اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    تابلو هلال احمر را به غضنفر نشون میدن میگن این علامت چیه؟ میگه: خطر حلول ماه مبارک رمضان :nice: :nice:
    بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

    دیدگاه


      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      قاچاق شن

      مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» .
      مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد، بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

      هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
      این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
      یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
      مرد می گوید : دوچرخه!!! oo:
      بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

      دیدگاه


        درس شیرین ریاضی .................

        سلام .... :smile:

        برگرفته از یکی از انجمن های ریاضی ........

        ابتکار گوس

        در ریاضیات آنچه که مهم است فکر کردن، استدلال کردن و نتیجه گرفتن است . ریاضیات راهی برای اندیشیدن و روشی برای استدلال و درست فکرکردن است . استدلال وسیلهای است که به کمک آن میتوان از روی اطلاعاتی که داریم حقایقی را کشف کنیم . البته ریاضیات به تجربه و مشاهده نیز مربوط می شود ولی قسمت اعظم آن همان اندیشیدن، استدلال کردن و نتیجه گرفتن است. گوس ریاضی دان آلمانی ده ساله بود. روزی معلم از دانش آموزان کلاس خواست که مداد و کاغذ بردارند و حاصل جمع اعداد 100 تا1 را به دست آورند. دو دقیقه نگذشته بود که معلم گوس را دید که به کار دیگری مشغول است از او پرسید : چرا مسأله را حل نمی کنی؟ او جواب داد: تمام شد. معلم با ناراحتی گفت: این غیر ممکن است ولی کوس گفت: خیلی هم آسان بود
        اول چنین نوشتم : 100+99+98+97+...+3+2+1
        و بعد چنین: 1+2+3+...+96+97+98+99+100
        و جفت جفت از اول با آخر جمع کردم :
        101+101+101+...+101+101+101+101 بدین ترتیب 50 تا عدد 101 به دست آوردم که حاصل جمع آنها
        میشود 5050=101×50 پس حاصل جمع اعداد 1 تا100
        میشود 5050

        ما که هر جا بریم این ریاضی دست از سرمون بر نمی داره !!!
        مصادیق اظهار محبت به همسر
        بررسی مسائل جنسی در زندگی زناشویی(فایل صوتی)
        ویژگی های خانواده سالم - مصادیق احترام (فایل صوتی)
        اثر قصه گویی برای کودکان

        دیدگاه


          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          روش زندگی


          دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند


          اما دو تکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند

          پس هرچه سخت تر و قالبی تر باشیم ،

          فهم دیگران برایمان مشکل تر ، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد

          آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ ، به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است

          سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستد

          اما آب . . .
          راه خود را به سمت دریا می یابد

          در زندگی ، معنای واقعی سرسختی،استواری و مصمم بودن را ، در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد

          گاهی لازم است کوتاه بیایی...

          گاهی نمیآ‌توان بخشید و گذشت...اما میآ‌توان چشمان را بست و عبور کرد

          گاهی مجبور میآ‌شوی نادیده بگیری...

          گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی
          بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

          دیدگاه


            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


            مامورا ریختن تو ساختمون ال ان بی ماهواره ها رو جمع کردن! اینا که داشتن از آسانسور میومدن بیرون نصاب داشت میرفت تو آسانسور ، کلا یه ربع ماهواره نداشتیم


            احتمالا خود نصاب مامور خبر کرده بوده

            ***************************

            دور دیش سیمان ریخته بودم... ماموره نمی تونست بکنتش... به من میگفت چرا سیمان ریختی؟؟... گفتم باد نبردش... گفت گچ بریزی هم کافیه...!!! خودمم گچ ریختم 6ماهه تکون نخورده



            ****************************

            دوستم یه سال رفت نمایشگاه کتاب عاشق یکی شد اومد بهش شماره بده تو جمعیت گم شد. حالا هر سال میره نمایشگاه بلکه پیداش کنه! عشق واقعیه داریم؟

            ***********************

            داداشم میگه یه گروهبان نگهبان تو پادگانش با (بی ام و ایکس ۳) میاد پادگان، ازش میپرسه آخه تو چرا اومدی سربازی ؟ میگه بابام برام بی ام و ، خرید به شرط اینکه بیام سربازی مرد شم

            احیانا باباش نمیخواد منو مرد کنه؟

            *********************
            نمیدونم چرا تیمهاى ایرانى هرچقدر میبازن هیچ وقت هیچ چیز از ارزشاشون کم نمیشه -- جواد خیابانی

            ********************
            تو خیابون دو نفر داشتن دعوا میکردن مردم دورشون جمع شدن اون دو نفری که داشتن دعوا میکردن رفتن ، مردم 10 دقیقه اونجا وایسادن به امید اینکه دوباره برگردن دعوا کنن.

