اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    کنار سیم خاردار , بی رمق افتاده بود.
    چشمانش را به زحمت باز نگه می داشت, گلوله سینه اش را شکافته بود. آنسوی سیم خاردار مرز ,جسد بی جان چند عراقی افتاده بودند.
    ...
    از دوردست صدایی می آمد , با زحمت بسیار تکانی به خودش داد. این آخرین امیدش برای نجات بود.
    نفس نفس می زد ... باور نمی کرد روزی برای بلند شدن هم باید تمرکز کند !
    به سنگ بزرگ کنار سیم خاردار تکیه کرد و با تمام توان سعی کرد خودش را بلند کند.

    سنگ حرکتی کرد و آنسوی سیم خاردار افتاد. او به سختی ایستاده بود.
    ...
    سالها بعد پرنده ها می گفتند سربازی را دیده اند که با آخرین رمق های خود سنگی را از آنسوی سیم خاردار مرز به اینطرف آورده است.
    مگر نه این است که آن سنگ جزئی از خاک ایران بود ؟







    It's not the Strongest that Survive, Nor the Most Intelligence, But the ones Most Responsive to Change
    گونه هایی که شانس بقا دارند ، نه قویترین هستند و نه باهوشترین بلکه آنهایی هستند که بیشترین آمادگی تغییرات را دارند !
    چارلز داروین - بنیانگذار نظریه تکامل

    دیدگاه


      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منت&#159

      سلام دوستان
      احسنت رضاجان. واقعا جالب بود.

      لیاقت عشق
      فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسیدکه خشم فرمانروا رابرانگیخت ، بنا براین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.
      فرمانروا از سردار پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه میکنی ؟
      سردار پاسخ داد : ای فرمانروار، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
      فرمانروا پرسید : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهی کرد؟
      سردار گفت : آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد
      فرمانروا از پاسخی که شنید آن چنان یکه خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد
      سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید : آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود ؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود
      همسر سردار گفت : راستش رابخواهی ، من به هیچ چیز توجه نکردم
      سردار با تعجب پرسید : پس حواست کجا بود ؟
      همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه میکرد به او گفت :به چهره مردی نگاه میکردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند
      Upload your files Here. Great Azeri Resumable File Host: http://endir.az/index.php?lang=5

      دیدگاه


        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        سلام. رزم رستم و ویروس

        کنون رزم ویروس و رستم شنو
        دگر شنیدستی این هم شنو

        که اسفندیارش یگی دیسک داد
        بگفتا به رستم که ای نیکزاد

        در این دیسک باشد یکی فایل ناب
        که بگرفتم از سایت افراسیاب

        برو حال میکن بدین diskهان!
        که هم نون وهم آب باشد در آن

        تهمتن روان شد سوی خانه اش
        شتابان به دیدار رایانه اش

        چو آمد به نزد mini towerاش
        بزد ضربه بر سر powerاش

        دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
        مر آن disk را در drive اش گذاشت

        نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت
        یکی list از root دیسک گرفت

        در آن disk دیدش یکی file بود
        بزد enter آنجا و اجرا نمود

        کز آن یک demo شد پس از آن عیان
        ابا فیلم و موزیک وشرح وبیان

        به ناگه چنان سیستمش کرد hang
        که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

        چو رستم دگر بار reset نمود
        همی کرد hang و همان شد که بود

        تهمتن کلافه شد و داد زد
        ز بخت بد خویش فریاد زد

        چو تهمینه فریاد رستم شنود
        بیامد که لیسانس رایانه بود

        بدو گفت رستم همه مشکلش
        وزان disk و برنامه خوشگلش

        چو رستم بدو داد قیچی و ریش
        یکی دیسک bootable آورد پیش

        یکی toolkit اندرآن disk بود
        بر آورد آنرا و اجرا نمود

        همی گشت toolkit،hard اندرش
        چو کودک که گردد پی مادرش

        به ناگه یکی رمز virus یافت
        پی حذف امضای ایشان شتافت

        چو virus را نیک بشناختش
        مر از boot sector بر انداختش

        یکی ضربه زد بر سر toolkit
        که هر byte آن گشت هشتاد bit

        به خاک اندر افکند virus را
        تهمتن به رایانه زد بوس را

        چنین گفت تهمینه با شو هرش
        که این بار بگذشت از پل خرش

        قسم خورد رستم به پرور دگار
        نکیرد دگر disk از اسفندیار
        Upload your files Here. Great Azeri Resumable File Host: http://endir.az/index.php?lang=5

