اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    خنده!

    امسال هرکی اومد خونه ما عید دیدنی، بهش می گفتم واااااای چقد چاق شدی...
    طرفم از همون خونه ما شروع میکرد به رژیم گرفتن...
    کلی به اقتصاد خانواده کمک کردم!!!

    هی میگین:
    ماهی قرمز گناه داره توی تنگ ماهی نذارید!!
    فقط ماهی قرمزه آدمه؟
    ماهی سفید کنار سبزیآ‌ پلوتون تولهآ‌ سگه؟

    ملت تو عید یه پاشون شمال بود یه پاشون آنتالیا
    من یه پام فیس بوک بود یه پام دستشوئی...!



    میگم اصغر آقا، بیزحمت اون اسکارتم بیار ببینیم چه شکلیه !

    (عید دیدنی … فک و فامیلای اصغر فرهادی)


    ظرف آجیل هایی که تو مهمونی ها جلوی من میذارن به ترتیب زیر خورده میشه

    ۱-بادوم هندی(البته اگه داشته باشه)
    ۲-پسته
    ۳-بادوم درختی
    ۴-فندق
    ۵-تخمه ژاپنی
    ۶-تخمه کدو
    ۷-نخودچی(اونم اگه داشته باشه)
    ۸-پیاله
    ۹-پیش دستی
    ۱۰_فرش
    ۱۱-همینجوری برو تا آخر!!!


    این دبستانى هایى که تو هفته دو روز تعطیلن،
    اگه پسفردا بیان زِر زِر کنن که ما نسل سوخته ایم و اینا،
    جورى با پشت دست بزنید تو دهنشون که دیگه نتونند بلند بشن …!!


    جدیدا رفاقتا دو حالت بیشتر نداره
    یا تو آویزون رفیقتی ، یا رفیقت آویزون تو !

    بعضیا تو زندگى آدم نقش هله هوله رو بازى می کنن
    ظاهره شون قشنگ و با مزه
    اما جلو رشدمون رو می گیرن!


    یارو توی کوه داشته قدم میزده یه زمرد پیدا کرده به وزن یازده و نیم کیلوگرم!
    اونوخ من یه بیست و پنج تومنی توی خیابون دیدم خم شدم وردارم شلوارم جر خورد!!


    ترسناک ترین جمله دوران بچگی :
    صبر کن برسیم خونه ، من میدونم و تو......


    فیسبوک میپرسه داری به چی فکر میکنی...
    توییتر میپرسه داری چی کار میکنی...
    فور اسکوئر میپرسه کجایی...
    پلاس میپرسه چی شده جدیدا...
    اینترنت داره تبدیل به یه دوس دختر سمج میشه!!


    اومدم خونه ، میبینم یه سری کاغذ چسبیده به دیوار ، روش نوشته ١٨+
    همینطور که مسیر کاغذها رو دنبال میکنم ، میبینم میرسه تو آشپزخونه ، آخرین برگ روش نوشته :
    " آشغالا رو بزار دم درب "!!!


    آقا به خدا ایشون خواهر من هستند...
    من پلیس راهنماییم، اگه ایشون مادرتون هم باشن ، بازم دلیل نمیشه دو نفری با هم پشت فرمون بشینین!
    ( قسمتی از گفتگوی یارو با افسر راهنمایی رانندگی)


    یارو تو اتوبوس هی میره صندلی شماره ٣ هی میره شماره ١٥
    بهش میگن چرا اینطوری میکنی؟
    میگه خیر نبینه اونی که گفت ٢ تا صندلی بگیر شب راحت بخوابی!!!



    از یارو میپرسن به زنبوری که تو کندو از همه زنبورها مراقبت میکنه چی میگن؟
    یارو میگه: بهش میگن خسته نباشی!!


    برای یک زن ٢٠ سال طول میکشد تا از پسرش مرد بسازد
    اما زن دیگری همان مرد را ظرف ٢٠ ثانیه خر میکند!!
    هلن رولند

    یارو به همراه دوستان متخصصش
    به کمک مهندسی معکوس
    موفق به تولید سرنشین بدون هواپیما شدند!!!


    یارو به نامزدش اس ام اس میزنه:
    عزیزم من تا ١٠ دقیقه دیگه میام پیشت و اگه نیومدم اس ام اس رو دوباره بخون!


    دختر : مامان خواستگاری که میخواد بیاد ازم ۲۳ سال بزرگتره
    مادر : چی میگی؟ میخوای با یکی همسن بابات ازدواج کنی ؟
    دختر : بهم گفته میخواد زنشو طلاق بده
    مادر : مگه زنم داره ؟
    دختر : آره سه تا هم بچه داره
    مادر : وای خدای من ، آخ قلبم !
    دختر : ولی خیلی پولداره ، چند تا برج ساخته که یکی از اونا برج میلاده !
    مادر : بگو ببینم خیلی دوستش داری ؟!



