پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )
کنار سیم خاردار , بی رمق افتاده بود.
چشمانش را به زحمت باز نگه می داشت, گلوله سینه اش را شکافته بود. آنسوی سیم خاردار مرز ,جسد بی جان چند عراقی افتاده بودند.
...
از دوردست صدایی می آمد , با زحمت بسیار تکانی به خودش داد. این آخرین امیدش برای نجات بود.
نفس نفس می زد ... باور نمی کرد روزی برای بلند شدن هم باید تمرکز کند !
به سنگ بزرگ کنار سیم خاردار تکیه کرد و با تمام توان سعی کرد خودش را بلند کند.
سنگ حرکتی کرد و آنسوی سیم خاردار افتاد. او به سختی ایستاده بود.
...
سالها بعد پرنده ها می گفتند سربازی را دیده اند که با آخرین رمق های خود سنگی را از آنسوی سیم خاردار مرز به اینطرف آورده است.
مگر نه این است که آن سنگ جزئی از خاک ایران بود ؟
کنار سیم خاردار , بی رمق افتاده بود.
چشمانش را به زحمت باز نگه می داشت, گلوله سینه اش را شکافته بود. آنسوی سیم خاردار مرز ,جسد بی جان چند عراقی افتاده بودند.
...
از دوردست صدایی می آمد , با زحمت بسیار تکانی به خودش داد. این آخرین امیدش برای نجات بود.
نفس نفس می زد ... باور نمی کرد روزی برای بلند شدن هم باید تمرکز کند !
به سنگ بزرگ کنار سیم خاردار تکیه کرد و با تمام توان سعی کرد خودش را بلند کند.
سنگ حرکتی کرد و آنسوی سیم خاردار افتاد. او به سختی ایستاده بود.
...
سالها بعد پرنده ها می گفتند سربازی را دیده اند که با آخرین رمق های خود سنگی را از آنسوی سیم خاردار مرز به اینطرف آورده است.
مگر نه این است که آن سنگ جزئی از خاک ایران بود ؟
دیدگاه