اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت را بخواند.پسرک با صدای لرزانی گفت:ننوشته ام!معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد واورا پا در هوانگه داشت.پسرک در حالی که دستهای قرمز وبادکرده اش را به هم میمالید زیر لب گفت:آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم وانشایم رامینوشتم...


    اگه مردم می دونستن زمان چقدر با ارزشه دیگه هیچ وقت کفش بند دار نمی خریدن البرت انیشتن

    دیدگاه


      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      وقتی خدا عکس میآ‌گیرد دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میآ‌رفت و بر میآ‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر که شد، آ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میآ‌ایستاد ، به آسمان نگاه میآ‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میآ‌شد. زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: "چکار میآ‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟" دخترک پاسخ داد: "من سعی میآ‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میآ‌گیرد!"
      اگه مردم می دونستن زمان چقدر با ارزشه دیگه هیچ وقت کفش بند دار نمی خریدن البرت انیشتن

      دیدگاه


        پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        دزدی لباسی را دزدید و به بازار برد و به دست دلال داد تا بفروشد. لباس را از دلال دزدیدند و دزد دست خالی نزد دوستانش برگشت. پرسیدند لباس را به چند فروختی؟ گفت: به همان قیمت که خریده بودم !!
        اگه مردم می دونستن زمان چقدر با ارزشه دیگه هیچ وقت کفش بند دار نمی خریدن البرت انیشتن

        دیدگاه


          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید . او برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد ، در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او نمی دانست آن تصویر متعلق به خود اوست او دید یک سگ پایین پل ، استخوانی بزرگ در دهان دارد استخوانی شاید بزرگتر از استخوان خودش . سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید . سگ حریص به سختی و تلاش زیاد جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد . حالا او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : « نادان همیشه از آز و فزون خواهی خویش خسته است . » آری و بدین شکل سگ خیس تمام شب را گرسنه ماند
          اگه مردم می دونستن زمان چقدر با ارزشه دیگه هیچ وقت کفش بند دار نمی خریدن البرت انیشتن

          دیدگاه


            پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            هنوز هم او بود . . .

            حکیمی جعبهآ‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

            زن خانه وقتى بستهآ‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
            شوهر من آهنگرى بود که از روى بىآ‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
            وقتى هنوز مریض و بىآ‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مىآ‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

            من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىآ‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنآ‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

            با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بستهآ‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

            اى کاش همه انسانآ‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

            حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهآ‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دورهآ‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

            حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

            در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود.
            برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

            دیدگاه


              پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              طرز تفکر یک سگ: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. پس حتما اونا خدای من هستند

              طرز تفکر یک گربه: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. حتما من خدای اونا هستم

              اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند. عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ بینی های کاذب میشن!
              It's nice to be important but it's important to be nice!

              از اینکه نمی رسم جواب دوستان را بدم معذرت می خوام.

              دیدگاه


                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟
                آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
                آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
                آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
                آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟
                آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...
                آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...

                آخرین کلمات یک مهندس برق: اونی که برق داشت فاز بود یا نول؟...
                It's nice to be important but it's important to be nice!

                از اینکه نمی رسم جواب دوستان را بدم معذرت می خوام.

                دیدگاه


                  پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


                  یادداشت های روزانه عزرائیل (طنز)

                  شنبه:
                  امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!
                  یکشنبه:
                  امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
                  8753 تصادفی ، 6893 اعدامی ، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!
                  دوشنبه:
                  رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
                  از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.
                  سه شنبه:
                  مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
                  دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
                  منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!
                  چهار شنبه:
                  خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!
                  پنج شنبه:
                  اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد.
                  جمعه:
                  بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟!
                  هنگامی که چیزی مینویسی، کاری نکن تنها کسی که از مغزش استفاده کرده باشد ،مدادت باشد .

                  \|/_\/_

                  دیدگاه


                    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره!

                    خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.
                    خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خ...ود قدم بر می دارند و علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.
                    خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟

                    این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!
                    It's nice to be important but it's important to be nice!

                    از اینکه نمی رسم جواب دوستان را بدم معذرت می خوام.

                    دیدگاه


                      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      خدایا لطفا ادامه بده!

                      لاینل واترمن :
                      آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!
                      روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:
                      "واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!"
                      آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!
                      اما نمی خواست سوال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.
                      این پاسخ آهنگر بود:
                      در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم...
                      آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:
                      گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود. میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.
                      آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
                      می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:
                      "خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم...
                      با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده...اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!"
                      زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
                      امتحان ریشه هاست
                      ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
                      زندگی چون پیچک است
                      انتهایش میرسد پیش خدا!