    گوشیمو تو ماشین بابام جا گذاشتم از خونه بهــش زنگ زدم ، میگم:
    گوشیم تو ماشینت جا مونده
    میدونم
    زنگ خورد جواب ندیاااا !
    اخه مگه من بیکارم جواب زنگ گوشی تورو بدم...
    خب حالا چرا عصبانی میشی ، کسی زنگ نزد؟
    نه فقط الهام اس داد گفت غروب میاد دنبالت برین بیرون گفتم وقت نداری سرت شلوغه
    واسه چی اینو گفتی ؟
    چون قبلش به طــــناز قول دادم برین خرید!

    بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

    دیدگاه


      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      از بالا به دیگران ننگریم ...


      در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهآ‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میآ‌گیرد و سر میز میآ‌نشیند. سپس یادش میآ‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میآ‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیآ‌گردد، با شگفتی مشاهده میآ‌کند که یک مرد سیاهآ‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهآ‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! oo: :mrgreen:
      بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میآ‌کند.
      اما بهآ‌سرعت افکارش را تغییر میآ‌دهد و فرض را بر این میآ‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میآ‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعده غذاییآ‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم میآ‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میآ‌دهد. :rolleyes: :icon_razz:
      دختر اروپایی سعی میآ‌کند کاری کند؛ اینآ‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میآ‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیآ‌دارند، و یکی از آنها ماست را میآ‌خورد و دیگری پای میوه را. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمآ‌کننده و با مهربانی لبخند میآ‌زنند.
      آنها ناهارشان را تمام میآ‌کنند. زن اروپایی بلند میآ‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهآ‌پوست....، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میآ‌بیند، و ظرف غذایش را که دستآ‌نخورده روی میز مانده است .... :surprised:
      هنگامی که چیزی مینویسی، کاری نکن تنها کسی که از مغزش استفاده کرده باشد ،مدادت باشد .

      \|/_\/_

      دیدگاه


        پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        این داستان رو امروز خوندم . خیلی جالب و تامل برانگیز بود . هرچن یکم زیاده ولی توصیه می کنم حتما بخونیدش :

        از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم!

        امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...

        پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

        منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

        ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونورخیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

        دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

        حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

        یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

        تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

        همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...


        اضافه شده در تاریخ :
        فقط 3 کلمه

        پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

        پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

        وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

        فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

        شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

        عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

        گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

        اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

        حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.
        تاپیک جامع سیستم مدیریت ساختمان BMS و خانه هوشمند Smart Home
        دانلود مجموعه آموزشی شرکت Altium ا (Altium Training)
        مقالات و فایل های آموزشی نرم افزار Labview
        حل مشکل درایور و راه اندازی FT232 های غیراورجینال

