اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    بعد از خوردن غذا بیل گیتس رئیس بزرگترین شرکت نرم افزاری جهان (مایکروسافت)

    5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد.
    پیشخدمت ناراحت شد.

    بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت گردید و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟

    پیشخدمت گفت: من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری ، فرزند شما
    50 دلار به من انعام داد . درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی
    زمین، فقط 5دلار انعام می دهید !

    گیتس لبخندی زد و جواب معنا داری گفت :
    او فرزند پولدار ترین مرد روی زمینه
    ولی من پسر یک نجار ساده.


    (هیچ وقت گذشته ات را فراموش نکن . او بهترین معلم توست)
    خدا گفت : به جهنم ببریدش، او برگشت و با تعجب به خدا نگاه کرد. خدا گفت : به بهشت ببریدش. فرشتگان پرسیدند: چرا؟! خدا گفت : او هنوز به من امیدوار است...

    دیدگاه


      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      عشقی بزرگ در موجودی کوچک
      -----------------------------
      این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است:

      شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند . توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شریط محیطی داری فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند .

      این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پشتش فرو رفته بود .

      دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش ، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

      اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت ، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

      چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است . متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد .

      در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

      همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر ، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

      مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت . واقعا که چه عشق قشنگی ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ ! عشقی که برای زیستن و ادامه ی حیات ، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه کوتاهی نکرده بود !
      خدا گفت : به جهنم ببریدش، او برگشت و با تعجب به خدا نگاه کرد. خدا گفت : به بهشت ببریدش. فرشتگان پرسیدند: چرا؟! خدا گفت : او هنوز به من امیدوار است...

      دیدگاه


        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        نوشته اصلی توسط skyzare
        قابل توجه مهندسین کامپیوتر !!!(شوخی )

        چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه. خاموش میکنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه.


        میگن آخه یعنی چی شده؟


        مهندس برقه میگه: احتمالاً مشکل از مدارها و اتصالاتو سیم کشی هاشه.


        یکی از اینا یه ایرادی پیدا کرده.


        مهندس مکانیکه میگه: نه بابا، مشکل از میل لنگ یا پیستوناشه که بخاطر کار زیاد انحراف پیدا کرده.


        مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان کنندگیشو از دست داده.


        در اینجا میبینن مهندس کامپیوتره ساکته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: تو چی میگی؟


        مشکل از کجاست؟ چیکارش کنیم درست شه؟

        مهندس کامپیوتره یه فکری می کنه و میگه: نمیدونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شده باشه!!!
        =)) =)) =))
        10 بار تا حالا خوندمش
        ولی بازم... :cry:
        آموزش ساخت جعبه برای مدار با نرم افزار Corel Draw - آموزش طراحی تابلو ثابت با Corel Draw و LED Tool - آموزش کرک LED Tool

        116 کتابخانه مورد نیاز برای Altium Designer

        از دروغ متنفرم؛ هرچند در این مملکت به جرم صداقت، کودن نامیده شوم.

        دیدگاه


          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

          چوپان بزرگش کرده بود و ازنیروی خارق العاده ای بهره مند بود
          دربازی با بچهای هم سن وسالش شاهکار کرد ونقش حاکم را داشت.ولی دربازی فرزند پادشاه کشورش حق را رعایت نکرد بچه پادشاه دستور داد تا اورا محاکمه کنند وچون فرزند شاه را محاکمه کرد.مامورین اورا نزدپادشاه بردند
          پادشاه پرسید چرا این بچه را تنبیح کردی؟
          بچه پادشاه گفت:زیرا دربازی تخلف کرد.
          پادشاه ایختو ویگو بود
          وبچه ای که نقش پادشاهی را بازی کرد کورش بود
          در این دنیا فقط محال،محال است

          دیدگاه


            پاسخ : مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( ب&#382

            [glow=red,2,300]ریشه ی پ ن پ در مقبره ی 4000 ساله! oo:
            [/glow]

            [img][/img]

            دیدگاه


              د نــه د

              د نه د
              [color=rgb(48, 48, 48)]* رفتم حشره کش بخرم طرف گفت : میخواین زود بمیره ؟؟؟ گفتم : پَ نَ پَ میخوام زجرکش بشه مزه ی انتقام رو بچشم !!! مغازه داره هم زرنگ تر از من بود و گفت : دِ نَ دِ لذتی که در گذشت است در انتقام نیست !!![/color]