            مردم بیکاره داریم؟

            **********************

            با ماشین اومدم طبقه اول پارکینگ، دیدم همسایمون داره آش نذری درست میکنه، میگم سلام آقای ...٬ چپ چپ نگاه میکنه میگه : هنوز درست نشده، حاضر شد زنگتون رو میزنم ! ا

            مگه من نذری خواستم آخه؟؟؟؟

            بعضی از کسایی که نذری میپزن همچین میرن تو حس که انگار ملت نونخورشونن

            ********************

            با بدبختی زیاد تو گرما بری بالا کولر سرویس کنی بعد که اومدی پایین ببینی کولر واحد پایینی رو سرویس کردی


            *********************

            خدا پدر «هاکوپیان» و «سوواری» و «ایرانسل» و «مبل اکسیر» و... رو بیامرزه که هر از گاهی یه اسمس بهم میدن تا صدای زنگ اسمس موبایلم یادم نره

            فقط ایرانسله که همیشه بهت اس ام اس میده و هیچ وقت قهر نمیکنه

            ********************

            دختر عمه ام رو تو خیابون با یه پسره دیدم هول شده میگه داداشمه

            ************************


            یه زمانی همه چی بو داشت. بوی عید، بوی امتحان ثلث سوم، بوی اول مهر، بوی ماه رمضون، بوی عصر تابستون. ولی چندوقته همه چی بی بو و خاصیت شده

            الان فقط حرفا بوداره. فقط از آدما بوی نامردی میاد. دلم برای بوهای قدیم تنگ شده


            ***********************

            دختر دانشجوی بدبخت سوار ماشین مسافر کش شده بردنش تو بیابون چند نفری بهش تجاوز کردن، حالا خبرنگار داره با مامور نیرو انتظامی مصاحبه میکنه، میگه به نظر شما

            چیکار کنیم که دیگه شاهد اینجور حوادث نباشیم؟ مامور میگه دانشجوهای دختر سعی کنن مسیر رفت و آمدشون رو طوری انتخاب کنن که با بیابون فاصله داشته باشه !!! ا


            ***************************


            یکى از دوستام بینیشو عمل کرده، ابروهاشو تتو کرده، گونه گذاشته، مژه مصنوعى گذاشته، لنز گزاشته، تو موهاش موى مصنوعى گذاشته و... ا

            اونوقت یه دختر ساده طفلى از جلومون رد شده، دوستم برگشته به من میگه: دختررو دیدى چه ایکبیرى بود؟!!! ا

            چند لحظه فقط نگاش کردم خودش فهمید منظورمو... اینم شد طرز فکر آخه؟


            ************************

            تو اتوبوس نشستم با راننده گرم گرفتم ازم پرسید چی خوندی؟ گفتم: کامپیوترگفت میتونی یه سی دی آهنگهای باحال واسم بزنی

            دیدگاه


              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی میآ‌کرد.
              او میآ‌خواست مزرعه سیبآ‌زمینیآ‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
              تنها پسرش که میآ‌توانست به او کمک کند، در زندان بود!
              پیرمرد نامهآ‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
              پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمیآ‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهآ‌ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میآ‌شد. من میآ‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میآ‌زدی ... دوستدار تو پدر
              پس از چند روز پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.
              صبح روز بعد 12 نفر از مأموران اف.بی.آی و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را برای یافتن اسلحه ها شخم زدند بدون اینآ‌که اسلحهآ‌ای پیدا کنند.
              پیرمرد بهتآ‌زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میآ‌خواهد چه کند؟
              پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میآ‌توانستم برایت انجام بدهم.
              در روزگاری که لبخند آدم ها بخاطر شکست توست برخیز تا بگریزند. کورش کبیر
              شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت. ارنستو چه گوارا

              دیدگاه


                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد


                گریه کرد گریه کرد تا مرد :wow: :wow: :wow:
                یادش بخیر یه وقتایی هر روز میومدم اینجا !

