اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    #61
    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    من یک سنت پیدا کردم
    filtering.sepanta.net
    پسر کوچکی، در هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم های باز سرش را پایین بگیرد (به دنبال گنج!).
    او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
    او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

    دیدگاه


      #62
      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      یک ساعت
      filtering.sepanta.net
      مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه باز گشت. دم در، پسر شش ساله اش را دید که در انتظار او بود. پسر گفت: "بابا! یک سوال از شما بپرسم؟" پدر: "بله، حتماً. چه سوالی؟" پسر: "بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول میآ‌گیرید؟" مرد با عصبانیت پاسخ داد: "این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی میآ‌کنی؟" پسر: "فقط میآ‌خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول میآ‌گیرید؟" پدر: "اگر باید بدانی خوب میآ‌گویم، 20 دلار." پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: "میآ‌شود 10 دلار به من قرض بدهید؟" مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: "اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار میآ‌کنم و برای چنین رفتارهای کودکانهآ‌ای وقت ندارم."
      پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و بازهم عصبانیآ‌تر شد: "چطور به خودش اجازه میآ‌دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت، مرد آرامآ‌تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش میآ‌آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد و گفت: "خواب هستی پسرم؟".
      پسر: " نه پدر، بیدارم." پدر: "فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردهآ‌ام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتیآ‌هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی."
      پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: "متشکرم بابا!" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله در آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: "با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟" پسر کوچولو پاسخ داد: "برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. میآ‌توانم یک ساعت از کار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم."

      دیدگاه


        #63
        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        برابری
        filtering.sepanta.net
        همه آدم ها با هم برابرند، اما پولدارها محترم ترند. همه آدم ها با هم برابرند، اما بچه های بعضی ها بیکار نمی مانند. همه آدم ها با هم برابرند، اما توجه به بعضی ها واجب تر است. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضی ها مقدم ترند. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضی قومیت ها بدبخت ترند و برخی برترند. البته تبعیضی در کار نیست. در کل همه آدم ها برابرند، اما بعضی ها برابرترند!!!!

        دیدگاه


          #64
          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          :cry:
          filtering.sepante.net
          پیرمردی صبح زود از خانهآ‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میآ‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
          پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میآ‌روم و صبحانه را با او میآ‌خورم. نمیآ‌خواهم دیر شود!
          پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میآ‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیآ‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میآ‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میآ‌دانم او چه کسی است...!

          دیدگاه


            #65
            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            چشمان پدر
            filtering.sepanta.net
            این داستان درباره پسر بچه لاغر اندامی آ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرینآ‌ها سنگ تمام میآ‌گذاشت، اما چون جثه اش نصف سایر بچهآ‌های تیم بود تلاشآ‌هایش به جایی نمیآ‌رسید. در تمام بازیآ‌ها ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین میآ‌نشست اما اصلا پیش نمیآ‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی میآ‌کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین میآ‌نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او میآ‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق میآ‌کرد که به تمرینآ‌هایش ادامه دهد. گرچه به او میآ‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد. اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرینآ‌ها تلاشش را تا حداکثر میآ‌کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان او در تمام تمرینآ‌ها شرکت میآ‌کرد، اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفا دارش همیشه در بین تماشاچیان بود و همواره او را تشویق میآ‌کرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصمیم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد زیرا او همیشه با تمام وجوددر تمرینآ‌ها شرکت میآ‌کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه میآ‌داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی آ‌تمرینآ‌ها شرکت کرد اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
            در یکی از روزهای آخر مسابقهآ‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین میآ‌رفت مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی میآ‌کرد آرام باشد، زیر لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟ مربی دستش را با مهربانی روی شانهآ‌های پسر گذاشت و گفت: پسرم این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی. روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرمی آ‌وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: لطفا اجازه بدهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز را. مربی وانمود کرد که حرفآ‌های او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شدیدا اصرار میآ‌کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد میآ‌توانی بازی کنی.
            مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمیآ‌توانستند آنچه را که میآ‌دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش به جا و مناسب بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمیآ‌توانست او را متوقف سازد. او میآ‌دوید پاس میآ‌داد و به خوبی دفاع میآ‌کرد. در دقایق پایانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تیم شد. بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند مربی دید که پسر جوان که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت: پسرم من نمیآ‌توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توتنستی به این خوبی بازی کنی؟
            پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: میآ‌دانید که پدرم فوت کرده است. آیا میآ‌دانستید او نابینا بود؟ سپس لبخند کم رنگی برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقهآ‌ها شرکت میآ‌کرد. اما امروز اولین روزی بود که او میآ‌توانست به راستی مسابقه را ببیند و من میآ‌خواستم به او نشان دهم که میآ‌توانم خوب بازی کنم.

            دیدگاه


              #66
              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              درسی از ادیسون
              filtering.sepanta.net
              ادیسون در سنین پیری پس از اختراع برق، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درامد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورودبه بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر باخود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!
              پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
              پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد!! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم! الان موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!
              توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

              دیدگاه


                #67
                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                لیوان آب
                filtering.sepanta.net
                استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: پنجاه گرم , صد گرم و ... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیآ‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد. شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیآ‌افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میآ‌افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دستآ‌تان کمآ‌کم درد میآ‌گیرد. استاد: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیآ‌حس میآ‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میآ‌گیرند و فلج میآ‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
                استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میآ‌شود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
                استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیآ‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگهآ‌شان دارید، فلجآ‌تان میآ‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمآ‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمیآ‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میآ‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآ‌آید، برآیید!

