اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    خدا چه می خورد؟

    حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:

    بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ،

    و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

    وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

    وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که

    او را چه شده؟

    و او حکایت بازگو کرد.


    غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

    وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛


    اول آنکه خدا چه میخورد؟

    - غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب

    خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

    - آفرین غلام دانا.

    - خدا چه میپوشد؟


    - رازها و گناه های بندگانش را


    - مرحبا ای غلام

    وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب

    به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

    ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب

    غلام باز رفت و سومین را پرسید.

    غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

    - چه کاری ؟

    - ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت

    سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

    وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

    پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

    و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که

    وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

    پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را

    وزیر دست راست خود کرد.
    بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

    دیدگاه


      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      کل کل شاعر زن و شاعر مرد

      شاعر زن میگه :

      به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

      خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

      برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

      مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

      به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

      تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

      ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

      خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !

      وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن ! آفرید

      برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری ، نسترن آفرید

      برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

      برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

      شاعر مرد در جواب میگه :

      به آ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

      خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

      خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنآ‌الخالقین

      پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

      خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

      رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییآ‌ام را طبیعی ببین

      دماغ و فک و گونهآ‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

      نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

      مرا ساده و بیآ‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بیآ‌خشم و کین

      زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

      من ساده چیدم از آن تکآ‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

      چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

      و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهآ‌جبین

      تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

      که زن از همان بدو پیدایشآ‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین
      از سختی نترس! این سختی هاست که جایگاه و مقام انسان را بالا میبرد...

      دیدگاه


        حالا با من یک فنجان قهوه میخورید؟


        پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
        وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
        سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
        و همه دانشجویان موافقت کردند.
        سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
        بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
        بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
        در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
        اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
        پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک پ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
        همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
        .....
        اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
        یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
        پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف یک فنجان قهوه با یک دوست هست!حالا با من یک فنجان قهوه می خورید؟
        "
        خداوند زمین را مدوّر آفرید تا به انسان بگوید
        همان لحظه ای که تصوّر می کنی به آخر دنیا رسیده ای؛
        درست در نقطه ی آغاز هستی.

        دیدگاه


          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          من و نامزدم . . .

          من خیلی خوشحال بودم. من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود. فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
          اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم.
          یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم... خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی!
          سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت
          اگه همین الان 50 هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو...
          من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم.
          اون گفت: من میرم توی اتاق و اگه مایلی بیا پیشم.
          وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم..
          یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!
          پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
          ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانواده ی ما خوش اومدی..

          نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره.
          برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

          دیدگاه


            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            استخدام برای یک شغل مدیریتی . . .

            یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ و می بایست رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام دهد.

            رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

            رئیس پرسید: «آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟»
            جوان پاسخ داد: «هیچ.»
            رئیس پرسید: «آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟»
            جوان پاسخ داد: «پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.»
            رئیس پرسید: «مادرتان کجا کار می کرد؟»
            جوان پاسخ داد: «مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.»
            رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
            جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
            رئیس پرسید: «آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟»
            جوان پاسخ داد: «هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.»
            رئیس گفت: «درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.»

            جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
            وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
            مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد.
            جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد.
            همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد.
            اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.

            این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.

            بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
            آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.
            صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.
            رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: «آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟»
            جوان پاسخ داد: «دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.»
            رئیس پرسید: «لطفاً احساس تان را به من بگویید.»
            جوان گفت:

            1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
            2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
            3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

            رئیس شرکت گفت: «این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.» می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.

            بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.
            هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت.

            کسی که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند، «ذهنیت مقرری» را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که
            مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند.

            زنده باد همه پدر و مادر هایی که بی هیچ چشمداشتی از حقوق خودشون برای پیشرفت فرزنداشون می گذرن ...
            برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

            دیدگاه


              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              اخبار ایران در 50 سال بعد:
              * با سلام و صلوات بر محمد وال محمد... اخبار امشب را به صمع و نظرتان میرسانیم.

              * قیمت هر سکه طلا امروز دربازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.

              * ایران خودرو: هفتادو نهمین مدل پژو با نام پژو ایکس دی اماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول انتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز ان هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است

              * با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیلتر نشده اند به سه عدد رسید.

              * برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت .علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خدا حافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت به قولی.

              * دولت موفق شدنرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به 62.5 درصد برساند.

              * یکصدو شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیت های هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصدو سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود .

              * به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.

              * یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد.

              * رئیس سازمان حمایت ازحقوق مردان خواهان نقش ومشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیتهای اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد

              * نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

              * شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد

              * به علت برخی مشکلات و نواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد .

              * قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون میتوانستند یک اتومبیل بخرند.

              * روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.

              * امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزایش می یابد.

              70* در صد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد

              * از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند.

              * نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

              * مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.

              *شرکت ایرباس طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده
              درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی‏عرضگی را صبر، و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می‏ نامند! "گاندی"

              به دلیل وجود برخی مشکلات و بی احترامی ها این اکانت رو غیر فعال کردم. همیشه سر بلند باشید.
              بدرود . . .

              دیدگاه


                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟
                پسر: آره عزیز دلم
                دختر: منتظرم میمونی؟
                پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند
                پسر: منتظرت میمونم عشقم
                ... ... دختر: خیلی دوستت دارم
                پسر: عاشقتم عزیزم
                ...

                بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد
                به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد
                پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
                دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت
                پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
                دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود
                و بی امان گریه میکرد
                پرستار: شوخی کردم بابا !
                رفته دستشویی الان میآد!!!
                برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

                دیدگاه


                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده..
                  بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد..
                  اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه..
                  ... ... ... ...
                  روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، ...من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. . ."

                  ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد..
                  چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!

                  نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
                  .
                  .
                  .
                  .
                  .
                  .

                  پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند...
                  پس به سلامتی همه پسرای مهندسی بزن کف قشنگرو . . .
                  برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

                  دیدگاه


                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    وقتی یه نفر بشه همه کس آدم . . .
                    خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.تعدادی هم... برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میآ‌دادند، ابتدا و انتهای کلاس که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.هم رشتهآ‌ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دورهآ‌اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون میآ‌گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، میآ‌گ...فت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور میآ‌شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.دنیا به این زوج خوشبخت وفا نکرد و خبردار شدم که گهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:هیچ کس زنده نیست ... همه مردن
                    برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

                    دیدگاه


                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      مدیر:خانم اگه میخوای اسم دخترت روبنویسی باید 150هزار تومن بریزی به حساب همیاری...
                      زن: اگه اینجا مدرسه دولتی نیست!؟
                      -اگه دولتی نبود که میگفتم یک میلیون تومن بریز!!
                      زن: آقا..آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!
                      ... ... ... -اینکه شهریه نیست اسمش همیاریه!
                      زن: اسمش هرچی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!
                      - برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!!این قدر هم وقت منونگیر...
                      زن: آقای مدیر من دو تا بچه یتیم دارم!آخه از کجا بیارم ؟!!
                      -خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه؟!

                      زن با چشمهای پراشک منتظر اتوبوس بود...
                      اتومبیل مدل بالائی ترمزکرد...
                      روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت بهش خیره شد:
                      کمیته مبارزه با فقر در جلسه امروز...
                      ستاد مبارزه با بیسوادی ..

                      تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود:با 200000 زن خیابانی چه میکنید !؟

                      زن با خودکاری که ازکیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:

                      با 200001 زن خیابانی چه می کنید !؟
                      برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

                      دیدگاه


                        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        مرد زندانی می خندید.شاید به زندانی بودن خویش یا شاید به آزادی من.راستی زندان کدام سوی میله هاست؟ :question: چگوارا
                        جان نباشد جز خبر در آزمون
                        هر که را افزون خبر جانش فزون

                        دیدگاه


                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          حرف های سربسته یک زن و مرد ایرانی . . .
                          پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

                          سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

                          در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

                          در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

                          زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

                          در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

                          در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

                          در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

                          در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود

                          در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

                          نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

                          من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

                          مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

                          تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

                          من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

                          عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

                          عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

                          من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

                          من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

                          وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

                          وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
                          نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت
                          من با تو برابرم، مرد
                          احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم
                          احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی
                          احتیاجی ندارم که تو حامی باشی
                          خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم
                          با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!
                          من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
                          من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم
                          به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
                          گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند
                          امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی
                          حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد
                          خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت
                          روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود
                          هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد
                          ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...



