اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

    شاید شنیده باشید:

    سال ها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندش انتقال کمی از خون خانواده‏اش به او بود. او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله‏های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟ پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند.

    پائولو کوئلیو
    اگه این زندگی باشه , اگه این سهمم از دنیاست ; من از مردن هراسم نیست

    دیدگاه


      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

      در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود بیرون آورد. رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می‏اندازم، اگر رو بیاید پیروز می‏شویم و اگر پشت بیاید شکست می‏خوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق‏العاده‏ای گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً می‏خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!
      اگه این زندگی باشه , اگه این سهمم از دنیاست ; من از مردن هراسم نیست

      دیدگاه


        پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

        مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

        سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
        اگه این زندگی باشه , اگه این سهمم از دنیاست ; من از مردن هراسم نیست

        دیدگاه


          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

          پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میآ‌داد که چگونه همهآ‌چیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

          روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخمآ‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت میآ‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همهآ‌شان به هم میآ‌خورَد.

          بله، همه این چیزها به تنهایی بد بهآ‌نظر میآ‌رسند اما وقتی بهآ‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست میآ‌شود. خداوند هم بهآ‌همین ترتیب عمل میآ‌کند. خیلی از اوقات تعجب میآ‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او میآ‌داند که وقتی همه این سختیآ‌آ‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوقآ‌العاده می رسند.
          اگه این زندگی باشه , اگه این سهمم از دنیاست ; من از مردن هراسم نیست

          دیدگاه


            دانشگاه استنفورد

            یک داستان واقعی
            خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
            منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»
            منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
            خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
            منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
            خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
            رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»
            خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
            رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
            خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
            شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
            دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

            دیدگاه


              پاسخ : دانشگاه استنفورد

              پست اشتباهی!
              اگه این زندگی باشه , اگه این سهمم از دنیاست ; من از مردن هراسم نیست

              دیدگاه


                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                سخنان یک بازرگان چینی درباره ایرانیان‎

                وقتی یک بازاریاب چینی ایرانیان را گرد مغز! می خواند ...
                مطلب زیر ترجمه ی متنی است از تجربیات تجارت یک بازرگان چینی که دروبلاگش تحت عنوان "مبحث بازاریابی موفق چینی و آموزش تجارت بازاریابان تازه کار چین" نوشته ا که به نظرم خواندنی و جالب آمد :

                من تاجری بودم که نماد شانس چین گره گشای زندگیم شد. هنگامی که نماد شانس چین را خریداری کردم (پاراوان تزئینی با طرح پاندا و بامبو)، بزرگترین پورسانت فروش سال 2010 خود را کسب کردم. آن هم در زمان افت شدید فروش در بازار و در زمانی که قبل از آن برای پرداخت هزینه های تحصیل پسر بزرگم دچار سختی و مشکلات بسیار شده بودم.

                در آن زمان فردی ایرانی تبار که خود را علیرضا معرفی می کرد برایم آدرس یک سایت ایرانی را ارسال نمود. این سایت اقدام به فروش دستگاه "ایربراش air brush" آرایشی تولید کشور امریکا را نموده بود. آدرس سایت را در اینترنت سرچ کردم. یک سایت فارسی زبان بدسلیقه بود، سایت را با ترجمه افتضاح گوگل ترجمه کردم. محصولات ایربراش سطح بالا با مارک تجاری آمریکائی "DIN AIR" امریکا را عرضه کرده بود.
                مشتری ایرانی از من خواست تا محصولات این سایت را به صورت انبوه برایش کپی کنم و البته قبل از آن برایش برآورد هزینه کنم تا بتواند با آن رقابت کند. به او فهماندم که کپی برداری از این محصولات کار آسان و ارزانی نیست! و گفتم که شرکت ما تولید کننده پمپ های باد مینیاتوری است. وی اعلام کرد که مردم ایران محصولات مینیاتوری را ترجیح می دهند. به او گفتم: منظورم از پمپ باد مینیاتوری پمپی است که برای محصولات آکواریوم و اکسیژن محلول در آب استفاده می شود و برای آبزیان آکواریوم آب شیرین و آب شور کاربرد دارد نه برای ایربراش آرایشی.