                دیدگاه


                  #68
                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  مادر
                  filtering.sepanta.net
                  وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد، تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
                  وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری. تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
                  وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد. تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
                  وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید. تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
                  وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری. تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
                  وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد. تو هم، با فریاد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
                  وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بیس بال خرید. تو هم، با پرت کردن توپ بیس بال به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!
                  وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید. تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
                  وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت. تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
                  وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره. تو هم، ازش تشکر کردی، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
                  وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد. تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه!
                  وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون بر حذر داشت. تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بیرون بره!
                  وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
                  وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد. تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده !
                  وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره (ابراز محبت کنه). تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه !)
                  وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی(رانندگی یاد داد). تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی!
                  وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود. تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی!
                  وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد. تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
                  وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی !!)
                  وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
                  وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد. تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
                  وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت. تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی!
                  وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین پارتمانت، بهت اثاثیه داد. تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت هستن!
                  وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد. تو هم با دریدگی و صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفاً!!
                  وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه. تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!
                  وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد. تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چیز دیگه تغییر کرده!''
                  وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه. تو هم با گفتن''من الان خیلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!
                  وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت. تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!

                  و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام کارهایی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد! اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی ...و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری!!!!!

                  دیدگاه


                    #69
                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    آن سوی پنجره
                    filtering.sepanta.net
                    در بیمارستانی، دومرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتی با یکدیگر صحبت می کردند، از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
                    هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در این ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحی تازه می گرفت. این پنجره، رو به پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختهای کهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
                    روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
                    در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که :"چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟". پرستار پاسخ داد : "شاید او خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند".

                    دیدگاه


                      #70
                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      پاسخ
                      www.filtering.sepanta.net
                      صبح پنج شنبه بود، بدون اینکه او را بیدار کند، عاشقانه نگاهش کرد و رفت و او آنقدر غرق خواب بود که حتی نتوانست بگوید خداحافظ…… صبح که شد مثل همیشه یک نامه روی در چسبانده شده بود: مادر خوبم، من رفتم به امید روزهای با تو بودن....
                      و اکنون روزهاست که برای لحظه ای در کنار او بودن، خواب را فراموش کرده است و همچنان منتظر است.
                      در انتظار پاسخی برای آخرین نگاه عاشقانه اش...
                      او دانشجوی بم بود …

                      دیدگاه


                        #71
                        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        شادی
                        filtering.sepanta.net
                        با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش، مادرم گریه و دعا کرد، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید. پول زیادی بود، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم، تازه وضع زندگیمون هم بهتر می شد.
                        از در خونه که وارد شدم از حال رفتم، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم

                        دیدگاه


                          #72
                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          مرگ همکار
                          filtering.sepanta.net
                          یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: "دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت، شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مىآ‌شود دعوت مىآ‌کنیم." در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىآ‌شدند، امّا پس از مدتى کنجکاو مىآ‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنآ‌ها در اداره مىآ‌شده، که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىآ‌شد، هیجان هم بالا مىآ‌رفت. همه پیش خود فکر مىآ‌کردند: "این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!" کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىآ‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىآ‌کردند ناگهان خشکشان مىآ‌زد و زبانشان بند مىآ‌آمد.
                          آینهآ‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىآ‌کرد، تصویر خود را مىآ‌دید. نوشتهآ‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: "تنها یک نفر وجود دارد که مىآ‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مىآ‌توانید زندگىآ‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىآ‌توانید بر روى شادىآ‌ها، تصورات و موفقیتآ‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىآ‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر مىآ‌کند، دستخوش تغییر نمىآ‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىآ‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین رابطه ای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید، مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتآ‌هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است، انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىآ‌گرداند. تفاوتآ‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است."

                          دیدگاه


                            #73
                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            بستنی
                            filtering.sepanta.net
                            پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چند است ؟ پیشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید : یک بستنی ساده چند است؟ در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: 35 سنت. پسر دوباره سکهآ‌هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده . پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
                            وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد. پسر بچه در کنار ظرف خالی بستنی 2 سکه 5 سنتی و 1 سنتی برای انعام پیشخدمت گذاشته بود.

                            دیدگاه


                              #74
                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              آخرین گردش
                              filtering.sepanta.net
                              همین موقع روز بود، قبل از طلوع آفتاب، دسته جمعی می رفتند بیرون چه هوای دلپذیری بود، دیدار یار بود و بوی نم علف ها، عطرگل ها، جیک جیک گنجشک ها، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد. زندگی چقدر با شکوه بود.
                              یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند، ولی مسیر، مسیر همیشگی نبود، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار و دیوار. حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود. مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد و از خودش می پرسید: پس کی میرسیم؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود . به چیزی لب نمیزد. اشتهایش کور شده بود. چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود.
                              حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند که باید برای سلاخی آماده شود...

                              دیدگاه


                                #75
                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                تخته سنگ
                                filtering.sepanta.net
                                در زمانهای گذشته، روزی پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه، بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.
                                نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
                                پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X