                          و این هم جوابیه ای از "یک مرد ایرانی به زن هموطنش" :

                          پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصیب آنکه سواره بود

                          سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را
                          به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود

                          در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی
                          و بروی خودت هم نیاوردی

                          زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد
                          آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد

                          در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد
                          و به تو خوردم، حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم

                          در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف میکردم
                          میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد

                          در سینما، دیدم که تهمینه میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده،
                          کفرم درآمد، نیکی کریمی جیغ زد و گفتم زهرمار

                          دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم
                          به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم

                          آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند
                          و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد

                          من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر
                          سه میلیونی نظر داشتی، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت

                          صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی
                          یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان شوهر نکرده، گفتی ترشیده!

                          عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود

                          عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟
                          دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!

                          من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش تیپ

                          من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو

                          خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن
                          چون من ناخنهایم را تازه لاک زده ام

                          وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان دینی گفت که تو برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید به حج بروی، آنهم در اوج گرفتاریمان

                          آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما از پس هم می آیند
                          تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند و بسته به صبرشان دو فوج شدند
                          آنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد و کینه شان عقده و در هر کوی و برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهایت سوء استفاده را کردند و بر تو تاختند
                          اما آنان که یا قویتر بودند یا از تو ها کمتر زخم خوردند، خشمشان هم کمتر بود و کینه هاشان نیز اینان هنوز چشم امید دارند به وطن که بتواند و برآنند که نیک بمانند.

                          خوشحالم حالا که میخواهی تغییر کنی
                          من هم برآنم که بهتر باشم و شادتر باشیم
                          در کنار هم، من و تو ای هموطن،
                          بدون هر نوع بغض و کینه و تبعیض جنسی
                          مایی بهتر برای فردا و آینده ای بهتر

                          نتیجه ای که من از این نوشته گرفتم اینه که وقتی برای بعضی از ماها مشکلی پیش میاد،حتی 1 درصد هم احتمال نمی دیم که شاید یه کمی هم مقصر خودمون باشیم، وجالب اینجاست که اینقدر هم برای خودمون دلایل به ظاهر منطقی میاریم که کار ما درسته و کار بقیه ست که مشکل داره. . . به نظرم بد نیست بعضی وقتا یکمی خودمون مسئولیت رفتار های اشتباه مون رو بعهده بگیریم. . .
                          برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

                          دیدگاه


                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            ارزش واقعی انسان به چیست»

                            علامه محمد تقی جعفری (رحمه الله علیه) می­فرمودند:عده ای از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. .
                            اما معیار ارزش انسان ها در چیست.هر کدام از جامعه شناس ها صحبت هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.بعد گفتند: وقتی نوبت به بنده رسید گفتم : اگر می خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می ورزد.کسی که عشقش یک پارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان پارتمان است.کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه ی خداست.علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناس ها صحبت های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.وقتی تشویق آن ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه می فرمایند: «قِیمَهُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه ی چیزی است که دوست می دارد».وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه ی احترام به وجود مقدس امیرالمومنین علی (علیه السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .حضرت علامه در ادامه می فرمودند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می آید؟ در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی ارزش است! اینجاست که ارزش «ثار الله» معلوم می شود. ثار الله اضافه ی تشریفی است . خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازه ی خدای متعال است.
                            بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                            دیدگاه


                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                              قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
                              کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

                              از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
                              اشکهایی را بریز که من ریختم
                              دردها و خوشیهای من را تجربه کن
                              سالهایی را بگذران که من گذراندم
                              روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
                              دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
                              همانطور که من انجام دادم ...
                              بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
                              بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                              دیدگاه


                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                آقای گاو !!!
                                در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.

                                قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

                                هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.

                                در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

                                با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سوال هایی بکنم.

                                از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:
                                من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.

                                تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم.

                                یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم...

                                از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
                                اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.

                                خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
                                مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: "من گاو هستم!"
                                - خواهش می کنم، ولی...
                                - شما بنده را به خوبی می شناسید.
                                من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...

                                دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، می دونید...
                                - بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
                                ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید.
                                قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.

                                خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
                                گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
                                وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
                                در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
                                دکتر... عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...!
                                برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X