        دیدگاه


          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

          گفته های بیماران در آخرین لحظات عمر

          پرستاری در یکی از بیمارستان های استرالیا که ویژه نگهداری از بیماران در شرف مرگ بوده، بر اساس گفته های بیماران در آخرین لحظات عمر عمده ترین موارد پشیمانی و حسرت آنان را جمع آوری و دسته بندی کرده است.
          به گفته وی متداول ترین مورد پشیمانی افراد این بوده « ای کاش آنقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.»
          این پرستار به نام «برونی ویر» آخرین گفته ها، آرزوهای بربادرفته و حسرت های این افراد را ابتدا در وبلاگ خود منتشر کرد. مطالب این وبلاگ چنان مورد توجه قرار گرفت که وی براساس آن کتابی نوشته است به نام «پنج پشیمانی عمده در لحظه مرگ».
          «برونی ویر» در کتاب خود اشاره می کند که اکثر افراد در لحظاتی که در انتظار مرگ هستند، دید بسیار دقیق و روشنی راجع به زندگی خود و زندگی به طور کلی پیدا می کنند و کسانی که هنوز عمری برای آنها باقی مانده با توجه به این مطالب شاید بتوانند از تجارب دیگران بیاموزند.
          وی می گوید که وقتی از این افراد در مورد اشتباهات، آرزوهای برباد رفته و یا موارد پشیمانی سئوال می شد اکثر آنها به موارد مشابهی اشاره می کردند.
          روزنامه گاردین چاپ لندن، برمبنای گفتگو با نویسنده این کتاب فهرست پنج مورد عمده از پشیمانی در لحظه مرگ را به طور خلاصه منتشر کرده است:
          ۱- ای کاش من شهامت آن را داشتم که زندگی خود را به شکلی سپری می کردم که حقیقتا تمایل من بود و نه به شیوه ای که دیگران از من انتظار داشتند. این موضوع یکی از عمده ترین موارد پشیمانی درمیان اکثر افراد بوده است . وقتی که لحظات پایانی زندگی فرا می رسد بسیاری از افراد به خوبی درمی یابند که بخش عمده ای از آمال و آرزوهای خود را عملی نکرده اند. آنها در می یابند که دلیل مرگ آنها تا حد زیادی به تصمیم هایی که در طول زندگی گرفته اند بستگی داشته است. سلامت شاید بزرگترین منبع آزادی و آزادی انتخاب است و معمولا افراد تا زمانیکه زندگی آنها به خطر نیافتاده قدر این نعمت را نمی دانند.
          ۲- ای کاش من اینقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم. معمولا بیماران مرد از این نکته شکایت داشتند. آنها دوران کودکی فرزندان و همدهمی با همسر خود را به خاطر ساعات کار طولانی از دست داده بودند. ولی در مورد نسل قدیم که درصد کمتری از زنان شاغل بوده اند این موضوع کمتر در میان بیماران زن رایج بود. تمام مردانی که در بستر مرگ با آنها صحبت شده از سپری کردن ساعات و روزهای طولانی در محیط کار پشیمان بودند.
          ۳- ای کاش من شهامت بیان احساسات خود را داشتم. بسیاری از افراد درمقاطع مختلف زندگی و یا در شرایط گوناگون برای حفظ مناسبات مسالمت آمیز با دیگران از بیان صریح احساسات خود طفره می روند. به همین خاطر زندگی آنها از آن چیزی که واقعا باید باشد فاصله می گیرد و یا آنها هیچگاه آن کسی نخواهند شد که آرزو و یا توانایی آن را داشته اند. بسیاری از افراد تحت تاثیر تلخکامی و یا ناکامی های ناشی از مماشات با دیگران و محیط ، به بیماری های جدی مبتلا می شوند.
          ۴- ای کاش تماس با دوستان را حفظ کرده بودم. خیلی از افراد تا لحظات پایانی عمر قدر دوستان خوب و یا حفظ تماس با دوستان قدیمی را نمی دانند و معمولا در فرصت کوتاه قبل از مرگ امکان جستجو و پیدا کردن این دوستان قدیمی فراهم نیست. بسیاری از افراد چنان در زندگی خود غرق می شوند که به سادگی تماس با دوستان را فراموش کرده و یا کلا حذف می کنند. بسیاری در لحظات پایان عمر خود از اینکه برای دوستی و روابط خود ارزش کافی قایل نبوده اند دچار پشیمانی می شوند.
          ۵- ای کاش به خودم اجازه می دادم که شادتر باشم. این مورد از پشیمانی در کمال تعجب بسیار عمومیت دارد. بسیاری از افراد تا لحظات پایانی عمر خود متوجه نشده بودند که شاد بودن در حقیقت یک انتخاب است. بسیاری سالیان عمر خود را با تکرار عادات و الگوهای همیشگی زندگی خود طی کرده بودند. بسیاری به اصطلاح « آرامش» ناشی از تکرار الگو و عادات همیشگی را بر تغییر ترجیح داده بودند. و این هراس از تغییر هم جنبه های فیزیکی و هم جنبه های احساسی و عاطفی زندگی را شامل می شود.
          دنیا دو روز است:
          یک روز با تو و یک روز علیه تو
          روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند.

          دیدگاه


            پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            نکته ای در زبان انگلیسی!

            در زبان انگلیسی واژه های
            FriEND ( دوست )
            BoyfriEND ( دوست پسر )
            GirlfriEND (دوست... دختر )
            BestFriEND (بهترین دوست)
            همگی سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند...
            اما کلمه FamILY (خانواده) سه حرف" ILY" را دارد که همان مخفف
            "I Love You" می باشد ,,
            و جالب است بدانید
            FAMILY= Father And Mother I Love You
            من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم.

            دیدگاه


              پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              تا حالا دقت کردین ؟!!

              تا حالا دقت کردین وقتیآ‌ توی یه جمعیآ‌ یکیآ‌ میگه اون تلویزین و کمش کن ،یکیآ‌ دیگه از اونور میگه اصن خاموشش کن . . . !

              تا حالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست میکنی چقدر خوشگل میشه
              ولی وقتی میخوای بری مهمونی یا عروسی بعد از ۳ ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه میشی؟

              تا حالا دقت کردین یکى از سرگرمى هاى خاص مردم ایران اینه
              که :وقتى از مطب دکتر میان بیرون،حساب کنن ببین این دکتره روزى چقد درآمد داره ….

              تا حالا دقت کردین که روزای هفته اینجوری میگذره :
              شــــــــــــــــــــــنبـــــ ـــــــــــــــه
              یــــــــکشــــــــنبـــــــــ ــــــــــه
              دوشـــــــــــــنبــــــــــــ ـــــــه
              سه شـــــــنبـــــــــــــــــه
              چـــهـــار شنبـــــــــــــه
              پنجشنبه جمعه!!!

              تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!

              تا حالادقت کردین وقتی داری درس میخونی و به یه صفحه عکس دار
              میرسی چه حالی میکنی که اون صفحه نصفست…!

              تاحالا دقت کردین وقتی احساس میکنین گم شدین اول ضبط ماشین رو کم میکنین!

              تا حالا دقت کردین تا آرایشگر روپوش و میندازه رومون دماغمون خارش میگیره؟!

              تا حالا دقت کردین وقتی سوهان میخوری ۹۵%ش میره لای دندونات و فقط ۵%ش نصیب معدت میشه؟!!!

              تا حالا دقت کردین پسرا موقع دعوا بچه ی پایین شهر میشن و موقع دختر بازی بچه ی بالا شهر ... !!
              من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم.

              دیدگاه


                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                گل خشکیده

                قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب، زیبا، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم.
                چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لااقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد. تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم و همچون عکسی همه جا همراهم بود ...

                تا اینکه دیدار محسن، برادر مرجان، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
                از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم (البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود. همان قدر زیبا، با وقار، قد بلند، با شخصیت و …
                در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
                وای که آن روزها چقدر دنیا زیباتر شده بود. رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه ای که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد.

                اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

                محسن که به سربازی رفت، پیوندمان محکم تر شد. چرا که داغ دوری، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته ای یک بار با هم تماس داشتیم، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت و هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

                اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم، ناگهان حادثه ای ناگوار همه چیز را به هم ریخت و انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد ...

                این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود. باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند. چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود. آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه ...
                آیا محسن معلول، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
                منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !
                محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم. برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد.
                آن روز مرجان در میان اشک و آه، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت. از اینکه او بیشتر از معلولیتش، ناراحت این است که چرا من، به ملاقاتش نرفته ام.
                مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

                هنگام خداحافظی، مرجان بسته ای کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه ای است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود. دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست، محسن برای تهیه ی اون، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و ... این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته، برای اینه که موقع زخمی شدن، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه.
                بعد نامه ای به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (نامه و هدیه رو با هم باز کنی)

                مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم.
                خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم، میخندید.

                مدتی بعد یک روز که از دانشگاه برمیگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد، سر جایم میخکوبم کرد :
                - سلام مژگان ...
                خودش بود. محسن، اما من جرات دیدنش را نداشتم.
                مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم.
                چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
                مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
                و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت.
                - منم محسن، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
                در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم :
                س ... سلام ...
                - چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟!
                - یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! ...
                این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند. طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم.

                حرفهایش که تمام شد. مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم. تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود.
                آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم، با یک پا و دو عصای زیر بغلی ... کمی به رفتنش نگاه کردم، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خورد.
                وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم.
                نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
                چرایش را نمیدانم. اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم.

                مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت ...
                حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود. سوار بر امواج نوری، به درون چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد.
                داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم. تمام بدنم خیس عرق شده بود. دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت. اما قلبم ...
                قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند.
                بله، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
                ناخودگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم. داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد.

                به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم.
                - سلام مژگان، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام، اما دوست دارم چیزهائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگ ترین چیزها برای تو باشد. جلو رفتم و ...
                بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی، فکر کردم از دست دادن یک پا، ارزش کندن آن گل را نداشته. اما حالا که دارم این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل، نه فقط به خاطر تو، که در واقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد، چه برسد به یک پا و &hellip

                گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم. اما همین چند جمله محسن کافی بود، تا به تفاوت درک عشق، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست …
                چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم. به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

                و اکنون سالهاست که محسن مرا بخشیده و ما در کنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
                ما، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم ...
                برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند ...

                دیدگاه


                  پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                  هاروارد کلی

                  یک روز به شدت دچار تنگدستی و گرسنگی شد و فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.
                  در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند .
                  با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.دختر جوان احساس کرد
                  که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد
                  پسرک شیر ر...ا سر کشیده و آهسته گفت:
                  چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هیچ.
                  پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکرمی کنم.
                  پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و
                  انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
                  تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.. سالها بعد......
                  زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این
                  زن فراخوانده شد.او بلافاصله بیمار را شناخت.
                  مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.مبارزه آنها بعد از کشمکش
                  طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
                  روز ترخیص بیمار فرا رسید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت
                  صورتحساب کار کند.نگاهی به صورتحساب انداخت
                  جمله ای به چشمش خورد.
                  ”همه مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخته شده است“.

                  زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
                  امتحان ریشه هاست
                  ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
                  زندگی چون پیچک است
                  انتهایش میرسد پیش خدا!

