اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مطالب و داستان‌های کوتاه و مینی مال ( برای وق

Collapse
این موضوع برجسته شده است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

    پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

    من؟ تو؟ او؟ کدام؟
    من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
    تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
    او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

    من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
    تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
    او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

    معلم گفته بود انشا بنویسید
    موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

    من نوشته بودم علم بهتر است
    مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
    تو نوشته بودی علم بهتر است
    شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
    او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
    خودکارش روز قبل تمام شده بود

    معلم آن روز او را تنبیه کرد
    بقیه بچه ها به او خندیدند
    آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
    هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
    خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
    شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
    گاهی به هم گره می خورند
    گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

    من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
    توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
    تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
    بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
    او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
    بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

    سال های آخر دبیرستان بود
    باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

    من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
    تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
    او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

    روزنا مه چاپ شده بود
    هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

    من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
    تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال گهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
    او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

    من آن روز خوشحال تر از آن بودم
    که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
    تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
    آن را به به کناری انداختی
    او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
    برای اولین بار بود در زندگی اش
    که این همه به او توجه شده بود !!!!

    چند سال گذشت
    وقت گرفتن نتایج بود

    من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
    تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
    او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

    وقت قضاوت بود
    جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

    من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
    تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
    او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

    زندگی ادامه دارد
    هیچ وقت پایان نمی گیرد

    من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
    تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
    او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

    من , تو , او
    هیچگاه در کنار هم نبودیم
    هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

    اما من و تو اگر به جای او بودیم
    آخر داستان چگونه بود؟؟؟

    هر روز از کنار مردمانی میگذریم که یا من اند یا تو و یا او
    و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او!!!
    It's nice to be important but it's important to be nice!

    از اینکه نمی رسم جواب دوستان را بدم معذرت می خوام.

    دیدگاه


      پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

      آفرین آقا رضا . واقعا گل کاشتی ! یک متنی گذاشتی که همه چیز توش بود . تموم این 51 صفحه جدا صفحه 52 این تاپیک و این پست جدا . خیلی معنی دار بود . می تونی بگی نویسندش کی بوده ؟
      تاپیک جامع سیستم مدیریت ساختمان BMS و خانه هوشمند Smart Home
      دانلود مجموعه آموزشی شرکت Altium ا (Altium Training)
      مقالات و فایل های آموزشی نرم افزار Labview
      حل مشکل درایور و راه اندازی FT232 های غیراورجینال

      دیدگاه


        پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

        نوشته اصلی توسط محمد م
        آفرین آقا رضا . واقعا گل کاشتی ! یک متنی گذاشتی که همه چیز توش بود . تموم این 51 صفحه جدا صفحه 52 این تاپیک و این پست جدا . خیلی معنی دار بود . می تونی بگی نویسندش کی بوده ؟
        بخون یه کم گریه کن به حال آدما! چکار به نویسنده بدبختش داری؟
        It's nice to be important but it's important to be nice!

        از اینکه نمی رسم جواب دوستان را بدم معذرت می خوام.

        دیدگاه


          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )


          >


          پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین رو روبروی دانشجویان روی میز گذاشت.

          وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن اون با توپ گلف کرد.

          بعد از دانشجویان پرسید که ایا این ظرف پر است؟
          ......
          همه دانشجویان موافقت کردند و گفتند بله.

          بعد پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و اونها رو داخل شیشه ریخت

          خب البته ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند.

          او یکبار دیگر پرسید ایا این ظرف پر است و دانشجویان همصدا گفتند "بله"

          بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.

          "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه هارو پر میکنم!"

          همه دانشجویان خندیدند!

          پروفسور گفت میخوام متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند_خداتون,فرزندانتون, خانواده تون, سلامتی تون, دوستانتون ومهمترین علایقتون_ چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگه از بین بروند ولی اینها باقی بمونند باز زندگی تون پابرجاست.

          اما سنگریزه ها سایر چیزهای با اهمیت هستند مثل تحصیلتون, کارتون, خونتون و ماشینتون.

          ماسه ها هم سایر چیزها هستند_مسائل خیلی ساده_

          پروفسور ادامه داد:"اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدین دیگه جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمیمونه.

          درست عین زندگی تون, اگر شما همه وقتتون و انرژی تون رو روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید دیگه جایی و زمانی برای مسائلی که براتون خیلی اهمیت داره باقی نمیمونه.

          به چیزهایی که برای شاد بودنتون اهمیت داره توجه کنید,زمانی رو برای چک کردن سلامتی تون بذارید با دوستان و اطرافیانتون به بیرون برید وبا اونا خوش بگذرونید.

          همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.

          همیشه در دسترس باشید...

          اول مواظب توپهای گلف باشید,چیزهایی که واقعا براتون اهمیت دارن,موارد با اهمیت رو مشخص کنید.

          بقیه چیزها همون ماسه ها هستن.

          یکی از دانشجوها دستش رو بلند کرد و پرسید:"پس معنی دو فنجان قهوه چی بود؟"

          پروفسور لبخند زد و گفت:" خوشحالم که پرسیدی,این فقط برای این بود که به شما نشون بدم مهم نیست که زندگیتون چقدر شلوغ و پر مشغله ست,همیشه در زندگی شلوغ هم جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست..."
          زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
          امتحان ریشه هاست
          ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
          زندگی چون پیچک است
          انتهایش میرسد پیش خدا!

          دیدگاه


            پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

            زنـدگی و گـذر عمـر گرانـمایه ...

            نمی دانم؛ این عمر تو دانی به چه سانی طی شد؟
            پوچ و بس تند چنان باد دمان !
            همه تقصیر من است ...
            اینکه خود می دانم که نکردم فکری
            که تامل ننمودم روزی
            ساعتی یا آنکه چه سان می گذرد عمر گران

            کودکی رفت به بازی
            به فراغت به نشاط
            فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات
            همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
            که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !
            بایدش نالیدن ...

            من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
            نتوان فارغ و دلرسته زغم همه شادی دیدن
            هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن
            من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز هیچ نگفت

            نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
            فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
            همه گفتند کنون جوان است هنوز
            بگذارید جوانی بکند
            بهره از عمر برد، کامرانی بکند
            بگذارید که خوش باشد و مست
            بعد از این باز مرا عمری هست؟

            یک نفر بانگ برآورد که او اکنون باید فکر فردا بکند
            دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند
            سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش همچنین فردایش


            بعد از این باز نفهمیدم من، که به چه سان دی بگذشت
            آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ها مصرف گشت
            نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی
            چه توانی که ز کف دادم مفت
            من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

            مدت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
            لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
            آن کسانی که نمی دانستند جوانی یعنی چه راهنمایم بودند
            که دائم فکر خوردن باشم
            فکر گشتن باشم
            فکر تامین معاش، فکر یک زندگی بی جنجال
            کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست
            زندگی ثروت نیست
            زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

            حال فهمیدم هدف زیستن این است رفیق:
            من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم
            پای در راه حقایق بنهم
            با دلی آسوده فارغ از آز و حسد و کینه و بخل
            مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
            شربت جرات و امید و شهامت نوشم
            زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
            شمع راه دیگران گردم و با شعله خویش
            ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم



            من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش
            عمر بر باد و به حسرت خاموش
            ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
            که این سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت:

            کودکی بی حاصل
            نوجوانی بــــــاطل
            وقت پیری غــــافل

            زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
            امتحان ریشه هاست
            ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
            زندگی چون پیچک است
            انتهایش میرسد پیش خدا!

            دیدگاه


              پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

              خاطرات زمستان را به بهار نیاور!


              برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از خانه هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همه از گرمای خورشید بهاری حظ می کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند ...

              در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت میکند.

              شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت:"اکنون که بهار است و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.

              به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :"اما زمستان سختی بود"

              شیوانا با لبخند گفت:"ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!


              بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد

              دیدگاه


                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟
                بابا آب داد .
                بابا نان داد.

                می دانید اولین جمله ای که انگلیسی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
                من می توانم بخوانم و بنویسم..

                می دانید اولین جمله ای که ژاپنی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟..
                من می توانم بدوم...

                **و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است کار از ریشه خراب است...
                آلبرت انیشتین میگه:
                " هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !"
                حالا مرد میخواد ادعا کنه من انتگرال رو فهمیدم!!!

                دیدگاه


                  وارستگی

                  روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند،نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است درویش محترم؟! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام،اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما،کاملا سرخورده شدم. درویش خنده ای کرد و گفت:من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف،درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند. بعد از مدت کوتاهی،گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه ی گدایی ام را در چادر تو جا گذاشته ام.من بدون کاسه ی گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم. صوفی خندید و گفت:دوست من،گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،نه در دل من،اما کاسه ی گدایی تو،هنوز تو را تعقیب میکند!
                  "در دنیا بودن،وابستگی نیست. وابستگی،حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود،این را وارستگی میگویند"
                  آلبرت انیشتین میگه:
                  " هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !"
                  حالا مرد میخواد ادعا کنه من انتگرال رو فهمیدم!!!