                دیدگاه


                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  شیطان و عابد
                  در بنى اسرائیل عابدى بود به او گفتند: در فلان مکان درختى است که قومى آن را مى پرستند. خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند. ابلیس به صورت پیر مردى در راه وى آمد و گفت : کجا مى روى ؟
                  عابد گفت : مى روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع کنم ، تا مردم خداى را نه درخت را بپرستند.(34)
                  ابلیس گفت : دست بدار تا سخنى باز گویم . گفت : بگو، گفت : خداى را رسولانى است اگر قطع این درخت لازم بود خداى آنان را مى فرستاد. عابد گفت : ناچار باید این کار انجام دهم .
                  ابلیس گفت : نگذارم و با وى گلاویز شد، عابد وى را بر زمین زد. ابلیس ا¾ گفت : مرا رها کن تا سخن دیگرى برایت گویم ، و آن این است که تو مردى مستمند هستى اگر ترا مالى باشد که بکارگیرى و بر عابدان انفاق کنى بهتر از قطع آن درخت است .
                  دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار در زیر بالش تو گذارم .
                  عابد گفت : راست مى گویى ، یک دینار صدقه مى دهم و یک دینار بکار برم بهتر از این است که قطع درخت کنم ؛ مرا به این کار امر نکرده اند و من پیامبر صلى الله علیه و آله نیستم که غم بیهوده خورم ؛ و دست از شیطان برداشت .
                  دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج مى نمود، ولى روز سوم چیزى ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت که قطع درخت کند.
                  شیطان در راهش آمد و گفت : به کجا مى روى ؟ گفت : مى روم قطع درخت کنم ، گفت : هرگز نتوانى و با عابد گلاویز شد و عابد را روى زمین انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا کنم .
                  گفت : مرا رها کن تا بروم ؛ لکن بگو چرا آن دفعه من نیرومندتر بودم ؟
                  ابلیس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتى لذا خدا مرا مسخر تو کرد و این بار براى خود و دینار خشمگین شدى ، و من بر تو مسلط شدم

                  دام شیطان
                  یکى از شاگردان (آیه الله شیخ مرتضى انصارى ) مى گوید: در دورانى که در نجف اشرف نزد شیخ به تحصیل مشغول بودم ، شبى شیطان را در خواب دیدم که بندها و طنابهاى متعددى در دست داشت .
                  از شیطان پرسیدم این بندها براى چیست ؟ گفت : اینها را به گردن مردم مى اندازم و آنها را به سمت خویش مى کشم و به دام مى اندازم .
                  روز گذشته یکى از طنابهاى محکم را به گردن شیخ انداختم و او را از اتاقش ا¾ تا اواسط کوچه اى که منزل شیخ در آن است کشیدم ، ولى افسوس که از دستم رها شد و برگشت .
                  صبح نزد شیخ آمدم و خواب شب گذشته را برایش نقل کردم ، فرمود، شیطان راست گفته است ، زیرا آن ملعون دیروز مى خواست که مرا فریب دهد که با لطف خدا از دستش گریختم .
                  دیروز پول نداشتم و اتفاقا چیزى در منزل لازم شد، با خود گفتم یک ریال از مال امام زمان علیه السلام نزدم موجود است و هنوز وقت صرفش نرسیده ، آن را به عنوان قرض برمى دارم و سپس اداء خواهم کرد.
                  یک ریال را برداشتم و از منزل خارج شدم ، همینکه خواستم آن چیز مورد نیاز را بخرم ، با خود گفتم : از کجا که من بتوانم این قرض را بعدا اداء کنم ؟ در همین تردید بودم که ناگهان تصمیم گرفتم به منزل برگردم . چیزى نخریدم و به خانه برگشتم و آن پول را سر جاى خودش گذاشتم

                  زلیخا
                  :mrgreen:
                  آن وقت که زلیخا دنبال یوسف بود تا از او کام بگیرد، و پیشنهاد گناه را به یوسف داد، ناگهان یوسف دید: زلیخا روى چیزى را با پارچه اى پوشانید.
                  یوسف فرمود: چه کردى ؟ گفت : صورت بت خود را پوشاندم که مرا در حال گناه نبیند.
                  یوسف فرمود: تو از جماد حیا مى کنى که نمى بیند من سزاوارترم از کسى که مرا مى بیند و از آشکار و نهانم داناست ، حیا و شرم کنم