        دیدگاه


          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منت&#159

          سلام. مناجات کامپیوتری



          ای خدا Hard دلم Format مکن
          Field من را خالی از برکت مکن

          Optionغم را خدایا On مکن
          File اشکم را خدایا Run مکن

          Del Tree کن شاخه های غصه را
          سردی و افسردگی و هرسه راه

          Jumper شادی بیا تا  Setکنیم
          سیستم اندوه را reset  کنیم

          نام تو Password درهای بهشت
          آدرس e-mail سایت سرنوشت

          ای خدا روز ازل Cad داشتی
          Mouse بود اما مگر pad داشتی؟

          که چنین طرح 3d میزدی
          طرح خود بر روی Cd میزدی

          تا نیافتد باگ در اندیشه مان
          تا که ویروسی نگردد ریشه مان

          ای خدا از بهر ما ایمن فرست
          بهر دلهای پر آتش Fan فرست

          ای خدا حرف دلم با کی زنم؟
          Help میخواهم که F1 میزنم

          Upload your files Here. Great Azeri Resumable File Host: http://endir.az/index.php?lang=5

          دیدگاه


            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )



            ***زنجیر عشق***

            یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می کوبید که بره خونه زن مسنی دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. او می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: " خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم و فقط از اینجا رد می شدم. " زن گفت: " من از سن لوئیز میام بایستی صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره ‏زن پرسید: " من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

            چند مایل جلوترزن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره زن از در بیرون رفته بود. درحالیکه بر روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفرهم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهیکه بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بودوقتی که نوشته زن رو می خوند. اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت به تختخواب رفت. در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: " همه چیز داره درست میشه. دوستت دارم جو! "
            http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

            دیدگاه


              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              پاره آجر



              روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
              ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

              مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.

              پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

              پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.

              "برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".

              مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ...

              در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

              خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.

              اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

              این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه

              دیدگاه


                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه
                بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه
                ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن
                وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه - آه چه جالب شما مرد هستید !
                ببینید چه بروز ماشینامون اومده !
                همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!
                این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!
                مرد با هیجان پاسخ میگه:
                - اوه … "بله کاملا" …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
                بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه :
                - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !
                و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده .
                مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
                زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
                مرد می گه شما نمی نوشید؟!
                زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه :
                - نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !

                دیدگاه


                  پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میآ‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میآ‌انداختند. دو سکه به او نشان میآ‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میآ‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآ‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میآ‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست میآ‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآ‌آید و هم دیگر دستت نمیآ‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیآ‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنآ‌هایم. شما نمیآ‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهآ‌ام.


                  [hr]
                  توضیح اول ( از دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
                  ملا نصرالدین با بهرهآ‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کمآ‌تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق میآ‌بخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل میآ‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق میآ‌کند که به او پول بدهند .

                  «اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

                  توضیح دوم ( دیدگاه سیستمی اجتماعی)
                  ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

                  «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

                  دیدگاه


                    پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    مرد کور
                    روزی مرد کوری روی پلهآ‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
                    ـامروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!
                    من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم.

                    دیدگاه


                      پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      مانعى در مسیر
                      در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهآ‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میآ‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکهآ‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آنآ‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند! ـ سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانهآ‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنآ‌ها و عرق ریختنآ‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنآ‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسهآ‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکهآ‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکهآ‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند آن مرد روستایى چیزى را میآ‌دانست که بسیارى از ما نمیآ‌دانیم!
                      هر مانعى = فرصتی
                      من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم.

                      دیدگاه


                        پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت

                        یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود. در اتاق جراحی که کم مونده بود. مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .


                        در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد: کشیدن پوست صورت، تخلیه چربیها(لیپو ساکشن)....همچنین به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بعد از بیمارستان بود. از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد.