                      دیدگاه


                        پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی. مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش. مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید. به راهش ادامه داد. ... به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد. بازهم نجات پیدا کرده بود. مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکری کرد و گفت : - اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدووم گوری بودی ؟؟؟!

                        ******************
                        میگن هر نخ سیگار 3 دقیقه از عمر آدم کم می کنه!
                        همچنین ثابت شده اگه از چیزی لذت ببری 5 دقیقه به عمر آدم اضافه میشه!
                        نتیجه : سیگارتون رو با لذت بکشید تا 2 دقیقه به ازای هر نخ سیگار به عمرتون اضافه بشه........!!!!!!

                        *******************
                        عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه میآ‌بیند.

                        دیدگاه


                          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          سر خط خبرهای سال آینده!!!

                          نانوایی های پایتخت با ارائه سند ملکی، نان تمام قسطی ارائه می دهند

                          دو کامیون حامل مهاجران غیر قانونی ایرانی، در کشور افغانستان شناسایی شد و به کشور عودت داده شد

                          نرخ جدید کرایه تاکسی اعلام شد: یک ملیون پول پیش و هر کورس صد هزار تومان

                          به دلیل سختی شمارش، واحد ِ پول کشور به کیلو تغییر می کند. مثلا از این به بعد برای خریدن یک پفک نمکی باید یک کیلو هزارتومانی پرداخت کنید

                          احمدرضا رادان گفت موجودات وحشت انگیز سطح خیابان ها زامبی نیستند. وی افزود: اینها همان در و داف هایی هستند که سابق بر این برایشان سر و دست شکسته می شد اما به دلیل عدم توانایی در خرید لوازم آرایش به « هیولای اولیه » بازگشته اند
                          ......!!!

                          دیدگاه


                            پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم

                            که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
                            ولی پدر ...
                            یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
                            خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
                            فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
                            بیایید قدردان باشیم.

                            دیدگاه


                              پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )



                              حاجیآ‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقرهآ‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابستهآ‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گامآ‌های بلند، سوتآ‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.

                              حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلّانهآ‌سلّانه به راه افتاد. هر قدمی که برمیآ‌داشت، کفشآ‌های نوِ او غِزغز صدا میآ‌کرد. در میان راه، بیشآ‌ترِ دکّانآ‌دارها به او سلام و تعارف میآ‌کردند و میآ‌گفتند: «حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمیآ‌رسیم ... .»

                              از این حرفآ‌ها، گوش حاجی پر شده بود و یک اهمّیّت مخصوصی به لغت «حاجی» میآ‌گذاشت! به خودش میآ‌بالید و با لبآ‌خند بزرگآ‌منشی جواب سلام میآ‌گرفت. این لغت، برای او حکم یک لقب را داشت، در صورتی که خودش میآ‌دانست که به مکّه نرفته بود! تنها وقتی که بچّه بود و پدرش مرد، مادر او مطابق وصیّت پدرش، خانه و همهآ‌ی دارایی آنآ‌ها را فروخت، پول طلا کرد و بنهآ‌کن رفتند به کربلا. بعد از یکی - دو سال، پولآ‌ها خرج شد و به گدایی افتادند. تنها حاجی به هزار زحمت، خودش را رسانده بود به عمویش در همدان. اتّفاقاً عموی او مُرد و چون وارث دیگری نداشت، همهآ‌ی دارایی او رسیده بود به حاجی و چون عمویش در بازار معروف به حاجی بود، این لقب هم با دکّان به او ارث رسیده بود! او در این شهر، هیچ خویش و قومی نداشت، دو - سه بار هم جویای حال مادر و خواهرش که در کربلا به گدایی افتاده بودند، شده بود؛ امّا از آنآ‌ها هیچ خبر و اثری پیدا نکرده بود.