                  دیدگاه


                    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                    !!!!!!!!!!!!حتما بخونید ارزش وقتی رو که واسش میزارین داره (نقل قول) !!!!!!!!!!!
                    توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .
                    یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافهآ‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو میآ‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه؟
                    پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت میشه ننه بدم؟پیرزن یه فکری کرد گفت بده ننه! قصاب آشغال گوشتآ‌های اون جوون رو میآ‌کند میآ‌گذاشت برای پیره زن ..... اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میآ‌کرد گفت: اینارو واسه سگت میآ‌خوای مادر؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟ جوون گفت آره ..... سگ من این فیلهآ‌ها رو هم با ناز میآ‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو میآ‌خوره؟ پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه ..... شیکم گشنه سَنگم میخوره ..... جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش میگن توله سَگِ دوپا ننه .....( اینا رو برای بچهآ‌هام میخوام آبگوشت بار بگذارم! ) جوون رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن ..... پیرزن بهش گفت: تو مَگه ایناره برای سَگِت نگرفته بودی؟ جوون گفت: چرا؟؟
                    پیرزن گفت ما غذای سَگ نمیخوریم ننه .....بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت های خودش رو برداشت و رفت.....

                    هنگامی که چیزی مینویسی، کاری نکن تنها کسی که از مغزش استفاده کرده باشد ،مدادت باشد .

                    \|/_\/_

                    دیدگاه


                      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                      حوادث و خاطرات جالبی از زندگی آلبرت انیشتین!

                      برخی از حوادث جالب زندگی آلبرت انیشتین که توسط مجله تایم به عنوان مرد قرن مفتخر شده

                      یک روز در هنگام تور سخنرانی ، راننده آلبرت انیشتین ، که اغلب در طول سخنرانی او در انتهای سالن می نشست،بیان کرد که او احتمالا میتواند سخنرانی انشتین را ارائه دهد زیرا چندین مرتبه آنرا شنیده است.
                      برای اطمینان بیشتر ، در توقف بعدی در این سفر ، انیشتین و راننده جای خود را عوض کردند وانشتین با لباس راننده در انتهای سالن نشست.

                      پس از ارائه سخنرانی بی عیب و نقص ، توسط یک عضو از شنوندگان از راننده سوال دشواری خواسته شده بود.
                      راننده انشتین خیلی معمولی جواب داد: "خب ، پاسخ به این سوال کاملا ساده است. من شرط می بندم راننده من،(اشاره به انشتین) که در انتهای سالن وجود دارد ، می تواند پاسخ این سوال را بدهد."

                      ============ ========= ========= =========

                      همسر آلبرت انیشتین غالبا اصرار داشت که او در هنگام کار باید لباسهای مناسبتری استفاده کند.
                      انشتین همواره میگفت: "چرا باید اینکار را بکنم هر کسی اینجا می داند من که هستم.
                      " هنگامی که انیشتین برای شرکت در اولین کنفرانس بزرگ خود شرکت کرد نیز همسرش از او خواست که لباس مناسبتری بپوشد، انشتین گفت: "چرا باید اینکار را بکنم هیچ کسی اینجا مر نمی شناسد."

                      ============ ========= ========= =========

                      از آلبرت اینشتین معمولا برای توضیح نظریه عمومی نسبیت سوال میشد و او یکبار اینگونه پاسخ داده بود: " دست خود را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید ، و این عمل مانند یک ساعت به نظر می رسد، حال با یک دختر خوشگل یک ساعت بنشینید، و این عمل مانند یک دقیقه به نظر می رسد. این نسبیت است.!"

                      ============ ========= ========= =========

                      هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود به خانه برود ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود.
                      راننده تاکسی او را نمی شناخت.
                      انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه اینشتین کجاست.
                      راننده گفت : "چه کسی آدرس اینشتین را نمی داند؟ هر کسی در پرینستون ادرس خانه انشتین را میداند آیا می خواهید به ملاقات او بروید؟" .
                      اینشتین پاسخ داد :" من اینشتین هستم.من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام، می توانید شما مرا به آنجا ببرید؟"
                      راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ کرایه ای نیز نگرفت.

                      ============ ========= ========= =========

                      یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد.
                      وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اش را جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند.
                      سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد.
                      سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.
                      بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.
                      مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید. همه
                      ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید.
                      و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.
                      مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."
                      اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم.
                      چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم!
                      زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
                      امتحان ریشه هاست
                      ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
                      زندگی چون پیچک است
                      انتهایش میرسد پیش خدا!

                      دیدگاه


                        پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        کابینه زندگی مشترک :
                        زن : وزیر سلب آسایش
                        شوهر: وزیر کار
                        مادرزن: وزیر جنگ
                        مادر شوهر: وزیر اغتشاشات
                        خواهر زن : جاسوس دوجانبه
                        خواهر شوهر: وزیر اطلاعات و بازرسی
                        پدرزن: وزیر ارشاد
                        پدرشوهر: رئیس سازمان بهزیستی.