                تاجر ایرانی پرسید: آیا پمپ باد شما باد تولید می کند؟ به او گفتم البته باد کم تولید می کند و حتی برای او با اکسپرس پست یک دستگاه نمونه ارسال کردم و او پس از دریافت از من خواست برای او 1000 عدد از آن دستگاه را به عنوان دستگاه برنزه بدن تغییر نام و ثبت سفارش دهم.
                وقتی به او گفتم طبق قراردادهای تجاری باید روی دستگاه کلمه ماهی ثبت گردد، وی از من درخواست ثبت نام ترکیبی بدن ماهی را نمود. به او گفتم مردم کشورت معنی کلمه ماهی را نمی دانند؟ او پاسخ داد مردم ایران مغزشان گرد است و اسیر تبلیغات خوب هستند. اینگونه بود که اولین سری دستگاه باد آکواریوم با نام بدن ماهی! BODYFISH با درج کلمه ساخت بریتانیا (مثلا این دستگاه را بریتانیا ساخته بود) را به کشور دبی و از آنجا به ایران انتقال دادیم. درحالی که تقریبا مطمئن بودم این تجارت برای علیرضا ناکام خواهد بود و حتی قالب های شابلون را در انبار راکد بایگانی نمودیم.

                در کمال ناباوری پس از گذشت 2 ماه علیرضا با کمپانی تماس و درخواست تولید مجدد 100.000 نسخه جدید داد! علیرضا یک سایت هم راه انداخت و تبلیغات در ماهواره را شروع کرد. تلویزیون و تبلیغات کارش را خوب انجام داد و مردم فارسی زبان را اسیر خرید پمپ بادهای 25 دلاری در قبال دستگاه برنزه کننده ایربراش کرد. علیرضا درآمد بسیاری برای خود و شرکت من کسب نمود. آن روز بود که نادانی ایرانی های فارسی زبان را با خانواده ام جشن گرفتیم و من هم به شما پیشنهاد می کنم در خصوص آغاز روابط تجاری بلند مدت و مذاکره ای مستقیم با آن کشور اقدام نمایید. از این رو که تجارت با مردمی که مغز گرد دارا هستند بسیار مفید است و امکان رشد مالی برای بازاریاب های فروش همه محصولات فعال می باشد.

                با ارسال این متن برای هموطنان عزیزمان به آن ها بفهمانیم، هر آنچه در ماهواره پخش می شود و یا در اینترنت تبلیغ آن می شود و یا حتی در کتاب ها و مجلات چاپ می شود الزاما درست نیست! و هیچ ارزانی بی دلیل نیست! به راستی چرا باید یک نفر بتواند پمپ باد آکواریوم را به جای دستگاه ایربراش به مردم کشورمان قالب کنه! واقعا چرا؟!
                چرا هنوز دمپائی و کفش برای بلند کردن قد را تبلیغ میکنند و فروش سرسام آوری هم دارد؟؟!! چرا هنوز کمربند لاغری را تبلیغ میکنند و برای خریدنش هجوم می آورند؟ چنانچه یکی از شرکتها روزانه نزدیک به 1800 کمربند لاغری میفروشد و آمار فروش کلی آن در دو ماه اول عرضه کالا نزدیک به 300000 عدد بوده است! و چرا نباید مردم ایران حداقل به مفهوم و علت نام گذاری BODYFISH توجه کنند؟!

                با اطلاع رسانی به سایر هموطنان از سوء استفاده و کلاهبرداری بیشتر جلوگیری کنیم

                دیدگاه


                  پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                  پترس فداکار
                  این قضیه واقعیه
                  همسایه : سلام
                  من : سلام
                  همسایه : این شوفاژ ما خوب گرم نمیکنه
                  من : فکر نکنم مشکلی باشه طبقه ما که مشکلی نداره راستی هوا گیری کردین ؟
                  همسایه : نه لوله کش هم که آوردیم گفت باید تو موتور خونه پمپ خاموش بشه
                  من: خوب خاموشش میکردین
                  همسایه : کلید نداشتیم
                  من : خوب کلید همیشه اینجاست .... اصلا هواگیری که کاری نداره یواش با یه دم باریک سر پیچ هواگیری رو باز میکنین تا هوا خارج بشه و آب شروع به خروج کنه بعد می بندینش
                  .
                  .
                  نیم ساعت بعد
                  زینگ
                  زینگ
                  من : بعله
                  بچه همسایه : لطفا بیاین کمک خونمون رو آب گرفته

                  فوری گوشی دستم میاد چار آلن رو میگیرم لباس میپوشم میرم خونه همسایه ، بعله جناب همسایه تو اتاق انگشتش روی رادیاتور جلوی مهره هواگیریه ، کل شیر هواگیری هم به همراه چار فرانسه روی زمین ! طرف بجای اینکه سر پیچ هواگیری رو یه کمی شل کنه کل شیر رو در آورده بود ، شیربالا و پایین رادیاتور هم چند سالی از عمرش میگذشت درست و کامل بسته نمیشد خلاصه به هر دردسری بود شیر هواگیری رو جا زدم و با سرو وضع خیس برگشتم خونه .