                              دو سال میآ‌گذشت که حاجی، زن گرفته بود؛ ولی از طرفِ زن، خوشآ‌بخت نبود. چندی بود که میان او و زنش، پیوسته جنگ و جدال میآ‌شد. حاجی همه چیز را میآ‌توانست تحمّل کند، مگر زخمآ‌زبان و نیشآ‌هایی که زنش به او میآ‌زد؛ و او هم برای این که از زنش چشمآ‌زهره بگیرد، عادت کرده بود او را اغلب میآ‌زد! گاهی هم از این کار خودش پشیمان میآ‌شد، ولی در هر صورت، زود روی یکآ‌دیگر را میآ‌بوسیدند و آشتی میآ‌کردند. چیزی که بیشآ‌تر حاجی را بدخلق کرده بود، این بود که هنوز بچّه پیدا نکرده بود. چندین بار دوستانش به او نصیحت کرده بودند که یک زن دیگر بگیرد، امّا حاجی گولآ‌خور نبود و میآ‌دانست که گرفتن یک زن دیگر، بر بدبختی او خواهد افزود. از این رو، نصیحتآ‌ها را از یک گوش میآ‌شنید و از گوش دیگر بیرون میآ‌کرد. وانگهی زنش هنوز جوان و خوشآ‌گل بود و بعد از چند سال با هم انس گرفته بودند و خوب یا بد زندگی را یک جوری به سر میآ‌بردند. خود حاجی هم هنوز جوان بود. اگر خدا میآ‌خواست به آنآ‌ها بچّه میآ‌داد. از این جهت، حاجی مایل نبود که زنش را طلاق بدهد، ولی این عادت هم از سر او نمیآ‌افتاد: زنش را میآ‌زد و زن او هم بدتر لجآ‌بازی میآ‌کرد؛ به خصوص از دیآ‌شب میانهآ‌ی آنآ‌ها سخت شکرآب شده بود.

                              حاجی همان طور که تخمهآ‌ی هندوانه میآ‌انداخت در دهنش و پوست دولپّهآ‌کردهآ‌ی آن را جلوی خودش تف میآ‌کرد، از دهنهآ‌ی بازار بیرون آمد. هوای تازهآ‌ی بهاری را تنفّس کرد. به یادش افتاد حالا باید برود به خانه، باز اوّل کشآ‌مکش! یکی او بگوید و دو تا زنش جواب بدهد و آخرش به کتکآ‌کاری منجر بشود! بعد شام بخورند و به هم چشمآ‌غرّه بروند، بعد از آن هم بخوابند! شب جمعه هم بود. میآ‌دانست که امشب زنش سبزی پلو درست کرده. این فکرآ‌ها از سر او میآ‌گذشت. به این سو و آن سو نگاه میآ‌کرد. حرفآ‌های زنش را به یاد آورد: «برو برو، حاجیآ‌دروغی! تو حاجی هستی؟! پس چرا خواهر و مادرت در کربلا از گدایی هرزه شدند؟! من را بگو که وقتی مشدیآ‌حسین صرّاف از من خواستآ‌گاری کرد، زنش نشدم و آمدم زن توِ بیآ‌قابلیّت شدم! حاجیآ‌دروغی!»

                              چند بار لب خودش را گزید و به نظرش آمد اگر در این موقع زنش را میآ‌دید، میآ‌خواست شکم او را پاره بکند! در این وقت، رسیده بود به خیابان بینآ‌النّهرین. نگاهی کرد به درختآ‌های بید که سبز و خرّم در کنار رودخانه درآمده بودند. به فکرش آمد خوب است فردا که جمعه است از صبح با چند نفر از دوستان خودمانی، با ساز و دم و دستآ‌گاه بروند به درّهآ‌ی مرادبک و تمام روز را در آن جا بگذرانند. اقلّاً در خانه نمیآ‌ماند که هم به او و هم به زنش بد بگذرد!

                              رسید نزدیک کوچهآ‌ای که میآ‌رفت به طرف خانهآ‌شان. یکآ‌مرتبه به نظرش آمد که زنش از پهلوی او گذشت! رد شد و به او هیچ اعتنایی نکرد! آری، این زن او بود! نه این که حاجی، مانند اغلب مردها، زن را از پشت چادر میآ‌شناخت؛ ولی زنش یک نشان مخصوصی داشت که در میان هزار تا زن، حاجی به آسانی زن خودش را پیدا میآ‌کرد! این زن او بود. از حاشیهآ‌ی سفید چادرش او را شناخت! جای تردید نبود؛ امّا چه طور شده بوده که باز بدون اجازهآ‌ی حاجی، این وقت روز از خانه بیرون آمده بود؟ درِ دکّان هم نیامده بود که کاری داشته باشد. آیا به کجا رفته بود؟!