                  اژدهاى نفس
                  در تاریخ آمده که : یک نفر مارگیر بود و معرکه گیرى مى کرد. او به کوهستان رفت تا مارى بگیرد و به بغداد بیاورد و به مردم نشان بدهد تا پولى در بیاورد.
                  فصل زمستان بود و پس از تحمل رنجها اژدهاى بسیار بزرگى در کوهى پیدا کرد، چون هوا سرد بود اژدها افسرده و بى حرکت بود، و او با زحمت آنرا بطرف شهر بغداد مى برد و داد مى زد مردم بیائید ببینید که چه اژدهائى را شکار کرده ام .
                  مردم کنار شهر دجله بغداد جمع شدند و صدها نفر اجتماع کردند و منتظر بودند تا این اژدها را ببینند.
                  هوا گرم شده بود و جمعیت زیاد شده بودند و اژدها بر اثر آفتاب قدرت گرفت ، وقتى مارگیر از کیسه آنرا بیرون آورد، ناگهان دیدند اژدها جنبید و به طرف مارگیر جهید و او را هلاک کرد و از بین برد؛ و مردم هم از ترس فرار کردند.
                  اى برادر غافل مباش که نفس تو همان اژدهاست (794) که اگر قدرت یابد تار و پود زندگى تو را در هم مى نوردد. تو مپندار که بدون سرکوبى و مقاومت در برابر خواسته هاى نفس ، او را با تمام احترام زیر سلطه خود نگهدارى مگر هر آدم زبونى مى تواند به تسلط بر نفس حیوانى خود دست یابد
                  AV Maziton 100
                  Render By Artlantis Studio
                  [img width=346 height=100]http://maziyar123.persiangig.com/View.jpg[/img]

                  دیدگاه


                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    شعری زیبا از زنده یاد حسین پناهی - مگسی را کشتم

                    مگسی را

                    کشتم

                    نه به این

                    جرم که

                    حیوان

                    پلیدی است،

                    بد است
                    و نه چون

                    نسبت

                    سودش به

                    ضرر یک

                    به صد
                    است

                    طفل

                    معصوم به

                    دور سر من

                    میچرخید،

                    به خیالش

                    قندم

                    یا که چون

                    اغذیه ی

                    مشهورش

                    تا به این حد

                    گندم!!!

                    ای دو صد

                    نور به

                    قبرش بارد؛

                    مگس خوبی

                    بود...
                    من به این

                    جرم که از

                    یاد تو

                    بیرونم

                    کرد،

                    مگسی را

                    کشتم ...!
                    بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                    دیدگاه


                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      خاتمی و هاشمی و احمدی نژاد و … چه فرقی دارند وقتی ما خودمان مردمان گاه و درستی نیستیم؟
                      یک ملت دلال مسلکِ ناگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبهآ‌ی نخست جستجوی بووووووووق در اینترنت… چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد؟
                      من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی که میآ‌آید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :
                      اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست کم یک روز در میان) حمام بروند.
                      دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.
                      سوم : هر خانوادهآ‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات!
                      چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند … حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!
                      پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.
                      ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.
                      هفتم : بفهمیم که زرنگی ضایع کردن حق دیگران نیست بلکه با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است .
                      هشتم : بفهمیم که اگر صاحب یک بوتیک هستیم شغل ما بوتیک دار است یا اگر راننده تاکسی هستیم شغل ما راننده است . نه اینکه همه دزد و کلاهبردار باشیم و از شغلمان فقط برای راهی برای رسیدن به کلاهبرداری استفاده کنیم . به شغلمان احترام بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای کسی باشد که شغلش فقط دزدی است.
                      نهم : یاد بگیریم عشق و رابطه و آشنایی هم بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.
                      دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای … نیست.
                      یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.
                      دوازدهم : ایرانیآ‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.
                      سیزدهم: به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
                      به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
                      و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.
                      چهاردهم : این آخری از همه سختتر است و اینکه دروغ نگوییم . همانطور که فکر می کنیم عمل کنیم . فراموش نکنیم ریا که اکنون عادت و عرف جامعه شده است درواقع یک بیماری اجتماعی است.
                      عزیزان کسی که این مطالب را نوشته است شاید خود نیز دچار این مشکلات است. همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال سقوط فرهنگی است. بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می کنیم.
                      چرا مثلا اگر هر کدام از ما فقط برای یک ماه به خارج از کشور برویم (برای مثال به سوئد!!!) رفتارمان تغییر می کند ؟ خوب می شویم . نوبت را رعایت میکنیم! با جنبه می شویم ! فکرو نگاهمان عوض می شود و بدون رو در بایستی بگویم : آدم می شویم!( هر چند برای 1 ماه!!!!)
                      بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد. ایران و ایرانی لیاقت این بهترین بودن را دارد.
                      بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید تغییر کنیم تا بهترین باشیم.