                  نتیجه گیری اخلاقی : بعضی کار ها برای بقیه به اون سادگی که برای ما هست نیست ( چی گفتم !)

                  دیدگاه


                    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                    نقد شعر عمو زنجیرباف:
                    *_عمو زنجیر باف؟(عموی واقعیمه)
                    _بععععله
                    *زنجیر منو بافتی؟(عمو آلزایمر داره باید هی ازش پرسید,یکم شیرین میزنه)
                    _بععععله
                    *پشت کوه انداختی؟(عمو سادیسم هم داره یهو جو میگیره از اینکارا میکنه)
                    _بععععله(زهر مار و کوفت بعععله,خب مگه مرض داری؟چن بار بگم از این شوخیا با من نکن?)
                    *بابا اومده؟
                    _بععععله(اه عموباتو نبودم که خودتو میندازی وسط,از مامانم پرسیدم)
                    _با صدای چی؟(بابام عادت داره میاد جلف بازی در میاره با صدا میاد تو خونه)
                    *نخود و کیشمیش(این یعنی بابام مشهد بوده,خب خوشحاله دیگ با صدای نخود کیشمیش میاد)
                    _بخور و بیا(واسه سادیسم عموم آورده شاید فرجی شه)
                    سوغاتی واسه منم که مطابق معمول کمربند آورده کتکم بزنه قهر کنم خواننده شم.
                    شعربعدی....نبود؟

                    اضافه شده در تاریخ :
                    مردان هم قلب دارن

                    فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!

                    مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!

                    شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!

                    هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !

                    مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ...

                    نه بخاطر زورِ بازوها
                    امضا بلد نیستم انگشت میزنم!

                    http://s1.picofile.com/file/7559155913/wer5tyui.jpg

                    دیدگاه


                      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                      روزی شخص ازملا پرسید ماه بهتر است یاخورشید
                      ملاگفت ای نادان این چه سوالی است که می پرسی خورشید که روزها بیرون می ایدکه هواروشن است ونیازی به وجودش نیست
                      ولی ماه شبهای تاریک راروشن میکند به همین جهت نفعش خیلی بیشتر ازضررش است
                      سلامت رانمی خواهند پاسخ گفت:
                      هوادلگیر،درهابسته،سرهادرگریبان،دستهاپنهان،نفسهاابر ،
                      دلهاخسته وغمگین،درختان اسکلتهای بلور آجین،زمین
                      دلمرده،سقف آسمان کوتاه،غبارآلود مهروماه
                      زمستان است

                      دیدگاه


                        پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                        زندانی بدون دیوار


                        بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.


                        حدود هزار نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود.



                        زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود.



                        زندانیان به مرگ طبیعی میمردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند‏ و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.


                        دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:

                        ‏در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد، نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.

                        هرروز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.


                        هرکس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند.


                        تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.

                        با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.
                        با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.
                        با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.

                        و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.


                        این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.
                        [img width=165 height=100]http://www.askdin.com/gallery/images/29839/1___________5.png[/img]
                        وبسایت ختم صلوات
                        http://www.salavaty.com/