                  دیدگاه


                    راهزنان

                    :read:
                    شبی راهزنان به قافلهآ‌ای شبیخون زدند و اموال آ‌آنان را به غارت بردند،
                    بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت،
                    رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.
                    رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راهزنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟
                    رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ،
                    خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذیرفتید پس حق اعتراض ندارید .... :twisted:
                    آلبرت انیشتین میگه:
                    " هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !"
                    حالا مرد میخواد ادعا کنه من انتگرال رو فهمیدم!!!

                    دیدگاه


                      همه مشکلات با مرگ حل میشوند

                      روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد رهبر می برند تا مجازاتش را تعیین کند . رهبر برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم . ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند . عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟
                      ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا رهبر می میرد یا خرم :mrgreen:
                      آلبرت انیشتین میگه:
                      " هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !"
                      حالا مرد میخواد ادعا کنه من انتگرال رو فهمیدم!!!

                      دیدگاه


                        پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                        نوشته اصلی توسط GLinBoy
                        می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟
                        بابا آب داد .
                        بابا نان داد.

                        می دانید اولین جمله ای که انگلیسی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
                        من می توانم بخوانم و بنویسم..

                        می دانید اولین جمله ای که ژاپنی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟..
                        من می توانم بدوم...

                        **و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است کار از ریشه خراب است...
                        به لطف و مرحمت والامقامان و ....

                        در سال 1390 پدر بابا درآمد !!! بابا درمانده شد !!!
                        در سال 1391 کاسه صبر بابا به لبش رسید !!! با هر بار دیدین گرانی ، لعنتی نثار کرد....
                        .....................................
                        و بابا منتظر است...
                        و 20 میلیون بابا منتظرند...
                        و باید انتظار کشید.

                        و دوستان ECA اگر شما بابا یا مادر هستید که می دانید چه نوشتم...
                        و اما اگر بابا و مادر نیستید ولی از دل بابا و مادرتان خبر دارید که باز هم می دانید چه نوشتم....
                        ولی اگر امروز بابا و مادر بودید، چه روزگار بدی داشتید ....

                        http://www.khabaronline.ir/detail/219090/

                        آیتآ‌الله جوادیآ‌آملی:روزی تازیانه ضعف مدیریت در کشور را خواهیم خورد / جوان بیکار با نصیحت آرام نمیآ‌شود

                        کشور ما چهار فصل است؛ آب فراوان دارد که به دریا هرز می رود، خاک فراوان ولی در عین حال بیکار و فقیر هم در آن موج می زند؛ ضعف مدیریت یعنی همین؛ امکانات فراوان، درگیری زیاد و عده ای هم بیکار و فقیر و نتیجه این است که روزی تازیانه این کار را خواهیم خورد.
                        با این همه امکانات در کشور یا اختلاس است و یا به جان هم می افتیم و باندبازی می کنیم.
                        مسئله فقر و گرانی چیزی نیست که گفته شود 20 یا 30 درصد مردم فقیرآ‌ هستند. نباید توقع داشت با موعظه و نصحیت جوانآ‌های بیکار را آرام کرد چراآ‌که این توقع به جایی نیست و کشوی که هم آب و هم خاک دارد اما بیکاری و تورم در آن وجود داشته باشد، باید گفت که از رحمت خدا به دور مانده است.

                        //================================================== =========================================

                        و اما این:

                        نوشته اصلی توسط GLinBoy
                        روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد رهبر می برند تا مجازاتش را تعیین کند . رهبر برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم . ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند . عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟
                        ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا رهبر می میرد یا خرم :mrgreen:
                        //================================================== =

                        من که دیدم و افکار گوناگون از ذهنم عبور کردند.
                        ای کاش ما هم اندکی از آن علم را که حضرت جوادی آملی دارد ، می دانستیم....
                        گاهی،روشن بینی،عوالم ماورا.....
                        او که در همان آغاز دانست چه موجودی ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناست.
                        گشتی در لاله زار
                        http://www.eca.ir/forum2/index.php?topic=76138.0

                        http://www.eca.ir/forum2/index.php?topic=76141

                        دیدگاه


                          پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                          شادروان پروین اعتصامی 75 سال پیش ، داستان امروز را سرود .

