اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    #46
    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    گنجشک و خدا
    filtering.sepanta.net
    روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میآ‌گفت: میآ‌آید، من تنها گوشی هستم که غصهآ‌هایش را میآ‌شنود و یگانه قلبیآ‌ام که دردهایش را در خود نگه میآ‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخهآ‌ای از درخت دنیا نشست.
    فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
    "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیآ‌هایم بود و سرپناه بی کسیآ‌ام.
    تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه میآ‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
    خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانهآ‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیآ‌ام بر خاستی.
    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریهآ‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

    دیدگاه


      #47
      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      بانک زمان
      تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟ هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود.
      ارزش یک سال را دانش‏آموزی که مردود شده میداند.
      ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به‏دنیا آورده میداند،
      ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته‏ نامه میداند،
      ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد،
      ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،
      و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.
      هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید، باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند.
      دیروز به تاریخ پیوست.
      فردا معما است.
      و امروز هدیه است.

      دیدگاه


        #48
        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        مترسک
        filtering.sepanta.net
        از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟ پاسخم داد و گفت: "در ترساندن دیگران برای من لذّت بیاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!". اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: "راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم".
        گفت: "تو اشتباه می کنی، زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!". سپس او را رها کردم و درحالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.
        یک سال بعد مترسک، فیلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند!

        دیدگاه


          #49
          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          ایمان
          filtering.sepanta.net
          مرد جوانی که مربی شنا و دارندهء چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد. شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

          دیدگاه


            #50
            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            خانمی طوطی ای خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: "این پرنده صحبت نمی کند". صاحب مغازه پرسید: "آیا در قفس طوطی آینه ای هست؟طوطیها عاشق آینه هستند، آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطی هنوز صحبت نمی کند". صاحب مغازه پرسید: "نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطیها عاشق نردبان هستند". آن خانم یک نردبان خرید و رفت.
            اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: "آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد". آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت. وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغییر کرده بود. او گفت: "طوطی مرد".
            صاحب مغازه شوکه شد و گفت: "واقعا متاسفم، آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟" آن خانم پاسخ داد: "چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه، غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟"

            دیدگاه


              #51
              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              شام آخر
              پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم
              لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: میآ‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر میآ‌کرد. کار را نیمهآ‌تمام رها کرد تا مدلآ‌های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهآ‌اش اتودها و طرحآ‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
              کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میآ‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژندهآ‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
              گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگهآ‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخهآ‌برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمآ‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزهآ‌ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیدهآ‌ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز میآ‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم.

              دیدگاه


                #52
                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                دسته گل
                filtering.sepanta.net
                روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‏ای از آن چشم برنمیداشت.
                زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده‏ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و نزدیک در ورودی نشست.

                دیدگاه


                  #53
                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  عدالت
                  filtering.sepanta.net
                  در یکی از شبها، جشنی در کاخ سلطنتی برپا شد. ناگهان مردی ناخوانده به همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و دربرابر شاهزاده ادای احترام نمود. همگی با تعجب به او نگریستند زیرا یکی از چشمانش بیرون آمده بود و خون از آن جاری می شد! شاهزاده از او پرسید: چه اتفاقی برای تو افتاده است؟ مرد گفت: ای شاهزاده! من دزد نیستم و تاریکی چنین شبی را غنیمت شمردم و وارد یکی از مغازه های صرافی شدم. از دیوار بالا رفتم اما اشتباها از پنجره دیگری وارد مغازه بافندگی شدم لذا با سرعت تصمیم گرفتم تا بگریزم اما به سبب تاریکی بسیار، سوزن دستگاه بافندگی به یکی از چشمهایم اصابت کرد و آن را از حدقه بیرون آورد. اکنون نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا کنید و حق مرا از مرد بافنده بستانید!
                  شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار کنند و فی الفور او را آوردند. لذا فرمان داد تا چشمان وی را از حدقه بیرون آورند! مرد بافند گفت: شاهزاده! به راستی که حکم عادلانه ای را صادر فرمودید اما من برای بافندگی به دو چشم نیاز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببینم. همسایه ای دارم که پینه دوزی می کند و او مانند من دو چشم دارد اما برای پینه دوزی تنها به یک چشم نیاز دارد. پس اگر می خواهید قانون را زیر پا نگذارید می توانید او را احضار کنید تا یکی از چشمهایش را بیرون آورید! آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پینه دوز را احضار کنند و چون آمد، یکی از چشمهایش را در آوردند و اینگونه عدالت اجرا شد!