                        در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد از او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟


                        خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!! oo:

                        نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !

                        نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت
                        http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                        دیدگاه


                          پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          شبی در فرودگاه

                          شبی در فرودگاه خانمی منتظر پروار بود. چون زمان زیادی به پروازش مانده بود از کتابفروشی فرودگاه کتابی تهیه کرد و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. زن غرق مطالعه بود که ناگاه متوجه شد مردی در کنارش نشسته و با پررویی کامل یکی دو تا از کلوچه هایش برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای اینکه مشکل و ناراحتی پیش نیاید به روی خود نیاورد و همچنانکه به مطالعه اش ادامه میداد هر از چند گاهی کلوچه ای برمیداشت و میخورد. زن به ساعتش نگاهی انداخت و هم زمان متوجه شد که مرد بی چشم و رو تقریبا پاکت کلوچه اش را خالی کرده است. با خود اندیشید حالا من آدم خوبی هستم و هیچی نمیگم ولی مطمئنم هر کس دیگه ای جای من بود تا حالا زیر چشم این مرتیکه بی حیا کبود شده بود. با هر کلوچه ای که زن برمیداشت مرد هم برمیداشت تا زمانی که فقط یک کلوچه در پاکت باقی ماند. زن مانده بود چه کند که ناگهان متوجه شد مرد با یک لبخند کلوچه آخری را برداشت و نصف کرد و در حالی که نصف آنرا بطرف زن دراز کرد نصف دیگر را در دهان گذاشت و خورد. زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت: عجب آدمی!!! این مرد نه تنها پررو است بلکه بسیار هم بی ادب است حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. زن توی تمام عمرش اینقدر آزرده خاطر نشده بود برای همین به محض اعلام پروازش نفس راحتی کشید و فورا وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به مرد نمک نشناس بیفکند راه خود را گرفت و رفت. زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جای گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقیمانده اش را به اتمام برساند. دستش را در کیفش برد تا کتاب را بردارد متوجه شد چیز دیگری غیر از کتابش در کیف است. آنرا بیرون آورد آنچه در مقابل چشمانش دید پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده و از همان اول در کیفش گذاشته بود.
                          http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                          دیدگاه


                            پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا به کمک نیازمندی برود.

                            لباس پوشید و به راه افتاد. در راه مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی شد. در راه در همان نقطه دوبارهً زمین خورد و دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت ، بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی شد.در راه با مردی که چراغی در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : (( من دیدم شما در راه دو بار به زمین خوردید.))، از این رو چراغی آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بسیار تشکر کرد و هر دو به راهشان ادامه دادند.


                            به نزدیکی محل که رسیدند ، هوا کمی روشن شده بود و تصمیم به جدایی می گیرند که مرد دوم ناگهان باز می گردد و می گوید : ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این حرف جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: ((من شما را در راه کمک به آن نیازمند دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و بازگشتید، خداوند همه گناهان شما را بخشید و من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، و با علاقه بیشتری بازگشتید و به خاطر آن، خداوند همه گناهان افراد خانواده ات را نیز بخشید.راستش را بخواهید ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم ، خداوند گناهان تمامی افراد دهکده تان را نیز ببخشد. بنا براین، تصمیم گرفتم خود سالم به مقصد برسانمتان

                            دیدگاه


                              پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                              قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی .. قابل توجه کسانی که فقط به دنبال ... هستند. بخوانید و نظر دهید.

                              من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

                              یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

                              من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!

                              کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

                              و زندگی جدید من آغاز شد …

                              من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

                              دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

                              آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

                              اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

                              و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

                              ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

                              کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .

                              کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

                              کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

                              کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

                              کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

                              کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

                              شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

                              من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ...

                              کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

                              راستی من کجای دنیا بودم ؟

                              آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
                              اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است
                              http://www.ecapic.ir/image/ECA-090927112544.png

                              دیدگاه


                                پاسخ : داستان کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

                                همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود.

                                ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

                                هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

                                یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .

                                سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.

                                در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند. :cry: :cry2:

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X