                        دیدگاه


                          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق




                          چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچهآ‌ها غایب بودند، یا اکثرا رفته
                          بودند به شهرها و شهرستانآ‌های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما
                          (دکتر شفیعی کدکنی) بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
                          استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری درسآ‌ها...
                          بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچهآ‌ها خیلی آرام گفت: "استاد آخر
                          سالی دیگه بسه!"
                          استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و
                          همینآ‌طور که آن را میآ‌گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت
                          .
                          استاد ۵۰ سالهآ‌مان با آن کت قهوهآ‌ای سوختهآ‌ای که به تن داشت، گفت: "حالا که
                          تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطرهآ‌ای رو براتون تعریف کنم. من
                          حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود، مشهد زندگی میآ‌کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با
                          دستآ‌های چروک خورده و آفتاب سوخته، دستآ‌هایی که هر وقت اونآ‌ها رو میآ‌دیدم دلم
                          میآ‌خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با
                          پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب
                          عید میآ‌خوردیم بو میآ‌کردم و در آخر بر لبانم میآ‌گذاشتم."
                          استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله میآ‌کند: "نمیآ‌دونم بچهآ‌ها شما
                          هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من
                          بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش میآ‌شدم از چادر کهنه سفیدی که
                          گلآ‌های قرمز ریز روی آنآ‌ها نقش بسته بود حس میآ‌کردم، چادر را جلوی دهان و
                          بینیآ‌ام میآ‌گرفتم و چند دقیقه با آن نفس میآ‌کشیدم... اما نسبت به پدرم؛ مثل
                          تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به
                          صورت مستقیم.
                          نزدیکیآ‌های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم،
                          صبح بود، رفتم آبآ‌انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پلهآ‌ها بالا
                          میآ‌آمدم که صدای خفیف هق هق مردانهآ‌ای را شنیدم، از هر پلهآ‌ای که بالا میآ‌آمدم
                          صدا را بلندتر میآ‌شنیدم..."
                          استاد حالا خودش هم گریه میآ‌کند...
                          "پدرم بود، مادر هم آرامش میآ‌کرد، میآ‌گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیآ‌ذاره
                          ما پیش بچهآ‌ها کوچیک بشیم، فوقش به بچهآ‌ها عیدی نمیآ‌دیم، قرآن خدا که غلط
                          نمیآ‌شه
                          اما بابام گفت: خانم نوهآ‌هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند،
                          نباید فکر کنند که ما...
                          حالا دیگه ماجرا روشنآ‌تر از این بود که بخواهم دلیل گریهآ‌های بابام رو از
                          مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته
                          بودم، گذاشتم روی گیوهآ‌های پدرم و خم شدم و گیوهآ‌های پر از خاک و خلی که هر
                          روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
                          آن سال همه خواهر و برادرام از تهران آمدند مشهد، با بچهآ‌های قد و نیمآ‌قد
                          که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم میآ‌کردند.
                          بابا به هرکدام از بچهآ‌ها و نوهآ‌ها ۱۰ تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را
                          هم به عنوان عیدی داد به مامان...
                          اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس... بعد از کلاس
                          آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید
                          بروم اتاقش،
                          رفتم، بستهآ‌ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به
                          من.
                          گفتم: این چیه؟
                          - باز کن می فهمی
                          باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود!
                          - این برای چیه؟
                          - از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچهآ‌ها رشد خوبی داشتند
                          برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند...
                          راستش نمیآ‌دونستم که این چه معنی میآ‌تونه داشته باشه، فقط در اون موقع
                          ناخودگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰ تومان باشه نه ۹۰۰ تومان!
                          مدیر گفت از کجا میآ‌دونی؟ کسی بهت گفته؟گفتم: نه، فقط حدس میآ‌زنم،
                          همین!!!راستش مدیر نمیآ‌دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه
                          اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام میآ‌گیرد و خبرش را به من میآ‌دهد.
                          روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به
                          من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم،
                          درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد
                          تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
                          - چه شرطی؟
                          - بگو ببینم از کجا میآ‌دونستی؟ نگو حدس زدم که خندهآ‌دار است."
                          استاد کمی به برق چشمان بچهآ‌ها که مشتاقانه میآ‌خواستند جواب این سوال آقای
                          مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد
                          و گفت:
                          "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آنآ‌ها پاداش
                          میآ‌دهد؟!!"

                          "خاطرهآ‌ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی"
                          [img width=165 height=100]http://www.askdin.com/gallery/images/29839/1___________5.png[/img]
                          وبسایت ختم صلوات
                          http://www.salavaty.com/

                          دیدگاه


                            پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                            امـان از دسـت این ایـرانیآ‌ها

                            سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

                            همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

                            بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

                            سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا !!!

                            هوش ایرانی ها در تمام دنیا زبانزد خاص و عام است اما ایکاش کمی هم انصاف چاشنی این ذکاوت بود ...
                            هنگامی که چیزی مینویسی، کاری نکن تنها کسی که از مغزش استفاده کرده باشد ،مدادت باشد .

                            \|/_\/_

                            دیدگاه


                              پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                              -ﺑﺎ ﺗﺼﻮﯾﺐ ﺻﺪﺍﻭﺳﯿﻤﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ
                              ﺑﺎﺯﯾﮩﺎﮮ ﭘﺮﺳﭙﻮﻟﯿﺲ ﺑﺠﺎﮮ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ
                              ﮬﻤﺮﺍﮦ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﺟﻤله ی
                              .
                              .
                              .
                              .
                              .
                              .