                          روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
                          فریاد شوق برسر هرکوی و بام خاست
                          پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم
                          کاین تابناک چیست که برتاج پادشاست
                          آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
                          دانیم آنقدر که متاعی گرانبهاست
                          نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
                          این اشک دیده من و خون دل شماست
                          ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
                          این گرگ سالهاست که با گله آشناست

                          آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
                          آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست
                          برقطره سرشک یتیمان نظاره کن
                          تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

                          شما چه فکر می کنید؟
                          گشتی در لاله زار
                          http://www.eca.ir/forum2/index.php?topic=76138.0

                          http://www.eca.ir/forum2/index.php?topic=76141

                          دیدگاه


                            اسامی 33 پیامبر خدا که در 15 استان ایران مدفون هستند/ کدام پیامبر در استان تهران


                            اسامی 33 پیامبر خدا که در 15 استان ایران مدفون هستند/ کدام پیامبر در استان تهران مدفون است

                            http://www.khabaronline.ir/detail/22...lture/religion

                            خداوند پیامبران بسیاری را میان انسانها برای هدایت بشر مبعوث کرد که در قرآن اسم 25 تن از آنآ‌ها ذکر شده است.
                            حمید عسگری مدیرکل هیاتآ‌های امناء بقاع متبرکه و موسسات خیریه سازمان اوقاف و امور خیریه گفت: کشور ایران به عنوان یک کشور اسلامی که از جایگاه خوبی برخوردار است در هزاران سال پیش الگوی تمدن و پیشرفت برای سایر ملل بود و از طرفی با توجه به خصلت ایرانیآ‌ها که انسانآ‌های نوع دوست بودند مورد اقبال و علاقه دیگران قرار میآ‌گرفتند لذا عدهآ‌ای از پیامبران الهی به سرزمین ایران اسلامی آمدند تا به اذن خدا، انسانآ‌ها را هدایت کرده و از خطر شرک نجات دهند.
                            وی ادامه داد: امامزادگان و انبیاء الهی بخشی از مواریث فرهنگی ایران هستند که متاسفانه از یاد رفتهآ‌اند و سرمایهآ‌های عظیم داریم که پشت خاکستر زمان نهان شدهآ‌اند.
                            مدیرکل هیاتآ‌های امناء بقاع متبرکه و موسسات خیریه سازمان اوقاف و امور خیریه گفت: در کشور ایران در 15 استان کشور 33 پیامبر و انبیای الهی مدفون هستند که به تفکیک هر استان در استان آذربایجان شرقی سه پیامبر، اصفهان و سمنان هر کدام پنج پیامبر، تهران، خراسان رضوی، خراسان شمالی، زنجان، لرستان و مرکزی یک پیامبر و استان فارس دو، قزوین چهار، گلستان دو، همدان دو، خوزستان دو و مازندران دو پیامبر الهی مدفون هستند.
                            عسگری خاطرنشان کرد: رسالت الهی انبیاء در دو چیز است؛ ایمان و مبدا و معاد و باور قلبی و عملی به اینآ‌که هستی را حاکمی است و آفریدگار، جهان و انسان را بیهوده نیافریده و برای دستآ‌گیری او رسولان خود را فرستاده و سرانجام این کاروان هستی در بارگاه ربوبی توقف میآ‌کنند.
                            وی با بیان اینآ‌که «امامزادگان و پیامبران الهی که در کشور ما حضور دارند شجرهآ‌نامه و نسبآ‌نامه مشخصی دارند» افزود: به عنوان مثال حضرت قیدار نبی (ع) به عنوان جد سیآ‌ام حضرت محمد (ص) در تاریخ ذکر شده و در کتاب تاریخ یعقوبی اینآ‌گونه آمده است که حضرت اسماعیل 12 پسر داشت که بزرگآ‌ترین آنآ‌ها حضرت قیدار بوده که پس از وفات حضرت اسماعیل و دفن او در حجر، قیدار جانشین پدر شد و مردم را به توحید دعوت کرد.
                            وی ادامه داد: همچنین در این زمینه آیتآ‌الله مرعشی نجفی در پاسخ به سوالی در خصوص قیدار نبی پاسخ دادند، نظر به فرمایش عدهآ‌ای از محققین در این امور، مسلم میآ‌باشد که مدفون در آن مزار شریف جناب قیدار جد رسول اکرم (ص) است.
                            اسامی این انبیاء و پیامبران بزرگوار الهی که کشور ما میزبانشان است را بر اساس مستندات دریافتی از مدیرکل هیاتآ‌های امناء بقاع متبرکه و موسسات خیریه سازمان اوقاف و امور خیریه به ترتیب هراستان و فراوانی حضور آنآ‌ها در شهرها و استانآ‌های مختلف کشور منتشر میآ‌کند:
                            استان آذربایجان شرقی: نام مکان متبرکه
                            1- حضرت جرجیس(ع)، شهرستان جلفا، روستای دره شام ـ گلفرخ، کلید داغی
                            2- حضرت یونس (ع) شهرستان: مرند