                        به معتادی گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه می کشی؟ چلا شیشه می شکنی؟ چلا هف نمی زنی ؟ چلا هشتی ناراحت؟



                        یک دفعه به یه آبادانی می گن با مخابرات جمله بساز آبادانی گفت مخا برات برقصم





                        راه حل تضمینی برای افزایش سرعت اینترنت:
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        کابل مودمو خم کنید، اینترنت پشت سیم جمع میشه ...
                        بعد یهو ولش کنین!اینترنت با فشارمیاد تو مودمتون حالشو می برید

                        تذکر : سیمو زیاد نگه ندارید ممکنه اینترنت فشارش خیلی زیاد شه ,بترکه کف اتاقتون اینترنتی شه



                        یه کلاغ تو آسمون تخم میزاره ولی تخمش نمی افته پایین اگه گفتی چرا ؟
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        .
                        عوض اینکه مثل گاو همینجوری بری پایین یکم فکر کن
                        خوب ***** شورت پاش بوده



                        غضنفر تو عروسیش گم میشه دنبالش میگردن میبینن رفته تو مینی بوس جابگیره !



                        دلنوشته دختران مجرد
                        از کلاس اول خواندیم آن مرد آمد ! آن مرد با اسب آمد
                        ما که ترشیدیم ، مرتیکه با خر هم نیامد و باز هم بابا نان داد !




                        یارو میره سربازی برادرش بهش نامه میده : سلام ، ما برای تو رفتیم خواستگاری ، زن گرفتیم ، خدا یک پسر بهت داده !! اسمش شهرامه ، زنت خراب بود طلاقش دادیم. مهرشو گذاشت اجرا پلیسا دنبالتن. مواظب خودت باش




                        یک دستگاه الاغ مدل بالا تیپ قاطر سم اسپرت ارتفاع تا زانو دارای کارت یونجه مصرف صدی یه مشت علف ! گردن هیدرولیک دزدگیر مجیک جفتک پالان چرمی بوق عرعر بلبلی طوسی متالیک فروشی محصول ۲۰۱۲ شرکت غضنفر



                        مطالعات انجام شده نشان می دهد 89 % بی وفایی ها به علت کمبود شارژ است!



                        روز جهانی توالت بر شما توالت بازها و محبان فراغت در تالار اندیشه تبریک باد



                        دختره به پسره میگه اگه میخوای باهات باشم باید خرجم کنی الان پسره یک ماهه رفته روستا خر جمع کنه



                        محققان ایرانی بر این باورند که 132495749 ایرانی مبتلا به تنبلی هستند، چون حتی این شماره رو کامل نمی خونن



                        غضنفر تو صاف نانوایی بود که نانوا میگه نذار دیگه پشت سرت کسیآ‌ وایسه ،بهش نون نمیرسه
                        غضنفر هم هرکیآ‌ میاد میگه جلوی من وایسا اون پشت سر من نون بهت نمیرسه.



                        پسره به دوست دخترش اس.ام.اس میده
                        عزیزم.میای خونه مون؟
                        اگه موافقی عدد ۱ رو وارد کن
                        اگه مخالفی عدد ۳۱۴۱۷۱۹۲۰۲۳۴۵۷۸۹۰۷۶۶۴۶۴۶۵ ۵۵۴۵۵۵۴۵۵ رو وارد کن !




                        یه دوست آلمانی دارم اومده بود ایران، نصفه شب قلبش درد گرفت
                        بردیمش بیمارستان، پرستاره میگه سکته کرده؟
                        میگم پ نه پ دیدیم خوابه یواشکی اودیمش ختنه ش کنیم!



                        قبلنا پشه ها دست و گردن میخوردن ، الان لب میخورن ! .. ترسم از آیندست .. ما هم که خواب سنگین !



                        دقت کردین تو سریال های ایرانی شب که میشه زن و شوهر شب اول عروسی دعواشون میشه و مرده میره رو کاناپه میخوابه، فرداشم زنه میره آزمایشگاه بهش میگن بارداری!
                        یعنی گرده افشانی کردن؟؟؟




                        با آرامشم اعتماد پشه رو جلب کردم و بعد کشتمش .. از این دورویی خودم بیزارم



                        خدایا همش گفتیم "راضی ایم به رضای تو"
                        این یه بار تو رضایت بده به رضای ما...



