم بله مامان جان..
                                میگه خاک تو سرت این همه موقعیت پ ن پ درست کردم واست استفاده نکردی
                                منم گفتم پ ن پ خز شده مامان جون


                                بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟میگم...اگه شما صلاح بدونین
                                (ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ – واحد احترام به بزرگتر)

                                رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟ گفتم بله اومدیم خون بدیم. شما هم بفرمایید بساط لودگی تون رو جای دیگه پهن کنید. یارو همون جا به گریه افتاد و ابراز پشیمونی کرد.
                                (ستاد مبارزه با فتنه پــَ نــَ پــَ - واحد نهی از منکر)


                                تو صف بربری نوبتم شده یارو میگه بربری میخوای؟میگم نون باشه بقیش مهم نیس

                                از اتاقم اومدم بیرون ،در دستشویی رو باز کردم .مامانم میگه داری میری دستشویی؟میگم نرم؟؟؟


                                به مامانم میگم پول بده!!!میگه اونایی که دو روز پیش گرفتی چی شد؟؟نکنه همشو خرج کردی؟؟؟ تا اومدم بگم پـَـ ....زد تو دهنم,نذاشت حرف بزن
                                من فقط میخواستم بگم پـَـَـس اندازشون کردم


                                ماه رمضونی 6 صبح رفتم تهران، 9 شب برگشتم خونه خسته و کوفته میپرسم مامان شام چی داریم؟
                                میگه گشنته ؟ چند ثانیه سکوت میکنم، چشامو میبندم و یه نفس عمیق میکشم . آروم و با طمانینه میگم : بله گشنمه
                                (ستاد مبارزه با فتنه پــَ نــَ پــَ - واحد کظم غیظ)


                                نوزاده تو بغل مامانش گریه میکرده مامانه میگه قربونت برم گرسنته؟ بچه هه به اذن خداوند میگه پَ نَ پَ دارم برای گرسنگان و زلزله زدگان سومالی گریه میکنم(واحد نفوذی پ نه پ)


                                رفتم سوپری گفتم یک نوشابه زرد بدید
                                فروشنده گفت: منظورتون نوشابه پرتقالی که نارنجی رنگه؟
                                گفتم: بله، منظورم همون بود. ببخشید
                                (ستاد مبارزه با فتنه پـ نـ پـ واحد فرهنگآ‌سازی به جای حاضر جوابی)

                                رفتم دستتشویی هی دارم در میزنم! میگه هاااان، دستشویی داری؟ پـَـــ نــه پـَـــ خواستم بگم آخریم مهلت ثبت نام جشنواره حساب های قرض الحسنه بانک صادراته، جا نمونی! طرف اومد بیرون گفت خاک بر سرتون کنن که فقط بلدین از این چرت و پرتا بگین (کمیته مبارزه با فتنه پـَـــ نــه پـَـــ , ستاد سیار مستقر در توالت عمومی)


                                تو اتوبان داشتم لایی میکشیدم،یه زانتیا اومد گفت داری لایی بازی میکنی؟؟؟ گفتم: پــ نــ پـــ دارم واست عربی میرقصم!!! گفت: دِ نـَــ دِ کنترل نا محسوس بزن بغل
                                (ستاد مبارزه با پ نه پ واحد اتوبان)

                                بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X