              [color=rgb(48, 48, 48)]* به راننده تاکسی میگم همین بغلا لطفا ….میگه پیاده میشید ..گفتم دِ نـَـه دِ شما گازشو بگیر من اجکت میکنم[/color]

              [color=rgb(48, 48, 48)]* تو اتوبان داشتم لایی میکشیدم،یه زانتیا اومد گفت داری لایی بازی میکنی؟؟؟ گفتم: پــ نــ پـــ دارم واست عربی میرقصم!!! گفت: دِ نـَــ دِ کنترل نا محسوس بزن بغل. (ستاد مبارزه با پ نه پ واحد اتوبان)[/color]

              [color=rgb(48, 48, 48)]* ژاپنی ها میگن : ما میتونیم ، مگر اینکه بلایی نازل بشه ! “دِ نـَـه دِ”……….. درستش اینکه بگی : ما نمی تونیم ! مگر اینکه فرجی بشه !!![/color]


              * از تشیع جنازه پدر بزرگم برمیگشتیم عمم داشت خودشو از شدت ناراحتی میکشت یکی از اقوام گفت عزیزم چقدر مدل موهات قشنگه یهو عمه صاف نشست گفت دِ نـَـه دِ تازه الان بهم ریختس!

              [color=rgb(48, 48, 48)]* رفتم داروخونه به یارو میگم شامپو ویتامینه میخوام! طرف با یه قیافه حق به جانب که مثلا خیلی حالیش میشه و من چیزی حالیم نیست ، به یه حالتی غمزه مانند میگه شامپو واسه موهات دیگه؟ دِ نـَـه دِ شامپو ویتامینه واسه فرش میخوام که گل هاش سریع رشد کنن.[/color][color=rgb(48, 48, 48)]* بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/ همه تن چشم شدم….. . . “دِ نـَـه دِ ” . اصلش اینه: بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/ فکرنکن یاد تو بودم، کارنداشتم ول می گشتم![/color][color=rgb(48, 48, 48)]* پیش دانشگاهی که بودیم یه بار با یکی از دوستام گیر کردیم تو مدرسه بعد از کلی ماجرا تصمیم گرفتیم از پنجره طبقه 2 بریم پایین دوستم گفت مسعود کمر بندتو باز کن گیرش بدیم به پنجره نصف راهو با این بریم پایین گفتم دِ نـَـه دِ تو بری پایین من که خواستم بیام شلوارم در بیاد تو بخندییی!![/color][color=rgb(48, 48, 48)]* دوستم اس ام اس داده میگه برام نحوه نصب ویندوز و پیکربندشو میفرستی (با اس ام اس)!!! دِ نـَـه دِ حتما فردا هوس آموزش پی اچ پی در 10 روز میکنی![/color][color=rgb(48, 48, 48)]* زنگ زدم 110 میگم: الو...پلیس 110؟ میگه: پَـــ نـــ پَـــ راهنمای 118..بفرمایید!! منم حرصم گرفت گفتم: میخواستم زنگ بزنم اُسکُلتون کنم... گفت:دِ نـَـه دِ ...شمارت افتاده...وقتی اومدیم دم در خونتون میبینی کی اُسکل شده!!![/color][color=rgb(48, 48, 48)]* مینیمال دِ نـَـه دِ یه تیکه کلام طنز اصفهانی واسه جواب دادن به جمله های غیر عادی … فرق پ نه پ با د نه د : وقتی از پـ نه پــ استفاده می کنی یعنی مطلب خیلی واضح بوده همینطور الکی یه سوال بیجا کرده مثل این ( زنگ زدم اورژانس 115میگه آمبولانس میخوای قربان ؟میگم پــ نه پــ یه پلیس 110 میخوام بقیشم آدامس بده !)) ولی وقتی از د نــ د استفاده می کنیم ،یعنی طرف اشتباه فکر کرده حالا تو می خوای درستشو بهش بگی[/color]

              دیدگاه


                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                [color=rgb(48, 48, 48)]مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.[/color]

                [color=rgb(48, 48, 48)]حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد... مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.[/color]

                [color=rgb(48, 48, 48)]مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...»[/color]

                [color=rgb(48, 48, 48)]بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد..[/color]