                      پی نوشت:
                      الانه که بچه های تیم نظارتی پاکش کنن!!!
                      درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی‏عرضگی را صبر، و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می‏ نامند! "گاندی"

                      به دلیل وجود برخی مشکلات و بی احترامی ها این اکانت رو غیر فعال کردم. همیشه سر بلند باشید.
                      بدرود . . .

                      دیدگاه


                        عشق

                        دختری کنجکاو سوال میکند ایهاالناس عشق یعنی چه؟
                        دختری گفت :اولش رویا اخرش بازی
                        مادرش گفت :عشق یعنی رنج و تاول دست
                        بابایش گفت:بچه ساکت باش بی ادب این به تو نیامده است
                        رهرویی گفت:کوچه ای بن بست
                        سالکی گفت:راه سخت با خم وچم
                        درکلاس سخن معلم گفت:عین و شین است وقاف دیگر هیچ
                        دلیری گفت:شوخی لوسی است
                        تاجری گفت:عشق کیلویی چند؟
                        مفلسی گفت:عشق برکردن شکم خالی زن وفرزند
                        شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به بروانه
                        عاشقی گفت :خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
                        شیخ گفتا:گناه بی بخشش
                        واعظی گفت:واژه بی معناست
                        زاهدی گفت :طوق شیطان است
                        محتسب گفت: منکر عظماست
                        قاضی شهر گفت:عشق را فرمود هشتاد تازیانه به بشت
                        جاهلی گفت :عشق را عشق است
                        بهلوان گفت :جنگ اهن و مشت
                        رهگذر گفت:طبل تو خالی است یعنی اهنگ ان ز دور خوش است
                        دیگری گفت: از ان ببرهیز یعنی از دور کن بر اتش دست
                        چونکه بالا گرفت بحث و جدل توی ان قیل وقال من دیدم
                        طفل معصوم با خودش گفت:من فقط یک سوال برسیدم!!
                        در این دنیا فقط محال،محال است

                        دیدگاه


                          درسی از ادیسون

                          درسی از ادیسون :

                          ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد...

                          این آزمایشگاه ، بزرگترین عشق پیرمرد بود . هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

                          در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!

                          آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
                          پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!

                          پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

                          ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

                          من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

                          پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!

                          چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

                          پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...!

                          در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم ! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!

                          توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
                          مصادیق اظهار محبت به همسر
                          بررسی مسائل جنسی در زندگی زناشویی(فایل صوتی)
                          ویژگی های خانواده سالم - مصادیق احترام (فایل صوتی)
                          اثر قصه گویی برای کودکان

                          دیدگاه


                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            هنوز امتحان نشده ای

                            پیرمردی نزد شیوانا آمد و با غرور گفت: "من در کل عمرم هیچ وقت با سختی و درماندگی رو به رو نشده ام و همیشه بدون هیچ مشکل و دست اندازی در جاده زندگی قدم زده ام. تعجب می کنم بعضی آدم ها این قدر در زندگی بالا و پایین و فراز و نشیب های جورواجور را تجربه می کنند در حالی که می توانند مثل من زندگی آرامی داشته باشند."