                              حاجی، تند کرد. دید بلی، زن اوست! حالا به طرف خانه هم نمیآ‌رود! ناگهان از جا در رفت. نمیآ‌توانست جلوی خودش را بگیرد. میآ‌خواست او را گرفته، خفه بکند. بیآ‌اختیار داد زد: «شهر بانو!» آن زن رویش را برگردانید و مثل چیزی که ترسیده باشد، تندتر کرد. حاجی را میآ‌گویی، سر از پا نمیآ‌شناخت! آتش گرفته بود! حالا زنش بدون اجازهآ‌ی او از خانه بیرون آمده هیچ، آن وقت صدایش هم که میآ‌زد، به او محل نمیآ‌گذارد! به رگ غیرتش برخورد. دوباره فریاد زد: «آهای! با تو هستم! این وقت روز کجا بودی؟! بایست تا بهت بگویم!» زن ایستاد و بلند گفت: «مگر فضولی؟! به تو چه؟! مردکهآ‌ی جلنبری! حرف دهنت را بفهم! با زن مردم چه کار داری؟! الان حقّت را به دستت میآ‌دهم! آهای مردم! به دادم برسید. ببینید این مردکهآ‌ی مستآ‌کرده از جان من چه میآ‌خواهد؟ به خیالت شهر بیآ‌قانون است؟! الان تو را میآ‌دهم به دست آژان ... آهای آژان! ... .»

                              درِ خانهآ‌ها، تکآ‌تک باز میآ‌شد! مردم از اطراف به دور آنآ‌ها گرد آمدند و پیوسته به گروه آنآ‌ها افزوده میآ‌شد. حاجی، رنگ و رویش سرخ شده، رگآ‌های پیشانی و گردنش بلند شده بود! حالا در بازار سرشناس است! مردم هم دوپشته ایستادهآ‌اند و آن زن، رویش را سخت گرفته، فریاد میآ‌زند: «آقای آژان!»

                              حاجی، جلوِ چشمش تیره و تار شد. پس رفت، پیش آمد و از روی چادر، یک سیلی محکم زد به آن زن و میآ‌گفت: «بیآ‌خود ... بیآ‌خود صدای خودت را عوض نکن! من از همان اوّل تو را شناختم. فردا ... همین فردا طلاقت میآ‌دهم! حالا برای من پایت به کوچه باز شده؟ میآ‌خواهی آب روی چندین و چند سالهآ‌ی مرا به باد بدهی؟! زنیکهآ‌ی بیآ‌شرم! حالا نگذار رو به روی مردم بگویم. مردم! شاهد باشید این زنیکه را فردا طلاق میآ‌دهم! چند وقت بود که شک داشتم، هی خودداری میآ‌کردم، دندان روی جگر میآ‌گذاشتم، امّا حالا دیگر کارد به استخوان رسیده! آهای مردم! شاهد باشید زن من نانجیب شده! فردا ... آهای مردم! فردا ... .»

                              زن رو به مردم کرده: «بی غیرتآ‌ها! شماها هیچ نمیآ‌گویید؟! میآ‌گذارید این مرتیکهآ‌ی بی سر و پا، میان کوچه، به عورت مردم دستآ‌اندازی کند؟! اگر مشدی حسین صرّاف این جا بود، به همهآ‌تان میآ‌فهماند. یک روز هم از عمرم باقی باشد، تلافیآ‌ای بکنم که روی نان بکنی، سگ نخورد! یکی نیست از این مرتیکه بپرسد: "ابولی! خرت به چند است؟!" کی هست که خودش را داخل آدمیآ‌زاد میآ‌کند؟! برو ... برو ... آدمِ خودت را بشناس. حالا پدری ازت دربیاورم که حظ بکنی! آقای آژان! ... .»

                              دو - سه نفر میانآ‌جی پیدا شدند. حاجی را به کنار کشیدند. در این بین، سر و کلّهآ‌ی آژانی نمایان شد. مردم، پس رفته، حاجیآ‌آقا و زنِ چادرحاشیهآ‌سفید، با دو - سه نفر شاهد و میانآ‌جی به طرف نظمیّه روانه شدند. در میان راه، هر کدام حرفآ‌های خودشان را برای آژان تکرار کردند! مردم هم، ریسه شده، به دنبال آنآ‌ها افتاده بودند تا ببینند آخرش کار به کجا میآ‌انجامد؟!