                        میگن هر سیگار 3 دقیقه از عمر آدم کم می کنه...همچنین ثابت شده از هرچیزی که لذت ببری 5 دقیقه به عمر آدم اضافه میشه...
                        سیگاراتونو با لذت بکشید که 2 دقیقه به ازای هر نخ سیگار به عمرتون اضافه بشه



                        اگه تو ماشینی و می بینی پسره با دوست دخترش وایستاده کنار خیابون..... کنار پاش ترمز بزن و داد بزن بگو ( دیگه نبینم به من زنگ بزنیا... ) بعد هم گازشو بگیر و برو
                        ثابت شده این کار خیلی حال میده



                        خدایا پاره شدیم از خوشحالی و زندگی مرفه!! دو دقیقه روی بقیه ی کشورها تمرکز کن!!!




                        موسی با عیسی سر یه دختر تاس می ندازن؛ عیسی تاس رو میندازه و جفت شش میاره...... بعد موسی تاس میندازه و جفت هشت میاره!!!!
                        عیسی میگه: آخه بی جنبه! یه دختر ارزش معجزه داشت؟؟!!



                        به سلامتیه دکتر شریعتی که هر چی جمله ی خفنه تو دنیا خودش گفت و رفت و واسه ما چیزی نذاشت
                        هر مطلبی به ذهنم خطور میکنه میبینم قبل من دکتر این جمله رو گفتن




                        یا گوشی هیـــچوقت گم نمیـــشه، یا اگه بشه حـــــــتما روی سایلنت هست



                        یه مدته خونه بیکارم تا لنگ ظهر میخوابم ! امروز حدودای 12.30 مامانم اومده بیدارم کرده ، میگه پسرم این پهلو اون پهلو شو اقلا زخم بستر نگیری !!!



                        هیچی مثل این مساله رو اعصاب من نمیره که : با یه نفرخداحافظی کنم، بعد هم مسیر بشیم... بعد کنار هم هی راه بریم... بعد من سرعتم رو کم و زیاد کنم که بیشتر از این ضایع نشیم!!!!|



                        این دبستانى هایى که تو هفته دو روز تعطیلن،
                        اگه پس فردا بیان زِر زِر کنن که ما نسل سوخته ایم و اینا،
                        جورى با پشت دست بزنید تو دهنشون که دیگه نتونند بلند بشن !!



                        من الان موندم سی سال دیگه به نوه ام چه جوری توضیح بدم
                        که بابا بزرگِم با یه ریالی یه نون می خریده!



                        همه چی تو این مملکت شونصد برابر شده از برکت وجود تورم! ولی همچنان جایزه برنامه نود (از دو سال پیش) همون سیصدهزار تومنه !!!
                        عادل جان رسیدگی کن یه کاری نکن بگیم : نودِ داریم؟!




                        من موندم این مخترع نون تافتون چه فکری کرده این همه سوراخ گذاشته رو این نوون؟؟؟
                        یه لقمه درست حسابیم نمیشه گرفت همش نشت میکنه!



                        من آخرش با یخچال ازدواج می کنم!
                        وقتی خوشحالی میری در یخچالو وا میکنی!
                        وقتی ناراحتی میری در یخچالو وا میکنی!
                        وقتی کسلی میری در یخچالو وا میکنی!
                        داری با تلفن حرف میزنی میری در یخچالو وا میکنی! …
                        وقتی نمیدونی چته! میری در یخچال و وا میکنی! و…
                        آخه موجود اینقدر سنگ صبور !!؟
                        اینقدر محترم؟ اینقدر با حوصله ؟ اینقدر با شخصیت!!!
                        “تنهــــــــای دوم”




                        از دختران تقاضا میشود به پسرهای محله خود فکرکنند و به پسرهای محله های دیگر فکر نکنند
                        چرا که امسال سال حمایت از کالای ملی هم هست همانا شما نیز باید از پسرهای محل خویش حمایت کنید
                        و من الله توفیق.




                        دقت کردین ؟!! میزان دوستی و محبت بین دو تا پسر از روی فحش هایی که بهم میدن کغضنفر مشخصه !!
                        هـــــــر چی فحش ها رکیک تــــر ,رفاقت صمیمــی تــــر )



                        من نمیدونم چرا دخترا از سایز کله ی خودشون راضی نیستن
                        حتما باید یه زودپز یا قابلمه بزارن رو سرشون،عین بُقچه موهارُ ببندن!



                        دقت کردی روی کیبرد ها، I و U کنار هم هستن؟ به سلامتی سازندش ...




                        فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریض.
                        اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی
                        اینکه دست آخر خوب می شی یا میمیری. اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی
                        اینکه به بهشت بری یا به... جهنم. اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری
                        پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره.



                        بچهآ‌های این دوره و زمونه چقد قرتی شدن واقعن، من یادمه با پسر همسایهآ‌مون فوتبال بازی میآ‌کردیم رفت دانشگاه سیبیلاشو زد فهمیدیم دختر بوده . . .! :|





                        از بیرون تحریم و از داخل فیلتر
                        به سلامتی خودمون که هنوز نفس میکشیم ....
                        من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم.