                  دیدگاه


                    #54
                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    ارزش واقعی
                    filtering.sepanta.net
                    یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
                    سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.

                    دیدگاه


                      #55
                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      پادشاه دانا
                      filtering.sepanta.net
                      در یکی از شهرهای دور دست، پادشاهی قدرتمند و دانا فرمانروایی می کرد. مردم شهر نه تنها از او می ترسیدند بلکه وی را نیز دوست می داشتند. در وسط شهر چاهی با آب گوارایی وجود داشت و همه مردم و حتی پادشاه و یارانش نیز از آن می نوشیدند، زیرا چاه دیگری در شهر نبود. در یکی از شبها که همه مردم در خواب بودند، ساحره ای وارد شهر شد و هفت قطره از مایعی عجیب در چاه ریخت و گفت: از این به بعد هر کسی از آب این چاه بنوشد دیوانه می شود!
                      صبح روز بعد همه مردم شهر به جز پادشاه و وزیر از آب چاه نوشیدند و به گفته ساحره دچار شدند و دیوانه گشتند. مردم گروه گروه از محله ای به محله دیگر و از کوچه ای به کوچه دیگر می دویدند و می گفتند: شاه و وزیر دیوانه شده اند و آنان نمی توانند بر ما حکومت کنند! بیائیم تا ایشان را از تخت سلطنت پائین آوریم!
                      ماجرا به گوش شاه رسید لذا دستور داد جام زرینی که از اجدادش به ارث برده بود را از آب چاه پر کنند. آن را پر کردند و برای شاه آوردند. شاه از آن آب نوشید و چون سیراب شد، به وزیرش داد تا او نیز چنین کند. مردم شهر از این ماجرا مطلع شدند و شادمانی کردند، زیرا دریافتند که پادشاه و وزیر شهر، عقل خود را از دست نداده اند!

                      دیدگاه


                        #56
                        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        پیرمردی تنها در مینهآ‌سوتا زندگی میآ‌کرد. او میآ‌خواست مزرعه سیب زمینیآ‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میآ‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامهآ‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمیآ‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهآ‌ام. من میآ‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میآ‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهآ‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحهآ‌ای پیدا کنند.

                        پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میآ‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیآ‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میآ‌توانستم برایت انجام بدهم.

                        دیدگاه


                          #57
                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          حکمت خدا
                          filtering.sepanta.net
                          تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا میآ‌نشست.
                          سرانجام خسته و نا امید، از تخته پارهآ‌ها کلبهآ‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

                          اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبهآ‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
                          از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
                          صبح روز بعد با صدای بوق کشتیآ‌ای که به ساحل نزدیک میآ‌شد از خواب پرید.
                          کشتیآ‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
                          نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

                          دیدگاه


                            #58
                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            میان خواب و بیداری
                            filtering.sepanta.net
                            در شهری مادر و دختری بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند! در یکی از شبهای تابستان آرام و زیبا، مادر و دختر طبق عادت همیشگی شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.
                            مادر به دخترش گفت: "هلاک شود آن دشمن بدخوی من! تو جوانی مرا تباه کردی تا زندگی خود را بر ویرانه های زندگانی ام آباد کنی. ای کاش می توانستم تو را به قتل برسانم!". دختر پاسخش داد و گفت: "ای زن نفرین شده و پست و خودخواه! ای کسی که سد راه آزادی من شده ای! ای کسی که دوست می دارد زندگی ام را انعکاس زندگی فرسوده ی خود کند! آیا شایسته ی هلاک نیستی؟".
                            در همین اثنا بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالی که در باغ راه می رفتند از خواب بیدار شدند. لذا مادر با مهربانی گفت: "این تو هستی ای کبوتر من!". دخترش با صدای شیرین پاسخ داد و گفت: "آری! من هستم ای مادر مهربانم!"

                            دیدگاه


                              #59
                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              پیروزی
                              filtering.sepanta.net
                              در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می‏اندازم، اگر رو بیاید پیروز می‏شویم و اگر پشت بیاید شکست می‏خوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق‏العاده‏ای گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً می‏خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

                              دیدگاه


                                #60
                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                ایمان به خدا
                                filtering.sepanta.net
                                داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن.
                                ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟
                                مرد گفت: ای خدا نجاتم بده.
                                - واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
                                - البته که باور دارم.
                                - اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
                                یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
                                گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زده مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X