                            شیوانا پرسید:

                            "در این سالیان طولانی عمرت به چه کاری مشغول بوده ای؟"

                            پیرمرد گفت:

                            "از پدرم دو گاو و چند گوسفند به ارث برده ام و با همان دو گاو و چند گوسفند زندگی خود را تا الان گذرانده ام. البته همه چیزهایی که بچه ها خواسته اند را نتوانسته ام برایشان فراهم کنم و شرایط زندگی خوبی هم برای خودم فراهم نشده اما در هر حال آب باریکه ای درآمد داشته ام و هر فصل به اندازه قوت بخور و نمیری گیرم آمده است."

                            شیوانا با تبسم گفت:

                            "این گونه که تو می گویی معلوم است نباید با سختی های شدید زندگی رو به رو شوی. دلیلش هم این است که هیچ وقت با این دشواری ها رو به رو نشده ای و همیشه با کنار کشیدن خود از خطر و ماجراجویی با نداشته های زندگی ات ساخته ای و سختی های زندگی را به صورت محرومیت به همسر و فرزندانت تحمیل کرده ای.

                            تو در امتحان ها و آزمون های زندگی هیچ وقت با نمرات پایین رو به رو نشده ای چون خیلی ساده هیچ وقت در این امتحان ها شرکت نکرده ای. کسی که امتحان نمی دهد بدیهی است که نباید نگران نمره قبولی یا رد شدن باشد. او تکلیفش از قبل معلوم است و هرگز نمی تواند خود را با کسی که حتی بدون آمادگی در امتحان شرکت کرده مقایسه کند.

                            همیشه موفقیت و کامیابی در آن سوی مرز خطرپذیری و ماجراجویی قرار دارد و تو هیچ وقت جرات عبور از این مرز را به دل خود راه نداده ای. بنابراین بدیهی است که شکل و شمایل زندگی ات هم با بقیه آدم ها تفاوت داشته باشد. خیلی ها زندگی بخور و نمیر و بی دغدغه را تجربه نمی کنند چون با خود می گویند شاید با تن دادن به آزمون و شرکت در یک امتحان بتوانند به دستاوردی جدید دست یابند. هر امتحانی هم قبولی دارد و هم ردی. آنها با شرکت در این آزمون ها بین خود و آدم هایی مانند تو فاصله ایجاد می کنند و شیوه متفاوتی از زندگی را می پذیرند. تو هیچ وقت نمی توانی آنها را درک کنی و هر نوع مقایسه بین زندگی خودت و زندگی آنها تو را به جایی نمی رساند. تو به ظاهر زندگی آرامی داری چون هنوز امتحان نشده ای! به همین سادگی!!
                            بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                            دیدگاه


                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                              لشکر پادشاه قدرتمند سلوکی دمتریوس را افسران مهرداد یکم در ماد شکست داده و "دمتریوس" فرامانروای آنان را نزد مهرداد یکم پادشاه اشکانی به دشت اترک (شیروان ، بجنورد و گرگان امروزی) فرستادند . مهرداد با آمدن دمتریوس جشنی برگزار نمود و دختر خویش را به توصیه ریش سفیدان پارت به او داد . که این کار در آینده چنان نتیجه مثبتی برای ایران داشت که کسی تصور نمی کرد و آن انهدام کامل سلسله سلوکی بود . مدتی بعد در هنگامه جشن و سرور سالروز زاده شدن مهرداد فرمانروای ایران یکی از تاجران سرشناس بارها از او به بزرگی یاد کرد و گفت امنیت امروز ایران به دست با کفایت شما بوده است و چنین و چنان ، می گویند مهرداد که از آغاز مجلس خموش بود و به سخن رایزنان و بزرگان گوش می داد به سخن آمده و گفت : آرامش مردم کار من است و اگر از این کار برنیایم شایسته این تخت و تاج نیستم . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : نگهبانی از داشته های یک کشور برای فرمانروا یک قانون است و انجام آن خودستایی ندارد .
                              مهرداد یکم جنگاوری به تمام معنا بود او در طی زندگی تا هنگام مرگ در سال 138 پیش از میلاد همواره در حال پاکسازی مناطق مختلف سرزمین باستانی ایران از شر خونخواران باقی مانده سلوکی و اقوام بدوی بود.
                              نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست *** چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

                              دیدگاه


                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                ملانصرالدین

                                در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
                                ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
                                ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.
                                در روزگاری که لبخند آدم ها بخاطر شکست توست برخیز تا بگریزند. کورش کبیر
                                شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت. ارنستو چه گوارا

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X