                دیدگاه


                  پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                  عطر شکلات
                  [color=rgb(48, 48, 48)]پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.[/color]
                  [color=rgb(48, 48, 48)]همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.[/color]
                  [color=rgb(48, 48, 48)]او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه ... همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است.[/color]
                  [color=rgb(48, 48, 48)]سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت: دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری [/color]
                  [color=rgb(48, 48, 48)]درست کرده ام![/color]
                  [color=rgb(48, 48, 48)] :cry2: [/color]

                  دیدگاه


                    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                    قدر یکسال را دانش آموزی میداند که یکسال عقب مانده است
                    قدریک ماه را مادری میداند که بچه اش باید به دنیا بیاید
                    قدریک روز راعاشقی میداندکه به معشوقه اش برسد
                    قدر یک ساعت را مسافری جامانده میداند
                    قدریک دقیقه راورزشکار جامانده میداند
                    قدریک ثانیه راانسان نجات یافته ازمرگ میداند.
                    در این دنیا فقط محال،محال است

                    دیدگاه


                      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                      گاهی زن مجنون می شود ...

                      و مرد لیلی ...!!!

                      خنده های روی لبانشان را ببین!!



                      منبع
                      http://www.karmandnews.ir/shownews.aspx?ID_News=9944

                      دیدگاه


                        چه نتیجه ای می گیری ؟؟؟؟؟

                        شرلوک هلمز کارگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

                        نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه می بینی؟»واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟»

                        واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد.

                        شرلوک هلمز قدری تاملی کرد و سپس گفت:«بدبخت! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!»ا¾ا¾
                        :mrgreen:
                        مصادیق اظهار محبت به همسر
                        بررسی مسائل جنسی در زندگی زناشویی(فایل صوتی)
                        ویژگی های خانواده سالم - مصادیق احترام (فایل صوتی)
                        اثر قصه گویی برای کودکان

                        دیدگاه


                          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                          یک روز آموزگار از دانشآ‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میآ‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق میآ‌دانند.
                          در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیستآ‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

                          یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیستآ‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجهآ‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

                          داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیآ‌اش چه فریاد میآ‌زد؟ بچهآ‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
                          قطرهآ‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیستآ‌شناسان میآ‌دانند ببر فقط به کسی حمله میآ‌کند که حرکتی انجام میآ‌دهد و یا فرار میآ‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشآ‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانهآ‌ترین و بیآ‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

                          ******************

                          روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانآ‌آ‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میآ‌گذشت.
                          ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

                          پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
                          پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
                          مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلیآ‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..

                          در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
                          خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

                          منبع
                          لطفاً برای انجام پروژه های دانشجویی پیام خصوصی نفرستید.
                          لطفاً سوالاتی که در انجمن قابل طرح شدن هستند پیام خصوصی نکنید.
                          با تمام وجود گناه کردیم اما نه نعمتش را از ما گرفت نه گناهان ما را فاش کرد اطاعتش کنیم چه می کند؟"دکتر شریعتی"
                          اگر جایی که ایستاده اید را نمی پسندید، عوضش کنید شما درخت نیستید!! "پاسکال"
                          یا به اندازه ی آرزوهایت تلاش کن یا به اندازه تلاشت آرزو کن. "شکسپیر"

                          دیدگاه


                            پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                            این اینترنت اکسپلورر که غریبانه اون پایین نشسته و هرازگاهی که آدم دستش اشتباهی بهش میخوره ، باز میشه و مظلومانه ازت میپرسه میخوای از این به بعد از من استفاده کنی واسه دیفالت بروزر ؟

                            یعنی آدم دلش خون میشه ...
                            [img width=477 height=100]http://www.eca.ir/pic/upload/agazade.png[/img]

                            دیدگاه


                              پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                              نوشته اصلی توسط shahinbahari
                              این اینترنت اکسپلورر که غریبانه اون پایین نشسته و هرازگاهی که آدم دستش اشتباهی بهش میخوره ، باز میشه و مظلومانه ازت میپرسه میخوای از این به بعد از من استفاده کنی واسه دیفالت بروزر ؟

                              یعنی آدم دلش خون میشه ...
                              :mrgreen:

                              دیدگاه


                                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                                کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...
                                دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جاهست به جای اینکه جای دیگران را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X