                              ﮔﻞ ﺍﻭﻝ
                              ﭘﺮﺳﭙﻮﻟﯿﺲ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﮧ ﺗﻤﺎﺷﺎﮮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼ
                              ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﺪ" ﭘﺨﺶ ﺷﻮﺩ ))

                              -اﮔﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﯾﻪﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ...
                              ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺸﻮ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ...
                              ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﻄﺤﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ...
                              ﺗﺤﻘﯿﻖ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻟﯿﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺍﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺠﺮﺩﯾﺶ...
                              ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﯾﺎ ﺁﺷﻨﺎﻫﺎﺕ ﻧﺒﺎﺷﻦ...
                              ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺑﺨﺮﯼ...
                              ﺭﻓﯿﻘﺖ ﻧﮕﻪ : ﻧﺎﭘﻠﺌﻮﻧﯽ ﺑﺨﺮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱﺩﺍﺭﻩ... ))))


                              -مغز انسان پر کارترین جای بدنه اون همه ۲۴ ساعت روز
                              و همه ۳۶۵ روز سال و کار میکنه کار اون از لحظه تولد آغاز میشه
                              و فقط وقتی متوقف میشه . . . . . . . که ما وارد سالن امتحانات میشیم!!


                              -توی اول دبیرستان دوست احمقم ترک تحصیل کرد
                              ولی ما به سلامتی دانشجو شدیم...
                              خدارو شکر الان ایشان ماشین هیوندا جنسیس داره
                              بنده هم یک دستگاه ماشین حساب دارم
                              والاااا

                              -ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻴﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺶ ﻣﻴﮕﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﻮﻥ ﻳﻪ
                              ﻧﻔﺮﻭ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻡ
                              ﺯﻧﺶ ﻣﻴﮕﻪ ﭼﺠﻮﺭﻱ
                              ﻣﻴﮕﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﻳﻪ ﻓﻘﻴﺮ ﺩﺍﺩﻡ ، ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ
                              ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻣﻴﻤﺮﺩ ﺍﺯﺵ ﮔﺮﻓﺘﻢ =))


                              -فقط یه ایرونی میتونه 8 ساعت جلو درصحبت کنه ولی نیاد داخل بشینه!!! چون دیرش میشه!!


                              -الآن که شما تو خونه نشستی و چای گرم مینوشی یه عده هستن که دارن تو برف و سرما با بدبختی . . .
                              .
                              .
                              عکس میگیرن تا شب تو فیسبوک بذارن ! به فکر اینا هم باشید خعلی گناه دارن :|


                              -‏همیشه عکس همسرت رو تو کیفت بذار , تا هر وقت مشکل بزرگی واست پیش اومد به عکسش نگاه کنی
                              و بدونی مشکل بزرگتری هم داری!!


                              -مهندس عمران جیست؟ موجودی است که در بیابانها زندگی میکند و به ندرت برای غذا خوردن به شهر میاید گونه ابزی ان ،عمران آب نامیده میشود وگونه کوهیش نقشه بردار ودسته اهلی آن در دفتر فنی مشاهده شده است.

                              -همیشه به اندازه شعور طرف باهش صحبت کن
                              نه به اندازه شعور خودت

                              -آنقدر فریادم را قورت دادم که اگر به چشمانم بنگری ،کر خواهی شد

                              -مدت 2سال . مهریه یک شاخه گل رز
                              زَوَّجتُکَ نَفْسی فی المُدَّهِ الْمَعْلوُمَه عَلَی الْمَهْرِ الْمَعْلوُم . ..»بگو: «قَبِلْتُ» !
                              .
                              .
                              .
                              الان که اینو خوندی به عقد موقت من در اومدی نخند!! دیگه کار از کار گذشته! شب میام شام آماده باشه!!

                              هنگامی که چیزی مینویسی، کاری نکن تنها کسی که از مغزش استفاده کرده باشد ،مدادت باشد .

                              \|/_\/_

                              دیدگاه


                                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

                                موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست، به ما ربطی ندارد.
                                ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید،
                                از مرغ برایش سوپ درست کردند،
                                گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند،
                                گاو را برای مراسم ترحیم کشتند
                                و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد....!!
                                [img width=165 height=100]http://www.askdin.com/gallery/images/29839/1___________5.png[/img]
                                وبسایت ختم صلوات
                                http://www.salavaty.com/

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X