                        دیدگاه


                          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          برق رفتگی


                          مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و تمام خانومای فامیلو یه خانوم مداح هم دعوت کرده بود.
                          از صبح همه داشتیم کمکشون میکردیم که یهو، یک ساعت مونده به مراسم برق رفت.
                          مادر بزرگم به پدرم گفت:
                          سریع زنگ بزن اداره برق بگو برقمون رفته!
                          بابای ما هم زنگ زدو گفت:برق ما رفته!
                          یهو مادر بزرگم از اونور گفت:
                          بگو خانوم آوردیم، کلی پول دادیم، حالا برق رفته شما خسارت مارو میدی...؟؟؟
                          بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به طرف گفت:
                          کلی پول دادم خانم آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرم بکنم؟ شما خسارت میدی....؟!؟!
                          طرف هم نه گذاشت نه برداشت با خنده گفت:
                          دوست عزیز 2 تا شمع روشن کن شاعرانه تره...!!
                          من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم.

                          دیدگاه


                            پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                            مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی گاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.

                            گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.
                            تاپیک جامع سیستم مدیریت ساختمان BMS و خانه هوشمند Smart Home
                            دانلود مجموعه آموزشی شرکت Altium ا (Altium Training)
                            مقالات و فایل های آموزشی نرم افزار Labview
                            حل مشکل درایور و راه اندازی FT232 های غیراورجینال

                            دیدگاه


                              پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              (از یک ایمیل)
                              این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میآ‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف میآ‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال ، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
                              اینآ‌طوری تعریف میآ‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
                              وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میآ‌بینم، نه از موتور ماشین سر در میآ‌ارم!
                              راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
                              با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیآ‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بیآ‌معطلی پریدم توش.
                              این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
                              خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میآ‌اومدم که ماشین یهو همون طور بیآ‌صداراه افتاد.
                              هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
                              تمام تنم یخ کرده بود. نمیآ‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میآ‌رفت طرف دره.
                              تو لحظهآ‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
                              تو لحظهآ‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
                              نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میآ‌رفت، یه دست میآ‌اومد و فرمون رو میآ‌پیچوند.
                              از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میآ‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
                              دویدم به سمت آبادی که نور ازش میآ‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
                              وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود

                              دیدگاه


                                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                جوان شورشی ایرلندی
                                زمانی که ایرلند اعلام استقلال از انگلستان کرد و در طی آن 9 جوان شورشی ایرلندی دستگیر و محکوم به مرگ شدند.
                                از آن جایی که حکم مجازات آنان قبل از ملکه ویکتوریا صادر شده بود،او که
                                تحمل اعدام کردن آنان را نداشت و به همین خاطر دستور داد تا آنان را به
                                زندانی در مستعمره انگلستان یعنی استرالیا منتقل کنند. حدود 40 سال پس از
                                آن، ملکه ویکتوریاا از استرالیا دیدن کرد و مورد استقبال نخست وزیر آنجا
                                یعنی آقای چارلز دافی( CharLs Gavan Duffy ( قرار گرفت. وقتی آقای چارلز
                                به اطلاع ملکه رساند که او یکی از 9 نفر ایرلندی محکوم به مرگ بوده است ،
                                ملکه به راستی شوکه شد . ملکه از او پرسید که آیا از سرنوشت آن هشت
                                زندانی دیگر خبری دارد یا نه ؟ او به گاهی ملکه رساند که آنان همگی با
                                یکدیگر در تماس هستند ،
                                توماس فرانسیس(Tomas Francis Meagher)به ایالات متحده مها جرت کرد و خیلی زود به مقام فرمانداری مونتانا رسید.
                                ترنس مک مانس (Terrence Mcmanus)و پاتریک دونا او (Patrik Don Ahue ) هر دو ژنرال ارتش ایالات متحده شدند و بسیار عالی خدمت کردند.
                                ریچارد اوگورمان (Richard O Garman) به کانادا مهاجرت کرد و فرماندار کل نیوفوندلند شد.
                                ماریس لین(morris Lyene)و مایکل ایرلند ((MichaeL IreLand هر دو از اعضای هیئت دولت استرالیا شدند و جدا از هم به عنوان دادستان کل استرالیا انجام وظیفه کردند.
                                دارسی مک گی (Darcy Mcgee) نخست وزیر کانادا شد.
                                و در آخر جان میچل (john Mitchell) نیز در مقام شهردار نیویورک خدمت کرد .
                                همه ما نه تنها با سر خوردگیها و نا کامی ها بلکه با موانع و سدهایی در جاده های مختلف موفقیت روبرو می شوییم. این داستان مصداق این جمله است :
                                در معامله زندگی، گذشته شما هرگز برابر با آینده تان نیست


                                بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X