                            3- ارمیای نبی(ع) شهرستان هریس، بدوستان غربی، روستای جیغه
                            استان اصفهان: نام مکان متبرکه
                            1- حضرت شعیا (ع): شهرستان اصفهان؛ هاتف
                            2- حضرت یوشع (ع): گلستان شهدا
                            3- دانیال پیغمبر (ع) شهرستان گلپایگان، گلشهر
                            4- حضرت صالح (ع) شهرستان گلپایگان، گلشهر
                            5- حضرت یحیی (ع) شهرستان گلپایگان روستای قالقان
                            استان تهران: نام مکان متبرکه
                            1- حضرت لوط (ع) شهرستان رباط کریم، روستای پیغمبر
                            استان خراسان رضوی: نام مکان متبرکه
                            1- شعیب پیغمبر(ع) شهرستان قوچان، روستای مزرج
                            استان خراسان شمالی : نام مکان متبرکه
                            1- حضرت ایوب (ع) شهرستان بجنورد، روستای ایوب
                            استان زنجان: نام مکان متبرکه
                            1- حضرت قیدار نبی (ع): شهرستان قیدار
                            استان سمنان: نام مکان متبرکه
                            1- پیغمبران (سام و لام) (ع) شهرستان سمنان، شمال شرقی سمنان
                            2- ارمیا (ع) شهرستان شاهرود، شهر میامی، روستای ارمیا
                            3- حضرت جرجیس (ع) شهرستان شاهرود، بیارجمند، خوارتوران
                            4- حضرت دانیال (ع) شهرستان شاهرود، شهر میامی، روستای سوداغلن
                            5- دانیال پیغمبر (ع) شهرستان شاهرود، روستای کالپوش
                            استان فارس: نام مکان متبرکه
                            1- شیث پیغمبر (ع)، شهرستان فیروزآباد، روستای مهکویه سفلی
                            2- نوح نبیآ‌الله(ع) شهرستان ممسنی، روستای جاوید حجتآ‌آباد
                            استان قزوین: نام مکان متبرکه
                            1- چهار انبیاء(ع)، شهرستان قزوین بخش مرکزی، خیابان پیغمبریه
                            2- ایوب و یوشع (ع)، شهرستان قزوین، بخش رویارالموت، روستای بالاروچ
                            3- خضر(ع) شهرستان قزوین، بخش رودبار الموت، روستای گازرخان
                            4- سام و جالوت (ع)، شهرستان قزوین، رودبار، روستای یکاکلایه علیا
                            استان گلستان: نام مکان متبرکه
                            1- صالح پیغمبر(ع)، شهرستان گرگان، آق قلا، روستای آق قنبر
                            2- حضرت یعقوب (ع) شهرستان گرگان، آق قلا ـ روستای صحنه علیا
                            استان لرستان: نام مکان متبرکه
                            1- داوود پیغمبر(ع)، شهرستان الیگودرز، ازنا، روستای داوود پیغمبر
                            استان مرکزی: نام مکان متبرکه
                            1- اشموئیل نبیآ‌الله (ع)شهرستان ساوه، بخش مرکزی روستای پیغمبر
                            استان همدان: نام مکان متبرکه
                            1- حیقوق نبی (ع)، شهرستان تویسرکان، حبقوق نبی بلوار حبقوق
                            2- حجی پیامبر (ع)، شهرستان همدان، بازار فلسطین
                            استان خوزستان: نام مکان متبرکه
                            1- حزقیل (ع) شهرستان دزفول، خیابان شریعتی
                            2- دانیال نبی (ع) شهرستان شوش، خیابان امام خمینی
                            استان مازندران: نام مکان متبرکه
                            1- ایوب پیغمبر (ع)، شهرستان تنکابن، شهر عباس آباد روستای پرچور
                            2- دانیال نبی (ع)، شهرستان تنکابن، سلمانشهر ـ دانیال
                            گشتی در لاله زار
                            http://www.eca.ir/forum2/index.php?topic=76138.0

                            http://www.eca.ir/forum2/index.php?topic=76141

                            دیدگاه


                              پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                              چه جالب!!!

                              تقریبا 40-50 کیلومتری شیراز روستایی هست به اسم ایوب! و یه مقبره هست به اسم ایوب! همه فکر میکنن همون ایوب نبی هست.
                              فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ................ فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است

                              دیدگاه


                                پاسخ : مطالب و داستانآ‌های کوتاه و مینی مال ( برای وقتی منتظر جواب سوالاتونین )

                                الان دانبال نبی با دانیال پیغمبر فرق داره؟!

                                دیدگاه

                                لطفا صبر کنید...
                                X