                              حاجی، خیس عرق، همآ‌دوش آژان، از جلوِ مردم میآ‌گذشت و حالا مشکوک هم شده بود! درست نگاه کرد، دید کفشِ سگکآ‌دار آن زن و جورابآ‌هایش، با مال زن او فرق داشت! نشانیآ‌هایی هم که آن زن به آژان میآ‌داد، همه درست بود: او زن مشدیآ‌حسین صرّاف بود که میآ‌شناخت! پی برد که اشتباه کرده است، امّا دیر فهمیده بود. حالا نمیآ‌دانست چه خواهد شد؟! تا این که رسیدند به نظمیّه، مردم بیرون ماندند. حاجی و آن زن را آژان، وارد اتاقی کرد که در آن دو نفر صاحبآ‌منصبِ آژان پشت میز نشسته بودند. آژان، دست را به پیشانی گذاشته، شرح گزارش را حکایت کرد و بعد خودش را کنار کشید، رفت پایین اتاق ایستاد. رییس رو کرد به حاجی:

                              - اسم شما چیست؟

                              - آقا! ما خانهآ‌زادیم! کوچکیم! اسم بنده حاجیآ‌مراد. همهآ‌ی بازار مرا میآ‌شناسند.

                              - چه کاره هستید؟

                              - رزّاز. در بازار دکّان دار. هر فرمایشی که داشته باشید، اطاعت میآ‌کنم.

                              - آیا راست است که شما نسبت به این خانم بیآ‌احترامی کردهآ‌اید و ایشان را در کوچه زدهآ‌اید؟

                              - چه عرض بکنم؟! بنده گمان میآ‌کردم که زن خودم است!

                              - به کدام دلیل؟!

                              - حاشیهآ‌ی چادرش سفید است.

                              - خیلی غریب است! مگر صدای زن خودتان را نمیآ‌شناسید؟!

                              حاجی آهی کشید: «آخر شما که نمیآ‌دانید زن من چه آفتی است! زنم، نوای همهآ‌ی جانوران را درمیآ‌آورد! وقتی که از حمّام درمیآ‌آید، به صدای همهآ‌ی زنآ‌ها حرف میآ‌زند. ادای همه را درمیآ‌آورد. من گمان کردم میآ‌خواهد مرا گول بزند! صدای خودش را عوض کرده!»

                              زن: «چه فضولیآ‌ها! آقای آژان! شما که شاهد هستید توی کوچه رو به روی صد کرور نفوس به من چک زد. حالا یک مرتبه موشآ‌مرده شد! چه فضولیآ‌ها! به خیالش شهر هرت است! اگر مشدیآ‌حسین بداند، حقّت را میآ‌گذارد کف دستت! با زن او؟! آقای رییس! ... .»

                              رییس: «خوب خانم! با شما دیگر کاری نداریم. بفرمایید بیرون تا حساب حاجیآ‌آقا را برسیم!»

                              حاجی: «و الله غلط کردم! من نمیآ‌دانستم. اشتباهی گرفتم. آخر من رو به روی مردم، آب رو دارم!»

                              رییس چیزی نوشته، داد به دست آژان. حاجی را بردند جلوِ میز دیگر. اسکناسآ‌ها را با دست لرزان شمرد، به عنوان جریمه روی میز گذاشت. بعد به همآ‌راهی آژان، او را بردند جلوِ درِ نظمیّه. مردم، ردیف ایستاده بودند و درگوشی با هم پچآ‌پچ میآ‌کردند. عبای زرد حاجی را از روی کولش برداشتند و یک نفر تازیانه به دست، آمد کنار او ایستاد. حاجی، از زور خجالت، سرش را پایین انداخت و پنجاه تازیانه، جلوِ مردم به او زدند؛ ولی او خم به ابرویش نیامد!

                              وقتی که تمام شد، دستآ‌مال ابریشمیِ بزرگی از جیب درآورد. عرق روی پیشانی خودش را پاک کرد. عبای زرد را برداشته، روی دوش انداخت. گوشهآ‌ی آن به زمین کشیده میآ‌شد. سر به زیر، روانهآ‌ی خانه شد و کوشش میآ‌کرد پایش را آهستهآ‌تر روی زمین بگذارد تا صدای غزغز کفش خودش را خفه بکند! دو روز بعد حاجی زنش را طلاق داد!

                              صادق هدایت،
                              پاریس، 4 تیرماه 1309
                              جان نباشد جز خبر در آزمون
                              هر که را افزون خبر جانش فزون

                              دیدگاه


                                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم

                                نخست : آنکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد
                                دوم : آنکه در برابر از پاافتادگان ، میپرید
                                سوم : آنکه میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید
                                چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد
                                پنجم : آنکه از ناچاری ، تحمیل شدهآ‌ای را پذیرفت و شکیباییآ‌اش را ناشی از توانایی دانست
                                ششم : آنکه زشتی چهرهآ‌ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقابآ‌های خودش بود
                                هفتم : آنکه آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

                                جبران خلیل جبران

                                زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
                                امتحان ریشه هاست
                                ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
                                زندگی چون پیچک است
                                انتهایش میرسد پیش خدا!

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X